The originals

The originals
s2
Part 1۷

لیا

وقتی با هوپ تو بغلم خوابیده بود وارد منطقه مرداب شدم بعضی از گرگینه ها یعنی بیشترشون بهم سلام دادن ولی بقیشون از جمله گله آنا بهم محل ندادن
منم بی توجه به بقیه شون رفتم سمت جکسون

جکسون: سلام..چیشده که اینطوری بچه به دست اومدی اینجا
لیا:سلام میخواستم بگم که زود گله هارو دور هم جمع کن میخوام یک چیزی بهشون بگم همینطور مامان بزرگت
جکسون: تعجب* باشه ولی چیشده
لیا: زودباش!.. الان میفهمی فقط الان بهت نیاز دارم
جکسون: شونه هاشو گرفتم تا ارومش کنم* باشه باشه الان میرم همینجا منتظر بمون *رفتن*
لیا: هوپ رو تو بغلم جابه جا کردم تا راحت باشه* نمیدونم چم شده بود خیلی دلشوره داشتم
یهو دیدم چندتا گرگ دارن نزدیکم میشن
معلوم بود تبدیل شده بودن
ناخوداگاه محکم رو به خودم چسبوندم
که دیدم جکسون سوت زد و اونا هم فرار کردن
تا میخواست چیزی بگه چندتا گرگینه زخمی وارد مرداب شدن
جکسون دوید سمتشون*
جکسون: چیشده؟
گرگینه 1: بهم..ما داشتیم شکار شکار..آخ..داشتیم شکار میکردیم که چندتا..آه چندتا..
جکسون: *یقه شو گرفتم و کمی کشیدم بالا* د جون بکن دیگه
گرگینه 1: چندتا خون آشام با گلوله بهمون حمله کردن
لیا: خون اشام این امکان نداره؟
گرگینه 2: چند تای مارو بردن
جکسون: چیی
لیا: اما ما شکارچی نداریم
گرگینه 3: میگفتن که باید مرداب رو پاک سازی کنن اینجا دیگه مال اوناس
لیا: مگه میشع
گرگینه 4: روی جیپشون نوشته بود لوییزین بود
جکسون: احتمالا اسم مکانیع
لیا: نشنیدم
جکسون: من شنیدم اسم شرکتیه


*بار*

ویلی: من بردم
کوک: این قبول نیست تو تقلب کردی
ویلی: باید همون لحظه میگفتی *زنگ خوردن تلفن* (دور شدت از کوک و جواب دادن به تلفن) چی میگی؟
خون اشام 1: آقا چندتا گرگینه گرفتیم
ویلی: این چندتا چندتاس؟
خون اشام 1:..دوتا
ویلی: عرضه انجام دادن یک کار رو ندارین؟.‌ مرداب چی؟ پاکسازی شد؟
خون آشام 1: نع آقا
ویلی: خاک تو سر چلمنگتون بکنم قطع کن!
خون آشام 1: یک چیز دیگه هم هست آقا
ویلی: چیع
خون آشام 1: الان اون دورگه جونگ کوک..همونی که از جونگ کوک بچه داره..
ویلی: خب؟
خون آشام 1: اون الان با بچه اینجان..اگه بخوایین میتونم بچه رو ازشون بگیرم
ویلی: صبر کن بهت خبر بدم
کوک: *با گوش های فرا صوتیم صحبت هاشو شنیدم و منظورش رو فهمیدم از عصبانیت گوشام قرمز شد و ازشون دود بلند میشد
وقتی اومد سمتم خودمو ریلکس جلوه دادم

کوک: همچی عالیه؟
ویلی: متاسفانه نه باید برم
کوک: حله
ویلی: خداحافظ رفیق *چشمک*
کوک: *سرتکون دادن* (وقتی رفت به یونگی زنگ زدم) یونگی لیا و هوپ در خطرن زود ماشینو بیار و به بقیه هم بگو
دیدگاه ها (۲)

ددی خون آشام من

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

From hate to lovePart::3?خب جونگ کوک چی بهت گفت که از سر جاش...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۹$جشن تولد تهیونگ یک جشن عادی ...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

تکپارتی جونگ کوک

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۲: مچ‌گیری در بدترین لحظه‌ی ممکنلب‌هایشان...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔ویو آنیا بیدار شدم ساعت 1 ظهر بودددداین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط