wolf
✧wolf✧
✯part:¹⁹
بعد از رفتن بورام تهیونگ به جنا نگاه کرد که توی آینه رژ میزد
تهیونگ: اون پسره کی بود؟
جنا: منشی جدید
تهیونگ: کی هست؟
جنا: اریک لابورسین یه پسر کانادایی البته پدرش روسه پسر خوبیه تازه امروز اومد سر کار حداقل سخت کار میکنه
جنا کیفش رو برداشت و سمت در رفت تهیونگ پشت سرش میومد
جنا: امشب میخوای ما رو کجا ببری؟
تهیونگ: رستوران مورد علاقه بورام و میخوام یکم دور دور کنیم عاشق دور دور کردن تو ماشینه
جنا: خوبه
پایین رفتن و راه افتادن توی راه بورام مشتاقانه پنجره رو پایین داده بود و از باد لذت میبرد جنا نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
کل شب باهم بودن و خوش میگذروندن
جنا بیشتر لبخند میزد تهیونگ خوشحال بود و بورام از تک تک لحظات لذت میبرد
شب دیر وقت به خونه برگشتن تهیونگ و جنا توی اتاق پیش بورام بودن
بورام بعد از عوض کردن لباس هاش روی تخت دراز کشید و لبخند زد جنا به کمد تکیه داده بود و نگاهش میکرد تهیونگ کنارش روی تخت نشست بورام به تهیونگ نگاه کرد
بورام: داداش میشه با جنا ازدواج کنی؟
تهیونگ: چی؟
بورام: اون خیلی شبیه مامانه وقتی هست خیلی خوشحالم
تهیونگ لبخند تلخی زد و بوسه ای روی سر بورام گذاشت
تهیونگ: بخواب خوشگل من شب بخیر
بورام کم کم خوابید تهیونگ و جنا از اتاق بیرون اومدن
جنا: تهیونگ...
تهیونگ: بله؟
جنا توی اتاق خودش بود و تهیونگ بیرون در اتاق
تهیونگ: چیزی شده؟
جنا: هیچی فقط فکر کنم دارم عاشقت میشم
تهیونگ ماتش برده بود جنا در اتاق رو روش بست حالا تهیونگ مونده بود و یه راه روی خالی لبخندی روی لب های نشست
୧(^ 〰 ^)୨
خب بفرمایید تند تند نوشتم براتون گذاشتم شبتون بخیر کوچولو هاااا❤️✨🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:¹⁹
بعد از رفتن بورام تهیونگ به جنا نگاه کرد که توی آینه رژ میزد
تهیونگ: اون پسره کی بود؟
جنا: منشی جدید
تهیونگ: کی هست؟
جنا: اریک لابورسین یه پسر کانادایی البته پدرش روسه پسر خوبیه تازه امروز اومد سر کار حداقل سخت کار میکنه
جنا کیفش رو برداشت و سمت در رفت تهیونگ پشت سرش میومد
جنا: امشب میخوای ما رو کجا ببری؟
تهیونگ: رستوران مورد علاقه بورام و میخوام یکم دور دور کنیم عاشق دور دور کردن تو ماشینه
جنا: خوبه
پایین رفتن و راه افتادن توی راه بورام مشتاقانه پنجره رو پایین داده بود و از باد لذت میبرد جنا نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
کل شب باهم بودن و خوش میگذروندن
جنا بیشتر لبخند میزد تهیونگ خوشحال بود و بورام از تک تک لحظات لذت میبرد
شب دیر وقت به خونه برگشتن تهیونگ و جنا توی اتاق پیش بورام بودن
بورام بعد از عوض کردن لباس هاش روی تخت دراز کشید و لبخند زد جنا به کمد تکیه داده بود و نگاهش میکرد تهیونگ کنارش روی تخت نشست بورام به تهیونگ نگاه کرد
بورام: داداش میشه با جنا ازدواج کنی؟
تهیونگ: چی؟
بورام: اون خیلی شبیه مامانه وقتی هست خیلی خوشحالم
تهیونگ لبخند تلخی زد و بوسه ای روی سر بورام گذاشت
تهیونگ: بخواب خوشگل من شب بخیر
بورام کم کم خوابید تهیونگ و جنا از اتاق بیرون اومدن
جنا: تهیونگ...
تهیونگ: بله؟
جنا توی اتاق خودش بود و تهیونگ بیرون در اتاق
تهیونگ: چیزی شده؟
جنا: هیچی فقط فکر کنم دارم عاشقت میشم
تهیونگ ماتش برده بود جنا در اتاق رو روش بست حالا تهیونگ مونده بود و یه راه روی خالی لبخندی روی لب های نشست
୧(^ 〰 ^)୨
خب بفرمایید تند تند نوشتم براتون گذاشتم شبتون بخیر کوچولو هاااا❤️✨🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۱.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط