پارت چهاردهم💫
پارت چهاردهم💫
مراسم تمام شد. مهمانها میرفتند. آت و سوکجین در گوشهای از باغ، زیر سایهی درخت چنار کهنه نشسته بودند. کفشهایش را درآورده بود و پاهایش را جمع کرده بود.
«حالا چی؟» پرسید.
سوکجین یواشکی یک تکه کیک برداشت و جلوی دهان آت گرفت. «حالا... زندگی.»
آت گاز زد. خامه به لبش ماند. سوکجین با انگشت شستش پاکش کرد. آهسته. خیلی آهسته.
«سوکجین، من واقعاً بلد نیستم یه نفر رو دوست داشته باشم.»
«منم بلد نیستم. ولی با تو دارم یاد میگیرم.»
اولین بوسهشان شب عروسی نبود. توی بالکن نبود. وسط باغ بود، زیر باران ریز، با خامه روی لب آت، و دستهای سوکجین که میلرزید.
و آت فهمید که آزادی گاهی شکل یک نفر است که میآید و میگوید: «میتونى خودت باشى. من هنوز میمونم.»
مراسم تمام شد. مهمانها میرفتند. آت و سوکجین در گوشهای از باغ، زیر سایهی درخت چنار کهنه نشسته بودند. کفشهایش را درآورده بود و پاهایش را جمع کرده بود.
«حالا چی؟» پرسید.
سوکجین یواشکی یک تکه کیک برداشت و جلوی دهان آت گرفت. «حالا... زندگی.»
آت گاز زد. خامه به لبش ماند. سوکجین با انگشت شستش پاکش کرد. آهسته. خیلی آهسته.
«سوکجین، من واقعاً بلد نیستم یه نفر رو دوست داشته باشم.»
«منم بلد نیستم. ولی با تو دارم یاد میگیرم.»
اولین بوسهشان شب عروسی نبود. توی بالکن نبود. وسط باغ بود، زیر باران ریز، با خامه روی لب آت، و دستهای سوکجین که میلرزید.
و آت فهمید که آزادی گاهی شکل یک نفر است که میآید و میگوید: «میتونى خودت باشى. من هنوز میمونم.»
- ۲۵۳
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط