{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
دو تا بچه بودن توی شکم مادر.
اولی میگه تو به زندگی تو دنیایه دیگه اعتقاد داری؟
دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم
اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه.
اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده.
دومی: شاید مادرمونم ببینیم
اولی: مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش؟
دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه.
اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره.
دومی: اگه ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی...
.
چقدر اشناست این قصه نه ؟؟؟... دوستت دارم خدااا.
دیدگاه ها (۲۵)

" ﺁﻧﻪ " ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻏﺮﯾﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺬﺷﺖ؟ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ...

.

جیزی ندارم که بکم!!!

.

دوست داشتن،چیزی شبیه به گم شدنه،توی یه آدم دیگه.حالا هرچی کس...

#Repost mikeriazi منبع ——⁨بسیار مهم ⚠️✒️ ده حقیقتی که دیر فه...

میری تو یه مغازه.یه لباس رو نگاه می‌کنی، قیمتش رو می‌پرسی، م...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

ادامه پارت ۲۵

پارت ۲۵

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

ستاره دنباله دار پارت:۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط