{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gn

Gυn
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part1
0
0
0
ویو زندگی مانلی
---
مانلی توی یه روستای زیبا زندگی میکرد، همه توی این روستا همدیگه رو میشناختن، ی روز دعوا بود، ی روز خنده و خوشحالی. با وجود همه این پستی و بلندی ها هنوز منطقه شادی بود. ظهر ها صدای خنده بچه ها توی کوچه خیابون ها توی راه برگشت از مدرسه میپیچید. دوست های راهنمایی ایش توی راه برگشت به مدرسه میرفت بار های کوچیک محلی... با دوستاش خوش میگذروند و نصف شب ها میرسید خونه. توی روز ها تعطیل هم کنار مادرش توی ماهیی فروشی کار میکرد یا با داییش میرفت اسکله، ماهیی گیری. با پدرش زیاد وقت نمیگذروند، چون پدرش یه پلیس بود و زیاد نمیتونست وقتش رو با خانواده اش بگذرونه ولی اون عاشق زن و بچه اش بود. مانلی یه برادر کوچیک تو راهی هم داشت،سه ماه دیگه به دنیا میومد،برای همین باید از مادرش هم مراقبت میکرد. روستا نزدیک دریا بود و مانلی عادت داشت با صدای ارامش بخش دریا بخوابه...
٠
٠
٠
---
چیزی تا سال تحصیلی جدید نمونده بود... مانلی و دوستاش به دانشگاه میرفتن... بالاخره... مانلی زودتر از همه ثبت نام رو توی دانشگاه روستا انجام داد... ولی انگار روزگار چیز دیگه ای رو واسه مانلی رقم زده بود..
٠
٠
٠
---
یه صبح تعطیل دیگه بود، مانلی کنار مادرش توی ماهی فزوشی داشت کار میکرد، بی خبر از اتفاقی که قراره بیوفته. ناگهان جیغ هایی از ساحل شنیده شد... همه داشتن سمت روستا میدویدن، هیچکس تور ماهیگیری دستش نبود، فقط ترس توی چهرشون موج میزد....
پدر مانلی نفس نفس زنان درحالی که هنوز لباس پلیسی تنش بود به سمت مفازه دوید

پدر مانلی: بچه ها... وسایلتون رو جمع کنید، داره سونامی میاد... اخبارش پخش شده. زودباشید

مادر مانلی مغازا رو سریع بست و با مانلی سمت خونه دوید... سریع وسایل های ضروری خودشون رو جمع کردن، مثل گوشی، شارژر و یکم لباس. داخل چمدون بدون هیچ نظمی گذاشتن و سمت ماشینی که از قبل پدر مانلی تپش بود دویدن.... دریا زودتر از چیزی که پیشبینی شده بود داشت سونامی ایجاد میکرد. پدر مانلی بدون معطلی پا روی گاز گزاشت و رفت، همین که دور شدن سونامی شدیدی کل روستا رو در بر گرفت، بارون شدیدی میبارید، هوا تاریک و ابری بوذ، مثل چند دقیقه پیش، صاف و خوب نبود. همین هم باعث میشد جاده لغزنده بشه، سونامی خیلی زود به جایی که خانواده مانلی بودن رسید، سرعت ماشین یا شتاب زیادی بیشتر شد و از سونامی دوباره دور شد. بعد ساعت ها ماشین سواری اونا به یه مزرعه افتاب گردون و درهت سیب و دامداری توی بیرون از شهر رسیدن، یه خونه خوشگل و نسبتا بزرگ اونجا بود... توی حومه شهر هوا تمیز و بدون بارش بود،هوایی افتابی و دلپذیر. دو فرد پیر داخلش بودن. اونا پدر بز، مادر بزرگ مادری مانلی بودن.... یه پیرزن پیرمرد خوش برخورد و مهربون

مادر بزرگ: اوه، نوه عزیرم... داماد و دختر عزیزم، خوش اومدید. چیشد که به ما سرزدید؟!

مادر مانلی: مامان، روستای ما یه سونامی خیلی شدید اومده و کل روستا رفته زیر اب... ما هم... خب، بیکار و بی خونه شدیم. میتونیم اینجا زندگی کنیم؟!

پدربزرک: اره، حتما. اصن تا هنیشه بمونید، ما خوشحال میشییم
٠
٠
٠
---
شب شده بود... مادر مانلی داشت ملافه هارو پهن میکرد که بخوابن... مانلی وارد شد...

مانلی: مامان... اینجا قشنگه ولی... درس و تخصیل من چی؟! اینجا هیج شرایط تحصیلی ای وجود نداره

مادر مانلی: درسته، دخترم... تو الان 20 سالته، باید مستقل بشی و از ما جدا بشی.. برای تدریست باید بری شهر... من و پدرت از شلوغی سهر متنفریم، خودت میدونی. خوب گوش کن، دخترم. پدرت یه اپارتمان توی شهر نزدیک یه دانشگاه برات میخره که بتونی زددکی کنی

مانلی: میفهمم... عالیه، پس من نیرم بخوابم. شب خوش مامان
٠
٠
٠
---
چند روز میگذره و مانلی بالاخره اولین قدمشو توی اپارتمان جدیدش گذاشت... صدای شهر از پنجه ها میومد... ولی خب، مانلی میدونه به زودی بهش عادت میمنه. همه جیز اونجا بود، یه اپارتمان بزرگ با مبل، تلوزیوت، فرش و وسایل اشپزخونه و دوتا اتاق خواب. توی هردو اتاق تخت دو نفرت و کمد و یه میز بود... حموم و دستشویی بزرگی هم داشت... مانلی رفت و یه اتاقی که نسبتا بزرگتر از اتاق دیگه بود رو برداشت و وسایلش رو مستقر کرد. ولی....
٠
٠
٠
من روی آدمام قیمت نمیزارم ،
اونا با رفتارشون روی خودشون ارزش گذاری میکنن؛

_اسلحه
٠
٠
٠
شرط
///
60 لایک
30 کامنت

(ببخشید بچه ها. چند بار نوشتم ولی تلاش ناموفق میزد و نمیاورد... وگرنه بیشتر از این بود، بخواطر حجم زیاد نیومد. این یکی ذیگه اس. ادامه زندگی مانلی توی پارت بعده. ولی پارت های بعدش دیگه جونگکوک وارد داستان میشه و داستان اصلی شروع میشه)
دیدگاه ها (۸۱)

لایک و کامنت کن برات حلقه بخرم😍💔

Gun

ڣیک ﭾدید: آڛلحـهہ۾؏ڕڣیاین داستان درمورد یه دختر پسره کاملا ...

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط