{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی‌من پارت 28:

(روز بعد_شرکت)
جیمین بلند شد و برای بستن بحث گفت:
_در کل باید به عنوان مدیر پروژه ازش اطلاع پیدا میکردی
جونگ‌کوکی که حواسش درست و حسابی سر جاش نبود برای بدرقه دوست و همکارش بلند شد.
_ممنون که گفتی بهش رسیدگی میکنم
جیمین لبخندی زد و با اشاره به پرونده‌ای که تو دستش بود گفت:
_برم اینا رو بدم به تهیونگ بعدشم کلی کار عقب افتاده دارم که اگه انجامشون ندم پدرت مو رو سرم نمیذاره!
کوتاه خندید اما جونگ‌کوک توی خنده هم همراهیش نکرد. گیج و حواس پرت بود و فقط متوجه جمله اولش شده بود. به پرونده تو دست جیمین اشاره کرد:
_بده بهم من میبرمش واسه تهیونگ
جیمین سوالی نگاش کرد بعد بدون مخالفت پرونده رو به دستای منتظرِ جونگ‌کوک سپرد و با تشکر مختصری از اتاقش خارج شد. جونگ‌کوک با رفتن جیمین بازدمشو با صدا بیرون داد و در حالی که پرونده رو روی میز میذاشت لباساشو مرتب کرد. کتش رو دقایقی قبل در آورده بود و حالا پیراهن سفید ساده، جلیقه مشکی و کراواتشو مرتب میکرد. آستیناشو تا زد و با نمایان شدن هر دو ساعدش پرونده رو از روی میز برداشت. با قدم‌های مصمم از اتاقش خارج شد و سمت اتاق برادرخونده‌ش رفت. دو تقه به در زد و صدای تهیونگ رو شنید:
_بفرمایید
برادرخونده‌ش همیشه مودب و با اخلاق بود. دستگیره رو پایین کشید و با باز کردن در وارد اتاق شد. با بوی تند سیگار اخماشو تو هم کشید و ناخودآگاه تک‌سرفه‌ای کرد. تهیونگ که با دیدنش جاخورده بود با به سرفه افتادنش به سرعت سیگارشو تو جاسیگاری خاموش کرد و از روی صندلیش بلند شد. بدون حرف سمت پنجره رفت و بازش کرد.جونگ‌کوک در رو بست و به تهیونگی که همچنان کنار پنجره ایستاده بود نزدیک شد. کت و شلوار طوسی تیره‌ش به تنش نشسته بود و بهش میومد. با همین فکر بهش نزدیک شد و گفت:
_قصد داری خودتو خفه کنی؟
تهیونگ با قلبی که به تپش افتاده بود برای لحظه‌ای پلکاشو روی هم فشرد و با نزدیکتر شدن پسری که حالا مقابلش، توی یک قدمیش ایستاده بود نفس عمیقی از عطرش کشید. جونگ‌کوک پرونده‌ای رو که از جیمین تحویل گرفته بود به سمتش گرفت.
_این پرونده‌ایه که از جیمین خواسته بودی
تهیونگ با گرفتن پرونده از دستای پسر نگاهش سمت پوست شیری ساعدش کشیده شد اما سعی کرد حواسشو ازش پرت کنه. با نگاه کردن به چشماش سری به تائید تکون داد و حتی کلمه‌ای به زبون نیاورد. ارتباط چشمیشون چند ثانیه‌ای ادامه پیدا کرد و در نهایت توسط جونگ‌کوک قطع شد. جونگ‌کوکی که به سمت مخالف چرخید و قدماشو سمت در کشید تا از اون اتاق خارج بشه اما با صدای برادرخونده‌ش متوقف شد.
_جونگ‌کوک!
ایستاد و به طرفش چرخید. تهیونگ پرونده رو روی میز قرار داد و قدماشو سمت پسر کشید. توی فاصله کمی ازش، مقابلش ایستاد. برای لحظه‌ای نگاهشو به چشمای رنگ شبش داد اما با بی طاقت شدن قلبش، سرشو پایین انداخت و حرفشو زد:
_من.. باید ازت عذرخواهی کنم
نگاهشو بالا کشید و با خیره شدن به چشمای پسر ادامه داد:
_ببخش که اون روز باهات بد حرف زدم فقط حالم خوب نبود قصد نداشتم ناراحتت کنم
جونگ‌کوک لبخند زد و چیزی نگفت. از همون لبخندایی که دل برادرخونده‌شو میبرد. همونایی که باعث میشد کنترل تپش‌های قلبش سخت بشه. ناخودآگاه لبخند محوی روی لب‌های تهیونگ نشست.
_این یعنی بخشیدی؟
جونگ‌کوک به خنده افتاد و حالا تحمل اون ضربان تند و نامنظم برای تهیونگ ناممکن بود. بین خنده‌هاش زمزمه کرد:
_بخشیده شدی برادر! این چیزا برای همه میش میاد.
چطور باید تحمل میکرد و توی همون لحظه خنده‌های پسر رو نمیبوسید؟ چطور تنشو به آغوش نمیکشید و چطور لب‌هاشو به اسارت لب‌های خودش در نمیاورد؟
با نگاهش جز به جز وجود پسر رو به آغوش میکشید و میبوسید اما افسوس که آغوش سهم دستاش و بوسه سهم لب‌هاش نمیشد. از موهای مشکیش گرفته تا چشمای بوسیدنیش. از لب‌های سرخش گرفته تا خال زیرشون. بند بند وجودشو پرستش میکرد و نگاهش اینو فریاد میزد اما هزار افسوس که پسر مقابلش در شنیدن فریاد چشماش عاجز بود. جونگ‌کوکی که به خنده‌هاش پایان داده بود حالا فقط با یه لبخند به چشمای پر لبخند برادرخونده‌ش خیره بود. چند ثانیه‌ای ارتباط چشمی و دوباره عقب کشیده شدن قدمای جونگ‌کوک.
_من باید برم به کارام برسم
تهیونگ میخواست به بهونه‌ای مانع از رفتنش بشه. میخواست چند دقیقه بیشتر اون نگاه، اون نزدیکی، اون عطر و اون دلیل زندگی رو پیش خودش نگه داره اما با یادآوری حقایق لبخندش خشک شد. پسر مقابلش سهمش نبود بلکه کسی بود که باید به فراموشی سپرده میشد. سری به تائید تکون داد و جونگ‌کوک از اتاقش خارج شد. به محض بسته شدن در زمزمه کرد:
_میدونم مال من نیستی ولی خنده‌هات بهم جون دوباره میدن.. آرزوی محال!
دیدگاه ها (۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط