زیر سایه جعون
زیر سایه جعون
پارت ۷ –
صدای قدمهاش توی راهروی خالی عمارت میپیچید. هر قدمی که برمیداشت، نفسهام سنگینتر میشد. نگهبانها مثل سایه دنبالش بودن، اما حتی یه نگاه هم بهم نمینداخت.
نشسته بودم گوشهی اتاق، دستهام هنوز با طناب بسته، لبم ترک خورده و چشمهام پُر اشک. اما اون... اون با اون کت مشکی بلند و چشمهای یخزده، مستقیم اومد طرفم.
ایستاد جلوم، خم شد، صورتمو از چونه گرفت بالا. صداش آروم ولی عمیق بود:
ـ گریه نکن... اشکهات بدترم میکنن.
نفس حبسشدهم با لرز بیرون اومد. خواستم حرف بزنم، التماس کنم، اما صدا از گلوم درنمیومد.
آروم طنابو باز کرد. دستهام سوز میزد ولی آزادیشون تلخ بود.
با صدای بم و قاطع گفت:
ـ از امشب، تو اینجا زندگی میکنی. تو اتاق من.
چشمهام از تعجب گرد شد. خواستم عقب برم، اما اون سریعتر از من حرکت کرد. بازومو گرفت.
ـ دلم نمیخواد اتفاقی که برای اون دختر قبلی افتاد، برای تو هم تکرار شه.
گلوش خشک شد، نگاهش یک لحظه لرزید.
ـ تو... با بقیه فرق داری.
اون شب، وقتی در اتاقش پشت سرم قفل شد، فهمیدم دیگه راه برگشتی ندارم.
یا میمردم...
یا توی قلب سردش جا میگرفتم.
پارت ۷ –
صدای قدمهاش توی راهروی خالی عمارت میپیچید. هر قدمی که برمیداشت، نفسهام سنگینتر میشد. نگهبانها مثل سایه دنبالش بودن، اما حتی یه نگاه هم بهم نمینداخت.
نشسته بودم گوشهی اتاق، دستهام هنوز با طناب بسته، لبم ترک خورده و چشمهام پُر اشک. اما اون... اون با اون کت مشکی بلند و چشمهای یخزده، مستقیم اومد طرفم.
ایستاد جلوم، خم شد، صورتمو از چونه گرفت بالا. صداش آروم ولی عمیق بود:
ـ گریه نکن... اشکهات بدترم میکنن.
نفس حبسشدهم با لرز بیرون اومد. خواستم حرف بزنم، التماس کنم، اما صدا از گلوم درنمیومد.
آروم طنابو باز کرد. دستهام سوز میزد ولی آزادیشون تلخ بود.
با صدای بم و قاطع گفت:
ـ از امشب، تو اینجا زندگی میکنی. تو اتاق من.
چشمهام از تعجب گرد شد. خواستم عقب برم، اما اون سریعتر از من حرکت کرد. بازومو گرفت.
ـ دلم نمیخواد اتفاقی که برای اون دختر قبلی افتاد، برای تو هم تکرار شه.
گلوش خشک شد، نگاهش یک لحظه لرزید.
ـ تو... با بقیه فرق داری.
اون شب، وقتی در اتاقش پشت سرم قفل شد، فهمیدم دیگه راه برگشتی ندارم.
یا میمردم...
یا توی قلب سردش جا میگرفتم.
- ۴.۸k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط