{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ڪاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد،

ڪاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد،
ڪاش اصلا یک آدم هایی بودڹ،
مثل همیڹ پنبه زڹ ها که با ڪمانشاڹ می آمدند
توی ڪوچه پس ڪوچه ها...
سر ِظهرِ خلوت شهر....
و دست شان را می گذاشتند کنار دهاڹ شان و داد می زدند:
آآآآآآآآآی خاطره می زنیم ...
بعد، تو صدایشان می ڪردی
می آمدند توی حیاط،
لب حوضی ،
باغچه ای ،
جایی می نشستند و تو
بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان
خاطره ی نبود عزیزهایت....
تنهایی هایت،...
گریه هایت، ...
غصه خوردڹ هایت..
خاطره ی رفتڹ دوست و آشنایت
همه را می ریختی جلوی خاطره زڹ
و او هی می زد و هی می زد ومی زد..
آنقدر ڪه،
خاطره ها را تڪه تڪه می ڪرد،
دیدگاه ها (۱)

ڪاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد،ڪاش اصلا یک آدم هایی بودڹ،مث...

ڪاش اصلا یک آدم هایی بودڹ،مثل همیڹ پنبه زڹ ها که با ڪمانشاڹ ...

ڪاش اصلا یک آدم هایی بودڹ،مثل همیڹ پنبه زڹ ها که با ڪمانشاڹ ...

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،کاش اصلا یک آدم هایی بودن ...

کاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد،کاش اصلا یک آدم هایی بودن،مث...

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،کاش اصلا یک آدم هایی بودن ...

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،کاش اصلا یک آدم هایی بودن ...

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،کاش اصلا یک آدم هایی بودن ...

کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط