{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۲:هم آغوش عشق

پارت ۴۲:هم آغوش عشق
(جیمین)
با وجود اینکه دراز کشیده بودم سرم بدجور روی تنم سنگینی میکرد. اتاق رو تیره و تار میدیدم.
سوزی به بدنم افتاد. چشمی به اطراف چرخوندم، کی این وقت صبح پنجره رو باز میکنه؟
از تخت پایین اومدم و به سمت پنجره رفتم. هوا بدجوری تو فاز گرگ و میش بود.
با بستن پنجره به عقب برگشتم که چشم هام گیر دوتا تیله ی مشکی شدن.
با نهایت توانی که در وجودم بود، اسمش رو آرام زیر لب زمزمه کردم.
"دلین؟"
اهمی کرد و با کمی من من گفت.
"کوک گفت جایی میره خواست تنها نباشید واسه ی همین اومدیم"
"اومدید؟ تو و کی؟"
"سولار پیش تهیونگه"
"آها، ممنون که اومدین. ببخشید خسته ات کردم"
"نه بابا خستگیه چی آخه؟ دوست ها واسه همین موقع هان دیگه"
لبخند ملیحی از سر غم به جا آوردم. پس من براش فقط یه دوست بودم؟
"یکم استراحت کن میرم پایین"
"باشه، کمکی چیزی خواستی بگو"
وارد آشپزخانه شدم. یخچال رو باز کردم و نگاهی انداختم. گشنم نبود، فقط تحمل اون فضای معذب کننده رو نداشتم. فقط یه لیوان قهوه درست کردم و همونجا روی یکی از صندلی های آشپزخانه نشستم و مشغول شدم.
چندی بعد، صدای قدم هایی رو از پشت احساس کردم. برگشتم و با دلین مواجه شدم. موهاش کمی شلخته و پیچ خورده شده بود. زیر چشم هاش کمی گود شده بود.
"خوبی؟"
"اممم، چیزه..."
"بگو. حرفتو نخور"
"میشه، یه لباس...بهم بدی؟"
نگاهی به لباس تنش کردم آخ چقدر حواس پرتم.
همراهش وارد اتاق شدم و به سمت کمد رفتم. گشاد ترین تیشرتم رو بهش دادم. با تعجب گفت.
"شلوار؟"
"میدونی که سایزت رو ندارم، بپوش همینو تا زانوت میرسه"
به اجبار های من لباسش رو داخل حموم عوض کرد و اومد بیرون. نه، مثل اینکه قدش بلند تر شده، که به نظرم این براش خوب نبود! تیشرت تا بالای زانوش بود، ولی قسمتی که باید رو می پوشوند.‌
از در که خواستم خارج بشم با دست هاش قسمت کمی از آستین لباسم رو گرفت.
"خوابم نمیبره..."
ادامه ی حرفش رو خوندم، میدونستم نمیتونه تنهایی بخوابه. سری تکون دادم و کنارش روی تخت دراز کشیدم.
قبل از اینکه سرش رو بزار دستم رو دراز کردم و بعد بلافاصله، تنش رو میان بازوهام قفل کردم. برای بیرون اومدن کمی وول خورد، ولی بی اهمیت حلقه ی دست هام رو محکم تر کردم. جایی کنار لاله ی گوشش لب زدم.
"مگه میشه ولت کنم؟ اونم وقتی که حالا درست توی آغوش منی دختر کوچولوم؟"
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۳:خاطره بازی(جونگ کوک)توی اتاق شخصی یوجین نشسته بودیم ...

پارت ۴۴:دژاوو(Rose)دستی بر لباس سفید رنگش کشید.درست مثل ۸ سا...

پارت ۴۱:رویا(Rose)همونطور که انتظار میرفت سولار به سمت تهیون...

پارت ۴۰:امداد رسانی(دلین)امروز عصر اول با سونگ آه یه سر رفتی...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۸ات ویو وقتی کوک رفت به سمت در...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط