پارت پنجم
پارت پنجم
شام آن شب مثل همیشه روی میز بزرگ چوبی چیده شده بود.
نور لوستر طلایی روی بشقابها میدرخشید و سکوت سنگینی بین لِنا و پدرش جریان داشت.
جیمین با دقت قاشق غذا را برداشت و به سمت بشقاب دخترش گرفت.
– «امشب خورش درست کردم. پروتئین و آهن داره برات خوبه باید بخوری.»
لِنا نگاه کوتاهی به بشقاب انداخت.
ناگهان موجی از تهوع در وجودش بالا آمد.
ن*فسش گرفت، رنگش پرید.
با دست لرزان قاشق را کنار زد.
– «نمیتونم... بوی این غذا...!»
سریع از میز بلند شد و با قدمهای لرزان به سمت سرویس بهداشتی دوید. صدای بالا آوردنش در سکوت خانه پیچید.
جیمین ابتدا فقط به صندلی خالی نگاه کرد. اما چند ثانیه بعد، چشمانش باریک شد.
او پزشک بود؛ سالها علائم و بیماریها را تشخیص داده بود.
رنگ پریدگی دخترش، تهوع مداوم، بیاشتهایی...
ذهنش مثل قطعات پازل همه را کنار هم گذاشت.
وقتی لِنا از سرویس بیرون آمد، با صورت خیس و چشمهای اشکآلود، جیمین وسط راهروی خانه ایستاده بود.
نگاهش نه مثل یک پدر، بلکه مثل یک پزشک بود که حقیقتی غیرقابل انکار را کشف کرده.
– «لِنا.»
صدایش آرام بود، اما تهدید در لحنش موج میزد.
– «بـ... بله بابا؟»
– «چیزی هست که باید بهم بگی؟»
لِنا سرش را پایین انداخت. دستهایش میلرزید.
– «من... فقط مریض شدم. چیز خاصی نیست.»
چشمهای جیمین برقی زد. یک قدم جلو آمد، صدایش بلندتر شد:
– «به من دروغ نگو. من دکترم. میدونم علائم چی میگن.»
لِنا به عقب قدم برداشت، قلبش مثل طبل میکوبید. اشک روی گونهاش سر خورد.
– «بابا... خواهش میکنم...»
جیمین دیگر منتظر نماند.
نگاه سنگینش مستقیم در چشمان دخترش نشست و جملهای را پرتاب کرد که مثل پتک روی قلب لِنا فرود آمد:
– «تو بار*داری... نه.»
لِنا خشکش زد.
زبانش بند آمده بود.
اشکها مثل سیلاب جاری شدند.
– «بابا... من... نمیخواستم... من...»
جیمین با دست روی میز کوبید. صدای شکستن سکوت خانه را لرزاند.
– «با کی؟! کی این کارو کرده؟!»
لِنا هقهقکنان به دیوار تکیه داد. نمیتوانست جواب بدهد. تمام تنش میلرزید.
جیمین دستش را روی صورتش کشید، چشمهایش از خشم و درد سرخ شده بود.
– «من همهی زندگیمو گذاشتم تا ازت محافظت کنم... این؟! این نتیجهست؟!»
خانه پر از صدای گریهی دختر و خشم پدر بود.
شبی که قرار بود مثل همیشه بگذرد، به نقطهای رسید که دیگر هیچچیز مثل قبل نمیشد.
ادامه دارد....
شام آن شب مثل همیشه روی میز بزرگ چوبی چیده شده بود.
نور لوستر طلایی روی بشقابها میدرخشید و سکوت سنگینی بین لِنا و پدرش جریان داشت.
جیمین با دقت قاشق غذا را برداشت و به سمت بشقاب دخترش گرفت.
– «امشب خورش درست کردم. پروتئین و آهن داره برات خوبه باید بخوری.»
لِنا نگاه کوتاهی به بشقاب انداخت.
ناگهان موجی از تهوع در وجودش بالا آمد.
ن*فسش گرفت، رنگش پرید.
با دست لرزان قاشق را کنار زد.
– «نمیتونم... بوی این غذا...!»
سریع از میز بلند شد و با قدمهای لرزان به سمت سرویس بهداشتی دوید. صدای بالا آوردنش در سکوت خانه پیچید.
جیمین ابتدا فقط به صندلی خالی نگاه کرد. اما چند ثانیه بعد، چشمانش باریک شد.
او پزشک بود؛ سالها علائم و بیماریها را تشخیص داده بود.
رنگ پریدگی دخترش، تهوع مداوم، بیاشتهایی...
ذهنش مثل قطعات پازل همه را کنار هم گذاشت.
وقتی لِنا از سرویس بیرون آمد، با صورت خیس و چشمهای اشکآلود، جیمین وسط راهروی خانه ایستاده بود.
نگاهش نه مثل یک پدر، بلکه مثل یک پزشک بود که حقیقتی غیرقابل انکار را کشف کرده.
– «لِنا.»
صدایش آرام بود، اما تهدید در لحنش موج میزد.
– «بـ... بله بابا؟»
– «چیزی هست که باید بهم بگی؟»
لِنا سرش را پایین انداخت. دستهایش میلرزید.
– «من... فقط مریض شدم. چیز خاصی نیست.»
چشمهای جیمین برقی زد. یک قدم جلو آمد، صدایش بلندتر شد:
– «به من دروغ نگو. من دکترم. میدونم علائم چی میگن.»
لِنا به عقب قدم برداشت، قلبش مثل طبل میکوبید. اشک روی گونهاش سر خورد.
– «بابا... خواهش میکنم...»
جیمین دیگر منتظر نماند.
نگاه سنگینش مستقیم در چشمان دخترش نشست و جملهای را پرتاب کرد که مثل پتک روی قلب لِنا فرود آمد:
– «تو بار*داری... نه.»
لِنا خشکش زد.
زبانش بند آمده بود.
اشکها مثل سیلاب جاری شدند.
– «بابا... من... نمیخواستم... من...»
جیمین با دست روی میز کوبید. صدای شکستن سکوت خانه را لرزاند.
– «با کی؟! کی این کارو کرده؟!»
لِنا هقهقکنان به دیوار تکیه داد. نمیتوانست جواب بدهد. تمام تنش میلرزید.
جیمین دستش را روی صورتش کشید، چشمهایش از خشم و درد سرخ شده بود.
– «من همهی زندگیمو گذاشتم تا ازت محافظت کنم... این؟! این نتیجهست؟!»
خانه پر از صدای گریهی دختر و خشم پدر بود.
شبی که قرار بود مثل همیشه بگذرد، به نقطهای رسید که دیگر هیچچیز مثل قبل نمیشد.
ادامه دارد....
- ۱۱.۶k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط