{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وارد شدم...اصلا باورم نمیشد اینجا قصر ما باشه

وارد شدم...اصلا باورم نمیشد اینجا قصر ما باشه
کل قصر از حالت رنگ سبز به نارنجی تبدیل شده بود...مثل پاییز...ولی رنگش اتشین بود...کل خواهرانم افتاده بودند و لحظه به لحظه یه نفر نابود میشد و به جای اینکه به گل تبدیل بشه به خار تبدیل می‌شد
سمت مادر طبیعت رفته بودم....زنده بود ولی کم جان صدای ضعیف مادر رو شنیدم
می‌گفت:زوتلای عزیزم...انسان ها اومدن اینجا...با تبرشون خواهراتو کشتن..بنسا رو کشتن...تو موندی...زندگی طبیعت رو دوباره بساز
مرد...صداش نمیومد.... مطمئنم مرد...گریه میکردم و صداش میزدم...سرمو چرخوندم و چشمم به شکوفه انار افتاد که همون‌طور تازه روی درخت بود...پایین درخت گل جادویی بود که هنوز سالم بود..
یه تصمیم وحشتناک گرفتم...ولی این تصمیم انسان ها رو نابود میکرد..ولی من باید انتقام بگیرم..
چندتا گیاه غول پیکر رو مثل دروازه کردم...جلوی دروازه یه گل افتابگردان گذاشتم تا انرژی رو پخش کنه
سمت شکوفه رفتم...دستی رویش کشیدم و با کمک انرژی باقیمانده درخت و انرژی خودم متولدشد کردم...یه دختر زیبا ولی با لباس قرمز که جنسش از پوست انار بود متولد شد
چشمانش قرمز بود و شعله‌هایی از اتش هم درون چشمانش بود...گل خونین را دستش دادم و زمزمه وار بهش گفتم
میروی هزاران سال بعد...میان انسان هایی از جنس پستی و ذلت...تک به تک در شهر برو
ازارشان بده...قلبشان را بشکن و تیکه های قلبشان را خاکستر کن...اگر از این کار سرپیچی کنی..این گل خونین تورا از جنس انسان هامیکند...کل نیرویت را نابود میکند و رگ و ریشه پریان را از تو قطع میکند...و هنگام ظهور همزادانت...همزادانت تو را قربانی میکنند...
یه درخت انار دیگه کاشتم و شکوفه هایش رو چیدم...تک تک شکوفه ها را روی درخت وصل کردم...
با صدای بلند به شکوفه ها دستور دادم:زمانی که گل افتابگردان شما را متولد کرد ...از دریچه به شهر میروید و به فرمانرواتان می‌پیوندید...عصای جادویی فرمانرواتان گلی از جنس خون است...انتقام طبیعت را از انسان ها بگیرید
نیروم رو طوری تنظیم کردم که به محض خارج شدن نیروم خودم به خواب میرفتم و گل افتابگردان تا مدت ۱۰۰۰سال انرژی رو به هم شکوفه های انار پلید تقسیم میکرد.دقیقا دوره ای که این دختر به اونجا میره رو ما میریم ولی با تاخیر....زمان این دختر یه مقدار عقب است ...فک کنم۶ماه..و بعد از اینکه شکوفه های انار متولد شدند.. دروازه را برای انها باز میکند...شکوفه های انار با انرژیشان منو نجات می‌دهند و به دنیای هزاران سال بعد انسان ها می‌رویم و انتقام میگیریم
فعلا همین سردسته باید اونور باشه
انرژیمو به سمت گل پرتاب کردم و چشمام داشت بسته میشد
اخرین چیزی که دیدم این بود که دخترک از دروازه خارج شد و به اون سو رفت
دیدگاه ها (۱)

dark life = 39

سایه های ممنوعه پارت 2جونگ‌کوک، که از همان لحظه اول به مایا ...

🐹🪴 ~ داستان گیاه‌های خوش‌شانس جینجین توی خونه‌ش دو تا گیاه D...

پاره شدممممممممممم

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

قسمت اول

Destiny part 9

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط