PART
PART:15
آره… انگار سرنوشت دست به دست داده بود تا لحظههای کوتاهِ تنهایی این دو نفر را به هر روشی خراب کند. «هی شما دوتا!»
صدای بلند جیمین از آنطرف خیابان بلند شد. «بیاین اینجا!»
کالیستا و تهیونگ تقریباً همزمان سرشان را برگرداندند. جیمین با هیجان کنار یک دستگاه پنجهای عروسکگیر ایستاده بود و نوئلی کنار او با خنده دست به سینه نگاه میکرد.
جیمین با هیجان گفت: «ببینین! اگه اینو بردم باید شامو شما حساب کنین!»
نوئلی سریع جواب داد: «تو اول بتونی یه دونه بگیری بعد شرط بذار.»
کالیستا نفس کوتاهی کشید و زیر لب خندید.
تهیونگ از کنارش بلند شد.«به نظر میاد قراره وارد رقابت مهمی بشیم.»
کالیستا هم از روی صندلی بلند شد. نورهای رنگی دستگاه روی صورتشان میافتاد وقتی که به سمتشان راه افتادند.
جیمین با دیدنشان فوراً کنار رفت و گفت: «باشه تهیونگ، ببینم تو میتونی اینو بگیری یا نه.»
داخل دستگاه، چند عروسک رنگی روی هم ریخته بودند.
تهیونگ سکه را داخل انداخت و دستش را روی کنترل گذاشت.
کالیستا درست کنار او ایستاده بود.
آنقدر نزدیک… که وقتی تهیونگ کمی خم شد تا زاویه پنجه را تنظیم کند، صدایش آرام کنار گوش او افتاد. «کدومو میخوای؟»
کالیستا نگاه کوتاهی به داخل دستگاه انداخت.
بعد به یک عروسک کوچک قهوهای اشاره کرد. «اون.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد. «باشه.»
پنجهی فلزی آرام پایین رفت.
چهار نفر بیاختیار به داخل دستگاه خیره شده بودند. جیمین زیر لب زمزمه میکرد: «بگیرش… بگیرش…»
پنجه دور عروسک قهوهای بسته شد… چند سانتیمتر بالا آمد… و درست قبل از رسیدن به لبه، عروسک لیز خورد و دوباره میان بقیه افتاد.
جیمین با صدای بلند گفت: «دیدی! گفتم غیرممکنه!»
اما تهیونگ اصلاً به دستگاه نگاه نمیکرد.
سرش را کمی به سمت کالیستا برگرداند.
نورهای رنگی دستگاه روی صورتش افتاده بود و چند تار از موهای کالیستا آرام کنار گونهاش حرکت میکردند.
تهیونگ خیلی آرام گفت: «دوباره امتحان میکنم.»
کالیستا نگاهش کرد. «برای عروسک؟»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهای تهیونگ نشست.«نه برای تو.»
پنجه دوباره بالا رفت و تهیونگ سکهی دیگری داخل دستگاه انداخت.
همان لحظه نوئلی که همهچیز را دیده بود، با چشمان شیطونش نگاهی به کالیستا انداخت و خیلی آرام با آرنجش یک ضربهی کوتاه به پهلوی او زد.
کالیستا کمی جا خورد و به او نگاه کرد.
نوئلی فقط ابروهایش را بالا انداخت و با یک لبخند معنیدار نگاهش را بین کالیستا و تهیونگ جابهجا کرد.
کالیستا فوراً اخم ساختگیای کرد و زیر لب، طوری که فقط نوئلی بشنود، زمزمه کرد: «اگه یه کلمه بگی… خودم میندازمت توی همین دستگاه.»
نوئلی لبش را گاز گرفت تا نخندد.
در همان لحظه صدای افتادن چیزی از داخل دستگاه آمد.
عروسک قهوهای بالاخره داخل محفظه افتاده بود.
جیمین با هیجان فریاد زد: «اوه! گرفتش!»
جیمین هنوز داشت با هیجان درباره بردن عروسک حرف میزد، اما صدایش برای لحظهای در شلوغی خیابان گم شد.
تهیونگ عروسک کوچک قهوهای را برداشت و آرام به سمت کالیستا گرفت.
کالیستا نگاه کوتاهی به عروسک انداخت… بعد نگاهش آرام بالا آمد و روی صورت تهیونگ نشست.
دستش را دراز کرد و عروسک را گرفت. «پس بالاخره گرفتی.»
تهیونگ خیلی آرام شانهای بالا انداهت. «گفتم که..برای تو»
کالیستا لبخند خیلی کمرنگی زد. عروسک را در دستش چرخاند، بعد زیر لب گفت: «مطمئن نیستم عروسکش مهمتره… یا اینکه تو دوبار تلاش کردی.»
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت. «تو چی فکر میکنی؟»
کالیستا لحظهای مکث کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش را بشکند، آرام گفت: «فکر میکنم… دلیلش رو میدونم.»
کالیستا سرش را کمی بالا آورد. «از چی مطمئن نیستی؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد. نگاهش هنوز همانقدر آرام بود، اما این بار جدیتر. «از اینکه فقط برای همکاری باشه.»
صدای خندهی چند نفر از آن طرف خیابان رد شد. بوی غذاهای دکهها در هوا پیچیده بود، اما کالیستا انگار اصلاً حواسش به اطراف نبود.
عروسک را کمی بالاتر گرفت و به آن نگاه کرد. «تهیونگ…»
اسمش را آرام گفت، انگار میخواست چیزی را قبل از ادامه وزن کند.
بعد نگاهش دوباره به او برگشت. «ما تازه شروع کردیم.»
تهیونگ خیلی آرام سر تکان داد. «میدونم.»
کالیستا ادامه داد: «و من عادت ندارم چیزی رو… بدون اینکه مطمئن باشم جلو ببرم.»
تهیونگ دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و کمی خم شد تا همسطح نگاه او شود. «ولی یه چیز رو میدونم.»
کالیستا ابرویش را بالا برد. «چی رو؟»
تهیونگ خیلی آرام گفت: «تو هم ولش نمیکنی… وقتی یه چیزی برات مهم باشه.»
کالیستا چند ثانیه به او نگاه کرد.
این بار لبخندش کمی واقعیتر بود. «از کجا مطمئنی؟»
تهیونگ بدون حتی لحظهای فکر جواب داد: «از امروز.»
آره… انگار سرنوشت دست به دست داده بود تا لحظههای کوتاهِ تنهایی این دو نفر را به هر روشی خراب کند. «هی شما دوتا!»
صدای بلند جیمین از آنطرف خیابان بلند شد. «بیاین اینجا!»
کالیستا و تهیونگ تقریباً همزمان سرشان را برگرداندند. جیمین با هیجان کنار یک دستگاه پنجهای عروسکگیر ایستاده بود و نوئلی کنار او با خنده دست به سینه نگاه میکرد.
جیمین با هیجان گفت: «ببینین! اگه اینو بردم باید شامو شما حساب کنین!»
نوئلی سریع جواب داد: «تو اول بتونی یه دونه بگیری بعد شرط بذار.»
کالیستا نفس کوتاهی کشید و زیر لب خندید.
تهیونگ از کنارش بلند شد.«به نظر میاد قراره وارد رقابت مهمی بشیم.»
کالیستا هم از روی صندلی بلند شد. نورهای رنگی دستگاه روی صورتشان میافتاد وقتی که به سمتشان راه افتادند.
جیمین با دیدنشان فوراً کنار رفت و گفت: «باشه تهیونگ، ببینم تو میتونی اینو بگیری یا نه.»
داخل دستگاه، چند عروسک رنگی روی هم ریخته بودند.
تهیونگ سکه را داخل انداخت و دستش را روی کنترل گذاشت.
کالیستا درست کنار او ایستاده بود.
آنقدر نزدیک… که وقتی تهیونگ کمی خم شد تا زاویه پنجه را تنظیم کند، صدایش آرام کنار گوش او افتاد. «کدومو میخوای؟»
کالیستا نگاه کوتاهی به داخل دستگاه انداخت.
بعد به یک عروسک کوچک قهوهای اشاره کرد. «اون.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد. «باشه.»
پنجهی فلزی آرام پایین رفت.
چهار نفر بیاختیار به داخل دستگاه خیره شده بودند. جیمین زیر لب زمزمه میکرد: «بگیرش… بگیرش…»
پنجه دور عروسک قهوهای بسته شد… چند سانتیمتر بالا آمد… و درست قبل از رسیدن به لبه، عروسک لیز خورد و دوباره میان بقیه افتاد.
جیمین با صدای بلند گفت: «دیدی! گفتم غیرممکنه!»
اما تهیونگ اصلاً به دستگاه نگاه نمیکرد.
سرش را کمی به سمت کالیستا برگرداند.
نورهای رنگی دستگاه روی صورتش افتاده بود و چند تار از موهای کالیستا آرام کنار گونهاش حرکت میکردند.
تهیونگ خیلی آرام گفت: «دوباره امتحان میکنم.»
کالیستا نگاهش کرد. «برای عروسک؟»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهای تهیونگ نشست.«نه برای تو.»
پنجه دوباره بالا رفت و تهیونگ سکهی دیگری داخل دستگاه انداخت.
همان لحظه نوئلی که همهچیز را دیده بود، با چشمان شیطونش نگاهی به کالیستا انداخت و خیلی آرام با آرنجش یک ضربهی کوتاه به پهلوی او زد.
کالیستا کمی جا خورد و به او نگاه کرد.
نوئلی فقط ابروهایش را بالا انداخت و با یک لبخند معنیدار نگاهش را بین کالیستا و تهیونگ جابهجا کرد.
کالیستا فوراً اخم ساختگیای کرد و زیر لب، طوری که فقط نوئلی بشنود، زمزمه کرد: «اگه یه کلمه بگی… خودم میندازمت توی همین دستگاه.»
نوئلی لبش را گاز گرفت تا نخندد.
در همان لحظه صدای افتادن چیزی از داخل دستگاه آمد.
عروسک قهوهای بالاخره داخل محفظه افتاده بود.
جیمین با هیجان فریاد زد: «اوه! گرفتش!»
جیمین هنوز داشت با هیجان درباره بردن عروسک حرف میزد، اما صدایش برای لحظهای در شلوغی خیابان گم شد.
تهیونگ عروسک کوچک قهوهای را برداشت و آرام به سمت کالیستا گرفت.
کالیستا نگاه کوتاهی به عروسک انداخت… بعد نگاهش آرام بالا آمد و روی صورت تهیونگ نشست.
دستش را دراز کرد و عروسک را گرفت. «پس بالاخره گرفتی.»
تهیونگ خیلی آرام شانهای بالا انداهت. «گفتم که..برای تو»
کالیستا لبخند خیلی کمرنگی زد. عروسک را در دستش چرخاند، بعد زیر لب گفت: «مطمئن نیستم عروسکش مهمتره… یا اینکه تو دوبار تلاش کردی.»
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت. «تو چی فکر میکنی؟»
کالیستا لحظهای مکث کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش را بشکند، آرام گفت: «فکر میکنم… دلیلش رو میدونم.»
کالیستا سرش را کمی بالا آورد. «از چی مطمئن نیستی؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد. نگاهش هنوز همانقدر آرام بود، اما این بار جدیتر. «از اینکه فقط برای همکاری باشه.»
صدای خندهی چند نفر از آن طرف خیابان رد شد. بوی غذاهای دکهها در هوا پیچیده بود، اما کالیستا انگار اصلاً حواسش به اطراف نبود.
عروسک را کمی بالاتر گرفت و به آن نگاه کرد. «تهیونگ…»
اسمش را آرام گفت، انگار میخواست چیزی را قبل از ادامه وزن کند.
بعد نگاهش دوباره به او برگشت. «ما تازه شروع کردیم.»
تهیونگ خیلی آرام سر تکان داد. «میدونم.»
کالیستا ادامه داد: «و من عادت ندارم چیزی رو… بدون اینکه مطمئن باشم جلو ببرم.»
تهیونگ دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و کمی خم شد تا همسطح نگاه او شود. «ولی یه چیز رو میدونم.»
کالیستا ابرویش را بالا برد. «چی رو؟»
تهیونگ خیلی آرام گفت: «تو هم ولش نمیکنی… وقتی یه چیزی برات مهم باشه.»
کالیستا چند ثانیه به او نگاه کرد.
این بار لبخندش کمی واقعیتر بود. «از کجا مطمئنی؟»
تهیونگ بدون حتی لحظهای فکر جواب داد: «از امروز.»
- ۲۳.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط