{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزدهم✨

پارت سیزدهم✨

صبح عروسی باران گرفته بود. آت به شیشه نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد شاید این باران به حساب گریه‌ی آسمون برای عروس‌های اجباری باشه. اما نه. ته دلتنگیش دیگر تلخیِ قبل را نداشت.

آرایشگر داشت موهایش را حالت می‌داد. مادر سوکجین یکبار آمد، نگاه کرد، گفت «خوشگله» و رفت. یعنی هر چیزی غیر از خوشگلی.

دقایقی مانده به مراسم، سوکجین پیام داد: «آماده‌ای؟»

آت جواب داد: «نه.»

سوکجین: «منم نه. ولی بذار باهمدیگه آماده بشیم.»

وارد سالن که شد، همه چشمان برگشت. آت لباس سفید را آنقدر خوب پوشیده بود که انگار مال خودش بود. سوکجین کت سرمه‌ای پوشیده بود و کراواتی که آت ندیده بودش. کراوات همرنگ لباس آت.

آن‌قدر به هم نزدیک ایستادند که انگار بقیه‌ی آدم‌ها حاشیه بودند. سوکجین دست آت را گرفت، این بار نه نصفه‌نیمه؛ تمام دست، انگشت‌ها قلاب.

«بذار این یکی رو برای بقیه نکنیم. این یکی رو برای خودمون کنیم.»

آت اشکش را قورت داد و گفت: «قول می‌دی اگه یه روز ازم خسته شدی، اول بهم بگی؟»

سوکجین خم شد، نزدیک گوشش، و با صدایی که فقط آت می‌شنید، گفت: «قول می‌دم اگه یه روز از تو خسته بشم، خودم رو بکشم. چون دیگه هیچی برام نمیمونه.»
دیدگاه ها (۱)

پارت دوازدهمشب قبل از عروسی، آت خوابی دید. همان رویای تکراری...

پارت یازدهم✨سه روز تا مراسم مانده بود. عمارت شبیه کندوی عسل ...

پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مه...

فرشته کوچولو.......پارت ۱۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط