از یک غریبهبه دلیل زندگیم
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁶
جونگکوک دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
آن هم در برابر چنین تهمت بزرگی.
از جایش بلند شد.
کمی صدایش بالا تر از حد معمول رفت و گفت.
+ جیمین بس کن!
یونگی بیا بریم!
و بدون حرف آنجا را ترک کرد.
مثلا قرار بود آن شب خوش بگذراند.
نه این که مورد تهمت و تمسخر قرار بگیرد.
هنوز به ماشین نرسیده بود که دستی مچش را اسیر کرد.
_ وایسا ببینم کجا میری؟!!
+ میخوام برم خونه!
دیگه تحمل اونجا رو ندارم!
او اصلا نمیدانست دارد با چه کسی حرف میزند.
کمی بیشتر دقت کرد و تهیونگ را دید.
برای خودش متاسف بود که حتی صدای او را نتوانست تشخیص دهد.
+ تو چی میخوای؟!!
_ از همون اول فهمیدم حالت خوب نیست.
میای بریم موتور سواری؟!!
نمیدانست چه بگوید.
انتظار این پیشنهاد از این شخص را نداشت.
تنها سری تکان داد.
با تهیونگ به سمت موتور گران قیمت و لوکسش رفتند.
تهیونگ کلاه کاسکتی برداشت و به سمتش پرتاب کرد.
آن را گرفت و پوشید.
ابتدا تهیونگ و بعد خودش سوار شد.
_ منو سفت بگیر.
تنها با خجالت دستش را دور تهیونگ حلقه کرد.
موتور روشن شد و غرشی سر داد.
تهیونگ در خیابان های سرد و تاریک سئول گاز میداد.
انگار که هیچ مقصدی نداشته باشد.
+ کجا میریم؟!!
_ خونهی من!
+ چرا؟!!
_ یونگی برام تعریف کرد که چه اتفاقی برات افتاده.
دلم برات سوخت!
گفت که داره میارت کافهی جیمین و قراره با همدیگه یه اکیپ چهار نفره تشکیل بدیم.
ولی خب نشد و جیمین گند زد!
یونگی گفت هواتو داشته باشم.
دارم به حرف اون عمل میکنم!
+ ممنون.
با جیمین صمیمی ای؟!!
_ آره ولی خب یه وقتایی زیاده روی میکنه دیگه!
+ اهوم.
_ میشه برام تعریف کنی دقیقا چه اتفاقی افتاد؟!!
+ خب اون موقعا که با هم زندگی میکردیم خیلی دوستش داشتم.
فکر میکردم اونم دوستم داره ولی این اواخر خیلی سرد برخورد میکرد.
آخرشم مچشو توی بار با یه نفر دیگه گرفتم و معلوم شد که فقط دنبال پول من و...
چجوری بگم؟!!
دنبال تفریح های جنسی و اینا بود!
ولی حتی یه درصدم فکر نمیکردم که خیانت کنه.
حاضر بودم براش هر کاری بکنم ولی بعد اون دیگه به هر کسی اعتماد نمیکنم.
_ متاسفم.
درک میکنم.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁶
جونگکوک دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
آن هم در برابر چنین تهمت بزرگی.
از جایش بلند شد.
کمی صدایش بالا تر از حد معمول رفت و گفت.
+ جیمین بس کن!
یونگی بیا بریم!
و بدون حرف آنجا را ترک کرد.
مثلا قرار بود آن شب خوش بگذراند.
نه این که مورد تهمت و تمسخر قرار بگیرد.
هنوز به ماشین نرسیده بود که دستی مچش را اسیر کرد.
_ وایسا ببینم کجا میری؟!!
+ میخوام برم خونه!
دیگه تحمل اونجا رو ندارم!
او اصلا نمیدانست دارد با چه کسی حرف میزند.
کمی بیشتر دقت کرد و تهیونگ را دید.
برای خودش متاسف بود که حتی صدای او را نتوانست تشخیص دهد.
+ تو چی میخوای؟!!
_ از همون اول فهمیدم حالت خوب نیست.
میای بریم موتور سواری؟!!
نمیدانست چه بگوید.
انتظار این پیشنهاد از این شخص را نداشت.
تنها سری تکان داد.
با تهیونگ به سمت موتور گران قیمت و لوکسش رفتند.
تهیونگ کلاه کاسکتی برداشت و به سمتش پرتاب کرد.
آن را گرفت و پوشید.
ابتدا تهیونگ و بعد خودش سوار شد.
_ منو سفت بگیر.
تنها با خجالت دستش را دور تهیونگ حلقه کرد.
موتور روشن شد و غرشی سر داد.
تهیونگ در خیابان های سرد و تاریک سئول گاز میداد.
انگار که هیچ مقصدی نداشته باشد.
+ کجا میریم؟!!
_ خونهی من!
+ چرا؟!!
_ یونگی برام تعریف کرد که چه اتفاقی برات افتاده.
دلم برات سوخت!
گفت که داره میارت کافهی جیمین و قراره با همدیگه یه اکیپ چهار نفره تشکیل بدیم.
ولی خب نشد و جیمین گند زد!
یونگی گفت هواتو داشته باشم.
دارم به حرف اون عمل میکنم!
+ ممنون.
با جیمین صمیمی ای؟!!
_ آره ولی خب یه وقتایی زیاده روی میکنه دیگه!
+ اهوم.
_ میشه برام تعریف کنی دقیقا چه اتفاقی افتاد؟!!
+ خب اون موقعا که با هم زندگی میکردیم خیلی دوستش داشتم.
فکر میکردم اونم دوستم داره ولی این اواخر خیلی سرد برخورد میکرد.
آخرشم مچشو توی بار با یه نفر دیگه گرفتم و معلوم شد که فقط دنبال پول من و...
چجوری بگم؟!!
دنبال تفریح های جنسی و اینا بود!
ولی حتی یه درصدم فکر نمیکردم که خیانت کنه.
حاضر بودم براش هر کاری بکنم ولی بعد اون دیگه به هر کسی اعتماد نمیکنم.
_ متاسفم.
درک میکنم.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۴۵۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط