اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "6"
"ویو پارک جیمین"
برای بردنم از قبل خواستمو انتخاب کردم..
دختر خوانوادشون..
خط قرمز و نقطه ضعف کل خاندان جئون، فک کن زن پسر بزرگتر خاندان پارک بشه..
پسر دشمن خانوادگی شون..
لبخندم عمیق بود شاید چون میدونستم چیز درستی خواستم..
چون میدونستم قراره دیوونه بشن..
ولی حیف که نمیدونست سر خواهرش معامله کرد..
حیف..
میدونم الان قراره چه شوکی بهش وارد بشه..
آروم لیوان شرابم رو روی میز گذاشتم و بدون اینکه ذرهای استرسم رو نشون بدم، به چهرهی رنگپریدهی آنجلینا نگاه کردم.
ترس...
توی چشمهاش موج میزد.
اما من از ترسش لذت نمیبردم...
فقط میخواستم مطمئن بشم از امروز به بعد، دیگه هیچکس نمیتونه ازم بگیردش...
چون از الان مال من بود، و چیزی که مال منه رو نمیشه ازم گرفت..
تهیونگ با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد:
_«دیوونه شدی؟!»
جونگ کوک نزدیک اومد سعی داشت خودشو کنترل کنه..
لبخند کجی زدم:
_«شرط قبل از شروع بازی مشخص بود. برنده، هر درخواستی بکنه، بازنده موظفه انجامش بده.»
رگ گردن تهیونگ بیرون زده بود و عربده وار لب زد:
_«خواهرم جایزهی بازی نیست...»
نگاهم ازش جدا شد و دوباره روی آنجلینا نشست...
بیحرکت روی صندلی نشسته بود؛ انگار هنوز باورش نشده بود چه اتفاقی افتاده...
پدرش نفس عمیقی کشید و با صدایی سنگین گفت:
_«جیمین... درخواست دیگهای بکن.»
_"نه"
جونگ کوک داد زد:
_"خواهر ما معامله نیست جیمین، جنس هم نیست."
گفتم:
_"و حالا مال منه."
"ویو جئون آنجلینا"
نفس کشیدن برام سخت شده بود...
انگار یکی دستش رو دور گلوم حلقه کرده بود و هر لحظه محکمتر فشار میداد.
همه ساکت بودن...
اونقدر ساکت که صدای تیکتیک ساعت دیواری بار هم به گوشم میرسید.
چشمهام ناخودآگاه روی ته و کوک ثابت موند.
رگهای گردنشون از شدت عصبانیت بیرون زده بود و مشتهاشون اونقدر محکم گره خورده بودن که بند انگشتاشون سفید شده بود.
دلم نمیخواست هیچ اتفاقی بیفته...
نه دعوا...
نه خون...
نه ادامهی این کینهی لعنتی.
بابا آروم از جاش بلند شد.
ـ «جیمین... دربارهی این موضوع میشه بعداً صحبت کرد.»
اما انگار هیچکس صدای بابا رو نمیشنید.
همه فقط منتظر جواب جیمین بودن.
اون با همون خونسردی همیشگیش نگاهم کرد.
نگاهی که نمیتونستم معنیش رو بفهمم.
نه شبیه نگاه یه آدم برنده بود...
نه شبیه نگاه یه آدم مغرور.
بیشتر شبیه کسی بود که مدتها منتظر رسیدن به یه لحظه مونده باشه.
از جام بلند شدم.
پاهام میلرزید، اما نمیخواستم کسی لرزشم رو ببینه.
آروم گفتم:
ـ «این ازدواج... نظر من رو هم لازم داره.»
همه نگاها سمت من برگشت.
حتی نفس کشیدن هم یادشون رفت.
تهیونگ با نگرانی نگاهم کرد.
ـ «آنجلینا...»
لبخند خیلی کمرنگی براش زدم تا آرومش کنم.
بعد دوباره رو به جیمین گفتم:
ـ «من جایزهی یه بازی نیستم.»
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
هیچ واکنشی نشون نداد.
همین سکوتش بیشتر از هر جوابی ذهنم رو درگیر میکرد.
دستم رو روی سینهم گذاشتم تا شاید ضربان دیوونهوار قلبم آروم بشه.
از دیشب این دلشوره ولم نمیکرد...
انگار قلبم از قبل میدونست امشب قرار نیست مثل شبهای دیگه تموم بشه.
و حالا...
بین نگاه خشمگین ته و کوک..
و نگاه مرموز جیمین...
فقط یه سؤال توی ذهنم تکرار میشد:
واقعاً این فقط نتیجهی یه بازی بود...
یا از همون اول، همهچیز برای رسیدن به این لحظه برنامهریزی شده بود؟
شرط =
220 لایک، 110 بازنشر
پارت "6"
"ویو پارک جیمین"
برای بردنم از قبل خواستمو انتخاب کردم..
دختر خوانوادشون..
خط قرمز و نقطه ضعف کل خاندان جئون، فک کن زن پسر بزرگتر خاندان پارک بشه..
پسر دشمن خانوادگی شون..
لبخندم عمیق بود شاید چون میدونستم چیز درستی خواستم..
چون میدونستم قراره دیوونه بشن..
ولی حیف که نمیدونست سر خواهرش معامله کرد..
حیف..
میدونم الان قراره چه شوکی بهش وارد بشه..
آروم لیوان شرابم رو روی میز گذاشتم و بدون اینکه ذرهای استرسم رو نشون بدم، به چهرهی رنگپریدهی آنجلینا نگاه کردم.
ترس...
توی چشمهاش موج میزد.
اما من از ترسش لذت نمیبردم...
فقط میخواستم مطمئن بشم از امروز به بعد، دیگه هیچکس نمیتونه ازم بگیردش...
چون از الان مال من بود، و چیزی که مال منه رو نمیشه ازم گرفت..
تهیونگ با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد:
_«دیوونه شدی؟!»
جونگ کوک نزدیک اومد سعی داشت خودشو کنترل کنه..
لبخند کجی زدم:
_«شرط قبل از شروع بازی مشخص بود. برنده، هر درخواستی بکنه، بازنده موظفه انجامش بده.»
رگ گردن تهیونگ بیرون زده بود و عربده وار لب زد:
_«خواهرم جایزهی بازی نیست...»
نگاهم ازش جدا شد و دوباره روی آنجلینا نشست...
بیحرکت روی صندلی نشسته بود؛ انگار هنوز باورش نشده بود چه اتفاقی افتاده...
پدرش نفس عمیقی کشید و با صدایی سنگین گفت:
_«جیمین... درخواست دیگهای بکن.»
_"نه"
جونگ کوک داد زد:
_"خواهر ما معامله نیست جیمین، جنس هم نیست."
گفتم:
_"و حالا مال منه."
"ویو جئون آنجلینا"
نفس کشیدن برام سخت شده بود...
انگار یکی دستش رو دور گلوم حلقه کرده بود و هر لحظه محکمتر فشار میداد.
همه ساکت بودن...
اونقدر ساکت که صدای تیکتیک ساعت دیواری بار هم به گوشم میرسید.
چشمهام ناخودآگاه روی ته و کوک ثابت موند.
رگهای گردنشون از شدت عصبانیت بیرون زده بود و مشتهاشون اونقدر محکم گره خورده بودن که بند انگشتاشون سفید شده بود.
دلم نمیخواست هیچ اتفاقی بیفته...
نه دعوا...
نه خون...
نه ادامهی این کینهی لعنتی.
بابا آروم از جاش بلند شد.
ـ «جیمین... دربارهی این موضوع میشه بعداً صحبت کرد.»
اما انگار هیچکس صدای بابا رو نمیشنید.
همه فقط منتظر جواب جیمین بودن.
اون با همون خونسردی همیشگیش نگاهم کرد.
نگاهی که نمیتونستم معنیش رو بفهمم.
نه شبیه نگاه یه آدم برنده بود...
نه شبیه نگاه یه آدم مغرور.
بیشتر شبیه کسی بود که مدتها منتظر رسیدن به یه لحظه مونده باشه.
از جام بلند شدم.
پاهام میلرزید، اما نمیخواستم کسی لرزشم رو ببینه.
آروم گفتم:
ـ «این ازدواج... نظر من رو هم لازم داره.»
همه نگاها سمت من برگشت.
حتی نفس کشیدن هم یادشون رفت.
تهیونگ با نگرانی نگاهم کرد.
ـ «آنجلینا...»
لبخند خیلی کمرنگی براش زدم تا آرومش کنم.
بعد دوباره رو به جیمین گفتم:
ـ «من جایزهی یه بازی نیستم.»
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
هیچ واکنشی نشون نداد.
همین سکوتش بیشتر از هر جوابی ذهنم رو درگیر میکرد.
دستم رو روی سینهم گذاشتم تا شاید ضربان دیوونهوار قلبم آروم بشه.
از دیشب این دلشوره ولم نمیکرد...
انگار قلبم از قبل میدونست امشب قرار نیست مثل شبهای دیگه تموم بشه.
و حالا...
بین نگاه خشمگین ته و کوک..
و نگاه مرموز جیمین...
فقط یه سؤال توی ذهنم تکرار میشد:
واقعاً این فقط نتیجهی یه بازی بود...
یا از همون اول، همهچیز برای رسیدن به این لحظه برنامهریزی شده بود؟
شرط =
220 لایک، 110 بازنشر
- ۲.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط