#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓
همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غیر رسمی دم در عمارت ایستاده بودند و دوتا ماشین لوکس و مدل بالا دم در بود، یکی از ماشین ها که مل تهیونگ بود و دیگری هم مال پدرش.
یونگهو:خب تهیونگ تو میرا و جونگکوک رو ببر، ماهم با ماشین دیگه میایم.
تهیونگ سری تکون داد که افرادش وسایل رو داخل ماشین گزاشتن.
تهیونگ روی صندلیه راننده نشست و منتظر موند تا پسر و دختر هم بشینند.
جونگکوک به سمت در شاگرد رفت که یادش اومد دختر عموی تهیونگ هم هست، کلافه برای خودش چشم چرخوند و به سمت دختر که داشت ماشین رو نگاه میکرد رفت
جونگکوک:میراشی چرا نمیای، میخوایم راه بیوفتیم.
میرا به چشماش نگاه کرد و لبخندی زد و سری تکون داد، به سمت ماشین رفتن، که دختر موند کنار تهیونگ بشینه یا بره عقب.
جونگکوک معذب با لبخند ناراضی لب زد.
جونگکوک:امم میخوای تو جلو بشین، منم میرم عقب.
میرا:نه ممنونم تو برو جلو.
جونگکوک لبخند ذوق زده ای زد و رفت جلو کنار تهیونگ نشست اما نمیدونست دختر فقط داشت تعارف میکرد و واقعا میخواست کنار تهیونگ بشینه و باهاش صحبت کنه.
توی ماشین سکوت بود و کسی حرف نمیزد.
جونگکوک از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه میکرد، تهیونگ هم نگاهش به جلو بود و گاهی به پسر کنارش نگاه میکرد و میرا هم که کلا سرش تو گوشی بود.
جونگکوک:میرا شی چند سالته.
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از بیرون بگیره خیلی بی تفاوت پرسید که دختر بهت زده سرشو بالا اورد.
میرا:امم خب من 25 سالمه
جونگکوک:اها، خب دوست پسری هم داری.
میرا:توی المان یکی داشتم اما با از هم جدا شدیم.
جونگکوک:خوبه، الان کیس مورد نظری داری.
دختر ناخداگاه سرشو به سمت تهیونگ که از اون موقع ساکت بود چرخوند.
میرا:یکی هست اما به دست اوردنش سخته.
جونگکوک:کیه، بگو تا کمکت کنم.
دختر نگاهشو گرفت و لبخندی زد.
میرا:نه ممنون، اون خودش دوست پسر داره.
جونگکوک:شت، مگه گیه
میرا:نه بابا بایسکشواله
جونگکوک( اها) یی زیر لب گفت و دیگه سکوت کرد.
تقریبا تا ویلا چهار ساعت راه بود و تازه دو ساعت گذشته بود که تهیونگ کنار سوپر مارکتی نگه داشته بود.
جونگکوک:من یک دقیقه میرم یکم چیز میز میخرم تندی میام
تهیونگ سری تکون داد و اروم شقیقه ش رو ماساژ داد.
میرا مثل همیشه به تهیونگ ساکت نگاه کرد.
میرا:چرا انقدر ساکتی
تهیونگ سرشو بالا اورد و از توی اینه به دختر نگاه کرد.
تهیونگ:نه چیزی نیست
میرا:میشه باهم صحبت کنیم
تهیونگ:در مورد چی
میرا:نمیدونم، شاید درباره ی گذشته.
تهیونگ نگاهش رو گرفت و به فرمون داد
تهیونگ:من اهمیتی به گذشته نمیدم مهم اینده س، مگه نه.
میرا:تو عوض شدی تهیونگ، خیلی عوض شدی.
تهیونگ:میدونم تنهایی و گذر زمان منو اینطور کرد.
میرا:اه میدونی حتی فکرشم نمیکردم یه روز از عشق بچگیم، عشق نوجوونیم تنها دوستم و پسر عمویی که جذاب مدرسه باشه، به مدت هفت سال دور بشم.
تهیونگ تک خندی زد، پس اون هنوزم عشق بچگیه اون دختر بود.
تهیونگ:دنیا بی رحم تر از این حرفاس، میرا میدونی ما فقط اولین تجربه ی عاشقیه هم بودیم و شاید هم دوستای هم، بیشتر از اون نبود.
میرا:درسته تهیونگ، ولی من میدونم تو با جونگکوکی.
تهیونگ سرشو بالا اورد و سری تکون داد
تهیونگ:اوه پس توهم فهمیدی، من واقعا اون پسر رو دوست دارم.
میرا:خوشبخت شین.
با تلخندی بیان کرد که جونگکوک با یک پلاستیک پر سوار شد.
یکدونه از پفک هارو به میرا داد.
جونگکوک:امیدوارم پفک دوست داشته باشی.
میرا:ممنونم ام میگم لواشکم داری.
جونگکوک:اره
پسر بسته ی لواشک رو بهش داد که تهیونگ راه افتاد
جونگکوک:میراشی لواشک دوست داری.
میرا:راستش اره خوراکی مورد علاقمه
جونگکوک:هوم، منم دوست دارم ولی شیرموز رو به هرچیزی ترجیح میدم
میرا:عه واقعا
جونگکوک سری تکون داد و نگاهشو به تهیونگ داد
جونگکوک:هیونگ، تو چی میخوری بهت بدم.
مرد نیشخندی زد، تو سرش گفت اگه الان بگم تورو میخوام بخورم حرف بدی زدم، چیزی نگفت و دستشو روی رون پسر گزاشت که از چشم دختر دور نموند.
جونگکوک متعجب نگاهش کرد.
تهیونگ:چیزی نمیخورم.
جونگکوک:با.باشه
نویسنده:الهی بچم لبای توتفرنگی جونکوک رو میخواد
کوک :نويسنده
نویسنده:جانم
کوک :خفه شوووووو(😡)
نویسنده:باشه بابا غلط کردم (افرارر)
تهیونگ:میشه یه لحظه خفه شین
نویسنده و کوک :تو یکی خفه
دعوای کوک با نویسنده ادامه دارد
شرط برای پارت بعد
کامنت خودتون میدونید چند تا بزارید
لایک هیی ۶۰
بازنشر ۳۰
بای بهتون😔😔😕😕
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓
همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غیر رسمی دم در عمارت ایستاده بودند و دوتا ماشین لوکس و مدل بالا دم در بود، یکی از ماشین ها که مل تهیونگ بود و دیگری هم مال پدرش.
یونگهو:خب تهیونگ تو میرا و جونگکوک رو ببر، ماهم با ماشین دیگه میایم.
تهیونگ سری تکون داد که افرادش وسایل رو داخل ماشین گزاشتن.
تهیونگ روی صندلیه راننده نشست و منتظر موند تا پسر و دختر هم بشینند.
جونگکوک به سمت در شاگرد رفت که یادش اومد دختر عموی تهیونگ هم هست، کلافه برای خودش چشم چرخوند و به سمت دختر که داشت ماشین رو نگاه میکرد رفت
جونگکوک:میراشی چرا نمیای، میخوایم راه بیوفتیم.
میرا به چشماش نگاه کرد و لبخندی زد و سری تکون داد، به سمت ماشین رفتن، که دختر موند کنار تهیونگ بشینه یا بره عقب.
جونگکوک معذب با لبخند ناراضی لب زد.
جونگکوک:امم میخوای تو جلو بشین، منم میرم عقب.
میرا:نه ممنونم تو برو جلو.
جونگکوک لبخند ذوق زده ای زد و رفت جلو کنار تهیونگ نشست اما نمیدونست دختر فقط داشت تعارف میکرد و واقعا میخواست کنار تهیونگ بشینه و باهاش صحبت کنه.
توی ماشین سکوت بود و کسی حرف نمیزد.
جونگکوک از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه میکرد، تهیونگ هم نگاهش به جلو بود و گاهی به پسر کنارش نگاه میکرد و میرا هم که کلا سرش تو گوشی بود.
جونگکوک:میرا شی چند سالته.
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از بیرون بگیره خیلی بی تفاوت پرسید که دختر بهت زده سرشو بالا اورد.
میرا:امم خب من 25 سالمه
جونگکوک:اها، خب دوست پسری هم داری.
میرا:توی المان یکی داشتم اما با از هم جدا شدیم.
جونگکوک:خوبه، الان کیس مورد نظری داری.
دختر ناخداگاه سرشو به سمت تهیونگ که از اون موقع ساکت بود چرخوند.
میرا:یکی هست اما به دست اوردنش سخته.
جونگکوک:کیه، بگو تا کمکت کنم.
دختر نگاهشو گرفت و لبخندی زد.
میرا:نه ممنون، اون خودش دوست پسر داره.
جونگکوک:شت، مگه گیه
میرا:نه بابا بایسکشواله
جونگکوک( اها) یی زیر لب گفت و دیگه سکوت کرد.
تقریبا تا ویلا چهار ساعت راه بود و تازه دو ساعت گذشته بود که تهیونگ کنار سوپر مارکتی نگه داشته بود.
جونگکوک:من یک دقیقه میرم یکم چیز میز میخرم تندی میام
تهیونگ سری تکون داد و اروم شقیقه ش رو ماساژ داد.
میرا مثل همیشه به تهیونگ ساکت نگاه کرد.
میرا:چرا انقدر ساکتی
تهیونگ سرشو بالا اورد و از توی اینه به دختر نگاه کرد.
تهیونگ:نه چیزی نیست
میرا:میشه باهم صحبت کنیم
تهیونگ:در مورد چی
میرا:نمیدونم، شاید درباره ی گذشته.
تهیونگ نگاهش رو گرفت و به فرمون داد
تهیونگ:من اهمیتی به گذشته نمیدم مهم اینده س، مگه نه.
میرا:تو عوض شدی تهیونگ، خیلی عوض شدی.
تهیونگ:میدونم تنهایی و گذر زمان منو اینطور کرد.
میرا:اه میدونی حتی فکرشم نمیکردم یه روز از عشق بچگیم، عشق نوجوونیم تنها دوستم و پسر عمویی که جذاب مدرسه باشه، به مدت هفت سال دور بشم.
تهیونگ تک خندی زد، پس اون هنوزم عشق بچگیه اون دختر بود.
تهیونگ:دنیا بی رحم تر از این حرفاس، میرا میدونی ما فقط اولین تجربه ی عاشقیه هم بودیم و شاید هم دوستای هم، بیشتر از اون نبود.
میرا:درسته تهیونگ، ولی من میدونم تو با جونگکوکی.
تهیونگ سرشو بالا اورد و سری تکون داد
تهیونگ:اوه پس توهم فهمیدی، من واقعا اون پسر رو دوست دارم.
میرا:خوشبخت شین.
با تلخندی بیان کرد که جونگکوک با یک پلاستیک پر سوار شد.
یکدونه از پفک هارو به میرا داد.
جونگکوک:امیدوارم پفک دوست داشته باشی.
میرا:ممنونم ام میگم لواشکم داری.
جونگکوک:اره
پسر بسته ی لواشک رو بهش داد که تهیونگ راه افتاد
جونگکوک:میراشی لواشک دوست داری.
میرا:راستش اره خوراکی مورد علاقمه
جونگکوک:هوم، منم دوست دارم ولی شیرموز رو به هرچیزی ترجیح میدم
میرا:عه واقعا
جونگکوک سری تکون داد و نگاهشو به تهیونگ داد
جونگکوک:هیونگ، تو چی میخوری بهت بدم.
مرد نیشخندی زد، تو سرش گفت اگه الان بگم تورو میخوام بخورم حرف بدی زدم، چیزی نگفت و دستشو روی رون پسر گزاشت که از چشم دختر دور نموند.
جونگکوک متعجب نگاهش کرد.
تهیونگ:چیزی نمیخورم.
جونگکوک:با.باشه
نویسنده:الهی بچم لبای توتفرنگی جونکوک رو میخواد
کوک :نويسنده
نویسنده:جانم
کوک :خفه شوووووو(😡)
نویسنده:باشه بابا غلط کردم (افرارر)
تهیونگ:میشه یه لحظه خفه شین
نویسنده و کوک :تو یکی خفه
دعوای کوک با نویسنده ادامه دارد
شرط برای پارت بعد
کامنت خودتون میدونید چند تا بزارید
لایک هیی ۶۰
بازنشر ۳۰
بای بهتون😔😔😕😕
- ۳.۶k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط