{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم




آن شب، بعد از فریادها و گریه‌ها، خانه در سکوت فرو رفت.
اما سکوتی که بیشتر از هر صدایی ترسناک بود.

جیمین در اتاق مطالعه‌اش قدم می‌زد، دستانش را پشت کمر قلاب کرده بود.
ن*فس‌هایش سنگین بود.
تصویر چهره‌ی دخترش با چشم‌های اشک‌آلود مدام جلوی چشمش می‌آمد، اما نمی‌توانست دلسوزی کند.
احساس می‌کرد خیانت دیده، نه از یک غریبه، بلکه از تنها کسی که برایش یه دنیا می‌ارزه.

صبح فردا، لِنا خواست از خانه بیرون برود.
کیفش را برداشت و بی‌صدا به سمت در رفت.
اما صدای پدرش از پشت سر، خشک و سرد، او را میخکوب کرد:

– «برگرد سر جایت.»

لِنا آرام برگشت.
جیمین پشت میز صبحانه نشسته بود، اما نگاهش سنگین و جدی روی او دوخته شده بود.

– «از امروز، هیچ‌جا نمی‌ری.
مدرسه؟ تموم شد.
بیرون؟ تموم شد.
تلفن؟ بده به من.»

– «چی؟! بابا، نمی‌تونی منو حبس کنی!»

– «می‌تونم و می‌کنم.»

با قدم‌های لرزان جلو آمد، گوشی‌اش را محکم در دست گرفته بود.

– «نه... این تنها چیزی‌یه که دارم!»

– «لِنا.»

صدای جیمین آرام اما قاطع بود.

«یا همین الان گوشیو می‌دی، یا کاری می‌کنم پشیمون بشی.»

لِنا با گریه گوشی را روی میز گذاشت. انگار بخشی از آزادی‌اش را از او جدا کرده باشند.

جیمین ادامه داد:

– «از این لحظه به بعد، من هر چیزی که می‌خوری، هر چیزی که می‌نوشی، هر جایی که می‌ری، رو کنترل می‌کنم. تو فقط یه دختر نیستی. تو... یه مادر آینده‌ای. و این بچه... توی ر*حم توئه. نمی‌ذارم بیشتر از این خرابکاری کنی.»

لِنا بهت‌زده نگاهش کرد.

– «یعنی... می‌خوای مجبورم کنی بچه رو نگه دارم یا... ؟!»

– «این دیگه انتخاب تو نیست. این مسئولیت توئه.»

لِنا جیغ کشید:

– «من ازت متنفرم! تو داری زندگیمو نابود می‌کنی!»

اشک‌ها روی گونه‌هایش جاری شد، اما جیمین حتی پلک نزد.

– «زندگی تو؟ نه. زندگی این بچه.»

بعد از آن، در اتاق لِنا قفل شد.
جیمین همه‌چیز را محدود کرد:
تلفن، بیرون رفتن، حتی دیدن دوستانش.

خانه‌ای که روزی برایش مثل زندان بود، حالا واقعاً زندان شده بود.

اما در دل شب، وقتی روی تخت گریه می‌کرد، فقط یک نام را زیر لب زمزمه می‌کرد:

– «یونهو... یونهو...»


---


در طرف دیگر شهر، یونهو هر روز ده‌ها پیام بی‌جواب برایش می‌فرستاد.
اما لِنا نمی‌توانست جواب بدهد.
نه دسترسی داشت، نه جرات.

تا اینکه یک روز تصمیم گرفت... باید یونهو بداند.
حتی اگر همه‌چیز از هم بپاشد.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۵)

پارت هفتم ( اخر )یک بعدازظهر خاکستری، لِنا موفق شد وقتی پدرش...

Rap line...(⁠。⁠♡⁠‿⁠♡⁠。⁠)

پارت پنجمشام آن شب مثل همیشه روی میز بزرگ چوبی چیده شده بود....

پارت چهارم هوای اتاق سنگین بود. لِنا روی تخت نشسته بود، پاها...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی خودکشی می کنیم و می ریم کما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط