{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تورو سمت خودش شد و زمان ه بهش نزد تر شد آروم گون

تورو سمتِ خودش كشيد و زمانى كه بهش نزديك تر شدى؛ آروم گونه ات رو بوسيد و بعد؛ كمى ازت فاصله گرفت:
"تو حق ندارى خودت رو با كسى مقايسه كنى عزيزم!قراره يكبار زندگى كنيم هانا، انقدر سخت گرفتن فقط اذيتت ميكنه!من نميخوام تو اذيت بشى، من ميخوام اول از همه به خودت و چيزهايى كه دوست دارى اهميت بدى و بعد به مواردِ ديگه!چه لاغر باشى و چه توپُر..درهر دو صورت من دوستت دارم!"
بعد از اتمامِ جمله اش، ناخودآگاه لبخندى روىِ لبهات نشست كه باعثِ لبخندِ نامجون هم شد.
پسرِ بزرگتر، دوباره شكلات رو مقابلِ لبهات گرفت و گفت:
"درضمن، نميخوام كه وزن كم كنى!دلم نميخواد از دخترِ موردِ علاقه ام چيزى كم بشه!گفته باشم!"
لبخندِ روىِ لبهات، تبديل به يه خنده صدا دار شد و درنهايت اين تو بودى كه تسليم، و گازِ نسبتا بزرگى به شكلات زدى.
نامجون نگاهى به شكلات انداخت و بعد، نگاهش رو به لبهات دوخت:
"هی منم ميخوام!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، سمتت خم و لبهات رو بوسيد.
دیدگاه ها (۰)

اتمامِ جمله ات مصادف شد با گره خوردنِ ابروهاىِ پسر.نامجون آه...

تو و دوست پسرت نامجون، براى ديت به يك رستوران اومديد.بخاطرِ ...

باورت نميشد كه تو همچين موقعيتى،گير افتاده باشى.زمانى كه پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط