پارت ۴۳:خاطره بازی
پارت ۴۳:خاطره بازی
(جونگ کوک)
توی اتاق شخصی یوجین نشسته بودیم و صحبت می کردیم. اول که گفت کمک میخواد سریع اومدم پیشش ولی بعد فهمیدم قضیه یه چیزی دیگه بوده. توی تمام زمان مکالمه فکر میکردم چطور جیمین رو بکشم که خودش هم متوجه نشه. لحظه ای که مست بود هذیون میگفت و خب پسره ی دهن لق، راجب به حسش به دلین هم گفت.
یوجین تمام مدت از گوش هاش دود بلند میشد، انتظار توجیه ازم داشت و به هیچ وجه باور نمیکرد که من هم همین امشب متوجه شدم. البته دیروز.
"ساعت ۷ صبحه، بریم دیگه"
"دلین هم، دوسش داره؟"
"چندبار بگم، آره آره"
پوفی کرد و کلافه چنگی به موهاش زد. اینطور که تهیونگ میگفت توی زمان مستی توی هتل، همه چیزو گفته.
"اینطوری نمیشه"
"معلومه که نمیشه، بیا بریم مردم از گرسنگی"
با هزار بدبختی راهی پارکینگ شدیم. توی تمام راه حرفی نزدیم ولی از یه جا بعد دیگه شروع کردم به غر زدن.
"چطور تونستی بهم دروغ بگی؟ منه بدبخت فکر کردم کمک میخوای. واقعا که!"
"نیاز بود یه سری چیز ها رو واسم روشن کنی. به مقدار کافی به دلین بد کردم اگه عاشقشه، ازش حمایت میکنم"
"چرا گفتی به مقدار کافی بد کردی؟ مشکلی هست؟"
میدونستم علاقه ای به باز کردن سفره ی دلش پیش دیگران نداره، این رو توی این چند ساعت فهمیده بودم. از طرفی هم میدونستم قراره بهم بد و بیراه بگه، ولی فکر کنم شناختن این مرد واقعا مشکله.
"برمی گرده به خیلی وقت پیش، زمانی که خیلی بچه بودیم..."
~~~~~~~~~~
مدتی بعد خودمون رو داخل یه رستوران سنتی مشاهده کردم.
"بخور"
قاشقی از سوپ خوردم. گه گاهی نگاه عصبی اش رو روی خودم حس میکردم. میدونستم از حرف هایی که زده مثل سگ پشیمونه.
ولی از حق نگذریم گذشته اش عجیب بود، با حرف هایی که زد منم راجب به نتیجه ی آزمایش دی ان ای سولار کنجکاو شدم.
سعی کردم از فکر این ماجرا بیرون بیام و روی یوجین تمرکز کنم. پسری که واقعا سرده ولی اگه بشناسیش واقعا خودمونی و جنتلمنه. حدس زدن اینکه تهیونگ با دیدن یوجین چه فکر هایی که کرده اصلا دشوار نبود.
تهیونگ حسود.
هرچند حق هم داره.
عشق سولار کورش کرده.
به هرحال، نگاهم رو به ویوی تماشایی رستوران دوختم و به خوردن ادامه ی غذا پرداختم.
(جونگ کوک)
توی اتاق شخصی یوجین نشسته بودیم و صحبت می کردیم. اول که گفت کمک میخواد سریع اومدم پیشش ولی بعد فهمیدم قضیه یه چیزی دیگه بوده. توی تمام زمان مکالمه فکر میکردم چطور جیمین رو بکشم که خودش هم متوجه نشه. لحظه ای که مست بود هذیون میگفت و خب پسره ی دهن لق، راجب به حسش به دلین هم گفت.
یوجین تمام مدت از گوش هاش دود بلند میشد، انتظار توجیه ازم داشت و به هیچ وجه باور نمیکرد که من هم همین امشب متوجه شدم. البته دیروز.
"ساعت ۷ صبحه، بریم دیگه"
"دلین هم، دوسش داره؟"
"چندبار بگم، آره آره"
پوفی کرد و کلافه چنگی به موهاش زد. اینطور که تهیونگ میگفت توی زمان مستی توی هتل، همه چیزو گفته.
"اینطوری نمیشه"
"معلومه که نمیشه، بیا بریم مردم از گرسنگی"
با هزار بدبختی راهی پارکینگ شدیم. توی تمام راه حرفی نزدیم ولی از یه جا بعد دیگه شروع کردم به غر زدن.
"چطور تونستی بهم دروغ بگی؟ منه بدبخت فکر کردم کمک میخوای. واقعا که!"
"نیاز بود یه سری چیز ها رو واسم روشن کنی. به مقدار کافی به دلین بد کردم اگه عاشقشه، ازش حمایت میکنم"
"چرا گفتی به مقدار کافی بد کردی؟ مشکلی هست؟"
میدونستم علاقه ای به باز کردن سفره ی دلش پیش دیگران نداره، این رو توی این چند ساعت فهمیده بودم. از طرفی هم میدونستم قراره بهم بد و بیراه بگه، ولی فکر کنم شناختن این مرد واقعا مشکله.
"برمی گرده به خیلی وقت پیش، زمانی که خیلی بچه بودیم..."
~~~~~~~~~~
مدتی بعد خودمون رو داخل یه رستوران سنتی مشاهده کردم.
"بخور"
قاشقی از سوپ خوردم. گه گاهی نگاه عصبی اش رو روی خودم حس میکردم. میدونستم از حرف هایی که زده مثل سگ پشیمونه.
ولی از حق نگذریم گذشته اش عجیب بود، با حرف هایی که زد منم راجب به نتیجه ی آزمایش دی ان ای سولار کنجکاو شدم.
سعی کردم از فکر این ماجرا بیرون بیام و روی یوجین تمرکز کنم. پسری که واقعا سرده ولی اگه بشناسیش واقعا خودمونی و جنتلمنه. حدس زدن اینکه تهیونگ با دیدن یوجین چه فکر هایی که کرده اصلا دشوار نبود.
تهیونگ حسود.
هرچند حق هم داره.
عشق سولار کورش کرده.
به هرحال، نگاهم رو به ویوی تماشایی رستوران دوختم و به خوردن ادامه ی غذا پرداختم.
- ۶۱
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط