از خونه من پنجره های خونه روبرویی دیده میشه مثلا طبق

‌‌ از خونه من، پنجره های خونه روبرویی دیده میشه. مثلا طبقه سوم، جایی که پارسال یه مرد تنها توش زندگی می‌کرد و - نوشته‌بودم انگار- که شبها می‌اومد و از پنجره تا کمر بیرون بود و آویخته میشد و آواز می‌خوند. الان بستریه در بیمارستان رازی.

حالا، توی اون اتاق یه دختر جوون زندگی میکنه و با بودنش زندگی اومده توی این اتاق. نور لوستر خوشرنگ، اتاقش رو صورتی کرده و هر شب میاد از توی پنجره به آسمان نگاه میکنه. دو بار نگاهمون تلاقی کرده و لبخند زدیم. یه بار هم که فریدون فروغی گوش می‌کردم، بلندبلند باهاش همخونی کرد و من سخت دلم می‌خواست بلند داد بکشم تو چقدر شعری دختر.

هر بار نور صورتی اتاقش رو می‌بینم، یاد اون مرد میفتم. یاد این که رنج و لذت برادرن. یاد این که از یه پنجره، میشه هزار تا آسمون مختلف دید. یاد این که هیچی همیشگی نیست. یاد این که یه شب بالاخره از میون همه پنجره ها، ستاره می باره روی شهر و ما بلندبلند آواز می‌خونیم و یکی داد می‌کشه چقدر شما شعرید مردم و ما، مردم عصبانی بی لبخند، توی آسایشگاه های آجری دلمون گرم میشه و میگیم گور پدرش، روزای بدی بود و تموم شد، فردا باهاره.

"و اگر امید بوسه ای بی هوا نبود، بگو انسان مست چگونه هر شب از رودخانه ها و مذابها به خانه بر میگشت؟"
همین.

#حمیدسلیمی
دیدگاه ها (۴)

اگر می‌توانستم به گذشته‌های خودم برگردم!دست خودم را می‌گرفتم...

مامان!دلم تابستان می‌خواهد. تابستان واقعی، بدون ماسک، بدون د...

‌ ‌مثلا گیج و بی‌خبر از خواب بلند شوی، رادیو را روشن کنی و ب...

‌ ‌شب عروسی بابای نسرین یه دفترچه تک برگی آورد داد دستم. گفت...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹³وق...

عشق ما را نجات خواهدداد. زن این را گفت و سایه‌ی آبی زد. مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط