پارت هفتم اخر
پارت هفتم ( اخر )
یک بعدازظهر خاکستری، لِنا موفق شد وقتی پدرش مشغول تماس تلفنی با بیمارستان بود، گوشی مخفیانهاش را بردارد.
دستهایش میلرزید، قلبش مثل طبل میکوبید. انگشتانش روی شماره یونهو لرزیدند.
– «الان جواب میده؟»
خودش زیر لب گفت.
صدای یونهو از طرف دیگر خط آمد:
– «لِنا؟! چرا اینقدر دیر جواب دادی؟»
– «یونهو... بیا پیشم. لطفاً... باید با بابام حرف بزنی.»
– «با پدرت؟! چی شده؟»
– «هیچی رو پنهان نذار. فقط بیا.»
چند ساعت بعد، یونهو جلوی در خانهی دکتر جیمین ایستاده بود.
باران آرام میبارید و خیابان خیس بود.
ن*فسش را ع*میق کشید و وارد شد.
جیمین با نگاه خشمگین از مطالعهاش سر برداشت.
– «تو کی هستی؟!»
صدای جیمین، قطعکننده و محکم بود.
– «یونهو... دوست لِنا.»
یونهو سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.
– «دوست؟! این کارو کرده با دخترم، و تو میخوای به من بگی فقط دوست هستی؟!»
لِنا کنار دیوار ایستاده بود، اشک روی گونههایش جاری بود. صدای لرزانش را شنیدند:
– «بابا... من... من اشتباه کردم. اما یونهو میخواد باهام باشه.»
جیمین مشت خود را محکم روی میز کوبید.
– «میخوای باهاش زندگی کنی؟! میخوای بچهت رو هم...؟»
یونهو با آرامش اما با جدیت پاسخ داد:
– «آره. مسئولیتش با منه. من عاشقشم، و میخوام این بچه رو نگه داریم.»
چند لحظه سکوت.
جیمین ن*فس ع*میقی کشید و صورتش را در دست گرفت. میشد حس کرد تمام خشم و ترسش با هم جنگ دارند.
– «تو... میخوای بچه رو نگه داری؟»
صدایش دیگر خشونت نداشت، اما هنوز پر از جدیت بود.
– «آره... و لِنا هم میخواد.»
سکوت دیگری.
جیمین پایین آمد، کنار دخترش ایستاد و دستش را روی شانهاش گذاشت. نگاهش آرامتر شد، اما هنوز مراقب بود.
– «باشه. پس تصمیم گرفتید. اما از الان به بعد، همهچیز زیر نظر من خواهد بود. هیچ خطری برای بچه نیست.»
لِنا اشک شوق ریخت. یونهو آرام دستش را گرفت.
– «میبینی؟ همه چیز درست میشه.»
و در همان لحظه، خانهای که مدتها پر از سکوت و خشم بود، برای اولین بار حس کرد که امید دوباره جوانه زده است.
مادر لِنا، که همهچیز را از اول میدانست، پشت پنجره لبخند زد و در دل گفت:
– «بالاخره... همه چیز درست خواهد شد.»
---
ماهها گذشت.
محدودیتها و سختگیریهای جیمین کمکم جای خودش را به پذیرش و حمایت داد.
لِنا و یونهو حالا دیگر مخفی نمیکردند و با هم در خانهی دکتر جیمین برنامهریزی میکردند برای زندگیشان.
باران بهاری آرام روی پنجرهها میبارید و خانهی شیشهای پر از نور و خنده بود.
جیمین هنوز سختگیر بود، اما حالا نگاهش پر از غرور و رضایت بود، نه خشم و نگرانی.
لِنا با لباس سفید ساده، دست در دست یونهو، در باغ کوچک خانه قدم میزد.
– «فکر میکردم هیچوقت این روزو نمیبینم.»
لِنا لبخند زد.
– «دیدی؟ همه چیز درست شد. ما با هم هستیم، و بچه هم سالمه.»
یونهو به آرامی شک*م کوچکِ لِنا را ل*مس کرد.
جیمین از دور نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد:
– «بالاخره یاد گرفتم که عشق یعنی آزادی دادن، نه فقط محافظت.»
مراسم عروسی کوچک اما صمیمی برگزار شد.
مادر لِنا، که از همه چیز خبر داشت، لبخند زنان کنارشان ایستاده بود. دوستان و خانوادهی نزدیک حاضر بودند، اما قلب اصلی، حالا پر از آرامش بود.
در لحظهی تعهد، لِنا و یونهو به هم نگاه کردند و به آرامی گفتند:
– «همیشه با هم خواهیم بود.»
خانهی شیشهای، که روزی سرد و بیروح بود، حالا پر از نور و امید شده بود. صدای خندهی آیندهای تازه، در گوشه و کنار آن پیچید.
و آنها خوشبخت زندگی کردند، با عشق، احترام و مراقبت از یکدیگر… و کودکشان که نمادی از پیوند و امید بود، هر روز لبخندشان را شیرینتر میکرد.
پایان
یک بعدازظهر خاکستری، لِنا موفق شد وقتی پدرش مشغول تماس تلفنی با بیمارستان بود، گوشی مخفیانهاش را بردارد.
دستهایش میلرزید، قلبش مثل طبل میکوبید. انگشتانش روی شماره یونهو لرزیدند.
– «الان جواب میده؟»
خودش زیر لب گفت.
صدای یونهو از طرف دیگر خط آمد:
– «لِنا؟! چرا اینقدر دیر جواب دادی؟»
– «یونهو... بیا پیشم. لطفاً... باید با بابام حرف بزنی.»
– «با پدرت؟! چی شده؟»
– «هیچی رو پنهان نذار. فقط بیا.»
چند ساعت بعد، یونهو جلوی در خانهی دکتر جیمین ایستاده بود.
باران آرام میبارید و خیابان خیس بود.
ن*فسش را ع*میق کشید و وارد شد.
جیمین با نگاه خشمگین از مطالعهاش سر برداشت.
– «تو کی هستی؟!»
صدای جیمین، قطعکننده و محکم بود.
– «یونهو... دوست لِنا.»
یونهو سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.
– «دوست؟! این کارو کرده با دخترم، و تو میخوای به من بگی فقط دوست هستی؟!»
لِنا کنار دیوار ایستاده بود، اشک روی گونههایش جاری بود. صدای لرزانش را شنیدند:
– «بابا... من... من اشتباه کردم. اما یونهو میخواد باهام باشه.»
جیمین مشت خود را محکم روی میز کوبید.
– «میخوای باهاش زندگی کنی؟! میخوای بچهت رو هم...؟»
یونهو با آرامش اما با جدیت پاسخ داد:
– «آره. مسئولیتش با منه. من عاشقشم، و میخوام این بچه رو نگه داریم.»
چند لحظه سکوت.
جیمین ن*فس ع*میقی کشید و صورتش را در دست گرفت. میشد حس کرد تمام خشم و ترسش با هم جنگ دارند.
– «تو... میخوای بچه رو نگه داری؟»
صدایش دیگر خشونت نداشت، اما هنوز پر از جدیت بود.
– «آره... و لِنا هم میخواد.»
سکوت دیگری.
جیمین پایین آمد، کنار دخترش ایستاد و دستش را روی شانهاش گذاشت. نگاهش آرامتر شد، اما هنوز مراقب بود.
– «باشه. پس تصمیم گرفتید. اما از الان به بعد، همهچیز زیر نظر من خواهد بود. هیچ خطری برای بچه نیست.»
لِنا اشک شوق ریخت. یونهو آرام دستش را گرفت.
– «میبینی؟ همه چیز درست میشه.»
و در همان لحظه، خانهای که مدتها پر از سکوت و خشم بود، برای اولین بار حس کرد که امید دوباره جوانه زده است.
مادر لِنا، که همهچیز را از اول میدانست، پشت پنجره لبخند زد و در دل گفت:
– «بالاخره... همه چیز درست خواهد شد.»
---
ماهها گذشت.
محدودیتها و سختگیریهای جیمین کمکم جای خودش را به پذیرش و حمایت داد.
لِنا و یونهو حالا دیگر مخفی نمیکردند و با هم در خانهی دکتر جیمین برنامهریزی میکردند برای زندگیشان.
باران بهاری آرام روی پنجرهها میبارید و خانهی شیشهای پر از نور و خنده بود.
جیمین هنوز سختگیر بود، اما حالا نگاهش پر از غرور و رضایت بود، نه خشم و نگرانی.
لِنا با لباس سفید ساده، دست در دست یونهو، در باغ کوچک خانه قدم میزد.
– «فکر میکردم هیچوقت این روزو نمیبینم.»
لِنا لبخند زد.
– «دیدی؟ همه چیز درست شد. ما با هم هستیم، و بچه هم سالمه.»
یونهو به آرامی شک*م کوچکِ لِنا را ل*مس کرد.
جیمین از دور نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد:
– «بالاخره یاد گرفتم که عشق یعنی آزادی دادن، نه فقط محافظت.»
مراسم عروسی کوچک اما صمیمی برگزار شد.
مادر لِنا، که از همه چیز خبر داشت، لبخند زنان کنارشان ایستاده بود. دوستان و خانوادهی نزدیک حاضر بودند، اما قلب اصلی، حالا پر از آرامش بود.
در لحظهی تعهد، لِنا و یونهو به هم نگاه کردند و به آرامی گفتند:
– «همیشه با هم خواهیم بود.»
خانهی شیشهای، که روزی سرد و بیروح بود، حالا پر از نور و امید شده بود. صدای خندهی آیندهای تازه، در گوشه و کنار آن پیچید.
و آنها خوشبخت زندگی کردند، با عشق، احترام و مراقبت از یکدیگر… و کودکشان که نمادی از پیوند و امید بود، هر روز لبخندشان را شیرینتر میکرد.
پایان
- ۱۲.۳k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط