{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏



وقتی ارا وارد خانه شد، سعی کرد خیلی عادی رفتار کند.

آستینش را پایین کشیده بود و امیدوار بود تهیونگ متوجه چیزی نشود.

اما تهیونگ از آن آدم‌هایی بود که کوچک‌ترین تغییر را هم متوجه می‌شد.

همین که چشمش به ارا افتاد، لبخند زد.

«اومدی، خانوم کوچولوی من؟»

ارا لبخند زد.

«آره.»

تهیونگ نزدیک آمد.

«خسته‌ای؟»

«یکم.»

«بیا بشین، عزیز دلم.»

ارا هنوز ننشسته بود که تهیونگ متوجه حالت عجیبش شد.

«چرا دستت رو این‌طوری گرفتی؟»

ارا سریع دستش را پشت سرش برد.

«هیچی.»

تهیونگ با خنده گفت:

«باز هیچی؟ تو هر وقت می‌گی هیچی، یعنی یه چیزی هست.»

بعد نگاهش روی آستین ارا افتاد.

«ارا...»

ارا آهسته گفت:

«جانم؟»

«دستت رو ببینم.»

«نه.»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

«چرا نه؟»

ارا بالاخره آستینش را کمی کنار زد.

تهیونگ تتو‌ی یک ستاره‌ی کوچک و ظریف را دید.

لبخندش محو شد.

«تتو زدی؟»

ارا سرش را پایین انداخت.

«آره.»

«کی؟»

«امروز.»

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

«بدون اینکه به من بگی؟»

ارا آرام گفت:

«فکر کردم ناراحت می‌شی.»

تهیونگ کمی سکوت کرد.

بعد به جای عصبانی شدن، با نگرانی گفت:

«من از خود تتو ناراحت نیستم، ارا.»

نگاهش نرم‌تر شد.

«من از این ناراحتم که تو فکر کردی نمی‌تونی باهام حرف بزنی.»

ارا چیزی نگفت.

تهیونگ آهسته ادامه داد:

«عزیز دلم، من اگر نگران می‌شم، برای اینه که برام مهمی. تو نمی‌فهمی وقتی می‌بینم یه چیزی ممکنه اذیتت کنه، چقدر فکرم درگیر می‌شه.»

ارا لبخند کوچکی زد.

«ببخشید.»

تهیونگ سرش را تکان داد.

«بیا اینجا.»

ارا نزدیک‌تر رفت.

تهیونگ با لبخند گفت:

«فقط یه بار دیگه این‌طوری منو نگران نکن، باشه؟»

ارا خندید.

«باشه.»

«قول؟»

«قول.»

تهیونگ لبخند زد.

«آفرین. قربون اون صورت معصومت برم که با یه "ببخشید" فکر می‌کنی همه‌چی حل می‌شه.»

ارا خندید.

«پس حل نشده؟»

«چرا، چرا... مگه می‌شه از تو زیاد ناراحت موند؟»
دیدگاه ها (۴)

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط