اسم: رقص در لبه ی پرتگاه
اسم: رقص در لبه ی پرتگاه
پارت سوم«پایانی»
دعوا بالا گرفت. فریاد های آن ها درمیان دیوار های سنگی عمارت می پیچید. ا. ت با تمام وجودش از محدودیت هایی که جونگ کوک برای او ایجاد کرده بود اعتراض می کرد و جونگ کوک با تمام قدرت دنیای مافیا، سعی داشت برترس بی پایانش از دست دادن او غلبه کند.
«من تورو برای خودم می خوام!» جونگ کوک ناگهان فریاد زد، درحالی که صورتش به صورت ا. ت بسیار نزدیک بود.«نه به عنوان یک خواهر! من از روزی که فهمیدم چجوری بهت نگاه می کنم، درجهنم زندگی کردم! من هرشب با این فکر می میرم که تو متعلق به دنیای من نیستی، اما من هم نمی تونم بدون تو نفس بکشم.!»
سکوت سنگینی فضای سالن را پرکرد. ا. ت خشکش زده بود. اشک از چشم هایش سرازیر شد. اوهم تمام این مدت از این کشش دردناک فرار کرده بود. اوهم می دانست که این عشق، فراتر از هر مرزی است.
«پس چرا... چرا همیشه با من جنگیدی؟» ا. ت با صدایی لرزان پرسید.
جونگ کوک با چشمانی پر از درد و اشتیاق، به او نزدیک شد.
«چون جنگیدن باتو، تنها راهی بود که می تونستم خودم رو از تو دور نگه دارم. اما دیگه نمی تونم... ا. ت، من دیگه توان ندارم...»
در آن لحظه، دیگر خبری از رئیس مافیا نبود و دیگر خبری از راننده افسانه ای رالی. تنها دو روح باقی مانده بودند که در میان طوفان زندگی، به یکدیگر پناه می بردند.
«دوستت دارم... بیشتر از هرچیزی که در این جهان وجود داره.» این جمله، اعتراف نهایی جونگ کوک بود.
ا. ت سرش را جلو آورد و درلب های او زمزمه کرد:« من هم... من هم فقط تورو می خوام.»
وسپس، جونگ کوک لب های ا. ت را با عطش و اشتیاقی بی پایان تصاحب کرد.
آن شب، میان باران و طوفان، دونفر که قرار بود دشمن هم باشند، به هم پیوستند؛ در مسیری که نه پایان داشت و نه بازگشتی.
امیدوارم خوشتون اومده باشه♡
پارت سوم«پایانی»
دعوا بالا گرفت. فریاد های آن ها درمیان دیوار های سنگی عمارت می پیچید. ا. ت با تمام وجودش از محدودیت هایی که جونگ کوک برای او ایجاد کرده بود اعتراض می کرد و جونگ کوک با تمام قدرت دنیای مافیا، سعی داشت برترس بی پایانش از دست دادن او غلبه کند.
«من تورو برای خودم می خوام!» جونگ کوک ناگهان فریاد زد، درحالی که صورتش به صورت ا. ت بسیار نزدیک بود.«نه به عنوان یک خواهر! من از روزی که فهمیدم چجوری بهت نگاه می کنم، درجهنم زندگی کردم! من هرشب با این فکر می میرم که تو متعلق به دنیای من نیستی، اما من هم نمی تونم بدون تو نفس بکشم.!»
سکوت سنگینی فضای سالن را پرکرد. ا. ت خشکش زده بود. اشک از چشم هایش سرازیر شد. اوهم تمام این مدت از این کشش دردناک فرار کرده بود. اوهم می دانست که این عشق، فراتر از هر مرزی است.
«پس چرا... چرا همیشه با من جنگیدی؟» ا. ت با صدایی لرزان پرسید.
جونگ کوک با چشمانی پر از درد و اشتیاق، به او نزدیک شد.
«چون جنگیدن باتو، تنها راهی بود که می تونستم خودم رو از تو دور نگه دارم. اما دیگه نمی تونم... ا. ت، من دیگه توان ندارم...»
در آن لحظه، دیگر خبری از رئیس مافیا نبود و دیگر خبری از راننده افسانه ای رالی. تنها دو روح باقی مانده بودند که در میان طوفان زندگی، به یکدیگر پناه می بردند.
«دوستت دارم... بیشتر از هرچیزی که در این جهان وجود داره.» این جمله، اعتراف نهایی جونگ کوک بود.
ا. ت سرش را جلو آورد و درلب های او زمزمه کرد:« من هم... من هم فقط تورو می خوام.»
وسپس، جونگ کوک لب های ا. ت را با عطش و اشتیاقی بی پایان تصاحب کرد.
آن شب، میان باران و طوفان، دونفر که قرار بود دشمن هم باشند، به هم پیوستند؛ در مسیری که نه پایان داشت و نه بازگشتی.
امیدوارم خوشتون اومده باشه♡
- ۱۵۰
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط