{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت :چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت :چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت :تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:
باران احمق!!
دیدگاه ها (۴)

طبیبان برسربالین من اهسته ميگفتند كه امشب تا سحراين عاشق دل ...

روزی تو هم عاشق خواهی شد زیرا که تو هم دل داری و ادم هستی.ان...

کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

سناریو کازوتورا درخواستی

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

قسمت ۶

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

Otagh baghli Part 52 جونگکوک : چرت نگو بابااا کجایی؟؟ تهیونگ...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط