فصل 1
فصل 1
پارت 9
برمیگردم خونه ولی ترس داشتم مامانم بفهمه با پسر حرف زدم تلفنی بدبخت میشدم
فرداش کلاس داشتیم با نازی وقتی میریم کلاس تعطیل بود خواستم برم سمت مامان نازی ولی نازی نمیزاره میگه بزار بره بریم یکم تو بازار بگردیم من جایی بلد نبود پشت سر نازی از کوچه رفتیم بیرون ترسیده بود از استرس کل بدنم یخ کرده بود یکم زیادی کنجکاو بودم هیچ وقت تنهایی با رفیق بیرون نیومده بودم هیچ رفیقی جز نازی نداشتم تنها دوستم بود وقتی میریم جلوتر تو پارک نزدیک شهدا میشینیم رو به رو سینما بودیم نازی گوشیم برمیداره زنگ میزنه به رفیق پسرش ک اسمش امیر بود
میاد اونجا از قبل هماهنگ بودن من خبر نداشتم
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
پارت 9
برمیگردم خونه ولی ترس داشتم مامانم بفهمه با پسر حرف زدم تلفنی بدبخت میشدم
فرداش کلاس داشتیم با نازی وقتی میریم کلاس تعطیل بود خواستم برم سمت مامان نازی ولی نازی نمیزاره میگه بزار بره بریم یکم تو بازار بگردیم من جایی بلد نبود پشت سر نازی از کوچه رفتیم بیرون ترسیده بود از استرس کل بدنم یخ کرده بود یکم زیادی کنجکاو بودم هیچ وقت تنهایی با رفیق بیرون نیومده بودم هیچ رفیقی جز نازی نداشتم تنها دوستم بود وقتی میریم جلوتر تو پارک نزدیک شهدا میشینیم رو به رو سینما بودیم نازی گوشیم برمیداره زنگ میزنه به رفیق پسرش ک اسمش امیر بود
میاد اونجا از قبل هماهنگ بودن من خبر نداشتم
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
- ۶۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط