{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هجدهم

پارت هجدهم

سه روز بعد، مادر سوکجین دوباره آت را خواست. این بار با لحنی متفاوت—تهدیدی. پشت میز همان اتاق، با چشمانی که مثل تیغ برنده بود.

«شنیدم که با پسرم روراست بودی. این خوبه. ولی یه نکته رو باید بدونی.»

آت خونسرد ماند. دست‌هایش را روی پاهایش گذاشت و صبر کرد.

«اگه حقیقت این ازدواج لو بره—اگه کسی بفهمه که اولش اجباری بوده، اگه رسانه‌ها بفهمند که پسر من و تو فقط نمایشی بازی می‌کردید—کل امپراطوری‌مون به باد می‌ره. و من به هیچ قیمتی نمی‌ذارم این اتفاق بیفته.»

زن از جا بلند شد و دور میز چرخید تا کنار آت ایستاد. خم شد و نزدیک گوشش گفت:

«پس اگه یه روز خواستی این راز رو فاش کنی، یا بخوای از سوکجین جدا شی... من تا تهش می‌رم. تو رو نابود می‌کنم. نه فقط تو رو—هر کسی رو که دوسش داری.»

آت برای لحظه‌ای چیزی درونش لرزید. غریزه‌ی قدیمیِ ترس. همان احساسی که سال‌ها با خودش حمل کرده بود. اما بعد، چهره‌ی سوکجین را یاد آورد. آن شب کنار دریاچه. آن بوسه زیر برف. آن نگاه پر از چیزی که تا به حال به کسی نشان نداده بود.

آت آهسته ایستاد. طوری که قدش از مادر سوکجین بلندتر شد.

«بکنید.»

مادر سوکجین پلک زد. «چی؟»

«گفتم بکنید. منو نابود کنید. اگه اون کنارم باشه، نابود شدن ترسی نداره.» آت لبخند زد. لبخندی که نه ترس توش بود، نه چالش. فقط آرامش عجیبی. «و یه چیز دیگه: اون به من اعتماد کرده. برعکس شما که به پسرتون فقط یاد دادید چطور دروغ بگه. من بهش یاد می‌دم چطور زندگی کنه.»

و رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد.


ببخشید ایندفعه خیلی بد شد😅🙂
شرط
لایک ۱۶،کامنت۶، بازنشر ۴
دیدگاه ها (۶)

پارت نوزدهمزمستان سردی بود. شب. برف پشت پنجره‌ی اتاق‌شان آرا...

پارت هفدهمهمان شب، آت سوکجین را در کتابخانه پیدا کرد. روی مب...

پارت شانزدهم❤️برگشتند به عمارت. آت دیگر آن دخترِ ترسانِ روزه...

پارت هفتم♦️💫هنوز گرمایِ انگشتانِ سوکجین روی گونه‌ی آت در فضا...

پارت هشتم♦️💫روزهایِ بعد از آن اتفاق در راهرو، عمارتِ کیم برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط