{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

wolf

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:²⁰
شب تهیونگ‌ توی تخت غلت میخورد و خوابش نمی‌برد لبخندی قشنگ روی لب های بود بی قرار بلند شد و از اتاق بیرون رفت صدایی از طبقه پایین شنید آروم از پله ها پایین رفت که با مو های بلند و خوشگل جنا توی آشپزخونه مواجه شد سمتش قدم برداشت
تهیونگ: هنوز نخوابیدی؟
جنا: نه خوابم نمی‌برد
تهیونگ وارد آشپزخونه شد و توی فضای کوچک روبروی همدیگه بودن
تهیونگ: راجب سر شب...
جنا: خب خودمم نمی‌دونم چی گفتم من تا حالا نزدیک پسری نشدم
تهیونگ نیشخندی زد و دست هاش رو آروم دور کمر جنا حلقه کرد بر عکس چیزی که تصور میکرد جنا نه چیزی گفت و نه پسش زد
تهیونگ: پس اولین نفرم
جنا: و اگر قدرش رو ندونی آخرین نفر هم نیستی
تهیونگ: اصلا فکرش رو نکن که بزارم با یه پسر دیگه قرار بزاری
جنا: زندگیم دست خودمه تو هم تا فرصت داری خودت رو ثابت کن
تهیونگ کم کم لب‌هاش رو نزدیک لب های جنا کرد که جنا روش رو برگردوند
تهیونگ با چشم هایی که محتاج بود به جنا نگاه کرد جنا یقه لباس تهیونگ رو مرتب کرد و به چشم های تهیونگ نگاه کرد
جنا: شب بخیر
جنا رفت و تهیونگ رو توی آشپزخونه تنها گذاشت تهیونگ میدونست هنوز باید صبر کنه که جنا کاملا بهش اعتماد کنه لیوان آبش رو پر کرد و به اتاق خودش برگشت.
فردا صبح جنا کاری نداشت بلند شد کار های روتینش رو انجام داد مو هاش رو شونه کرد به کراپ کوتاه مشکی و یه شلوار لش مشکی پوشید
همه طبقه پایین صبحانه میخوردن سلامی به همه کرد و مثل همیشه سر جاش جلوی تهیونگ نشست
که صدای در اومد خدمت کار در رو باز کرد توی چهارچوب در دختر خوشگلی ظاهر شد
دختری که تضاد زیادی با جنا داشت مو های بلوند طلایی پوست تقریباً برنزه لباس های بامزه و کیوت با لبخند وارد شد جنا با تعجب و کنجکاوی نگاهش میکرد
جونگ‌وو: به به دختر خوشگلممم
بورام از سر جاش بلند شد و دوید طرف دختر
بورام: خاله هاناااااااا
جونگ‌وو: تهیونگ بلند شو تعارف کن و معرفی کن
تهیونگ از سر جاش بلند شد و سمت دختر رفت
تهیونگ: هانا شرط می‌بندم چیزی نخوردی بیا صبحانه
هانا: آره گشنمه ولی اول خودم رو معرفی میکنم
بورام سر جاش کنار جنا نشست و تهیونگ و هانا سمت میز اومدن
تهیونگ: هانا اینا خانواده پارک هستن و این هم هانا دختر عموی منه
جونگ‌وو: باشه باشه بشینید فرنی سرد شد
هانا: ممنون
تهیونگ نشست و هانا کنارش نشست
جونگ‌وو: خب چی شد به ما سری زدیم هانا؟
هانا: خب یه جورایی دلم براتون تنگ شده بود شنیدم شرکت و باند زیاد اوضاع خوبی ندارن نگران شدم که حال تهیونگ و شما رو بپرسم
جونگ‌وو: به هر حال خوشحالم که اومدی و نمی‌زارم تا هفته آینده جایی بری
هانا: ممنون بابت مهمان نوازی
جنا یه حس عجیبی داشت بدون در نظر گرفتن حرف ها به خوردن ادامه داد .
⁦(⁠≧⁠▽⁠≦⁠)⁩
خوشگلای من سلاممم 🎉🎀
ببخشید دیشب خیلی خیلی زود خوابیدم نشد براتون پارت بزارم ولی برای جبران امشب ۳ پارت طولانی داریمم حمایت کنین خوشگلای مننن🫶🏻❤️✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۴)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²¹بعد از صبحانه جنا داشت طرف اتاقش می‌رفت ک...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²²به رستورانی که جنا گفته بود رسیدن با هم س...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁹بعد از رفتن بورام تهیونگ به جنا نگاه کرد ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁸جنا به ساعت نگاه کرد ⁶:¹² بود از سر میز ب...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁷خانواده پارک و کیم برگشتن خونه طبق معمول ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط