The originals
The originals
S2
Part 15
کوک
تصمیم گرفتم برای اینکه مغزمو مرتب کنم برم و کمی قدم بزنم
همونطور که ذهنم خالی بود و داشتم از تنهایی ام لذت میبردم دیدم کسی داره بهم زنگ میزنه
کمیل بود
کوک: چی میخوای
کمیل: سلام!
کوک: سلام، خب؟
کمیل: اگه سرت شلوغه قطع کنم
کوک: حرفتو بزن
کمیل: فکر کنم راهی برای گشتن دالیا پیدا کردم
کوک:..میشنوم
کمیل: شما اصیل ها هیچ جوره کشته نمیشید مگه نه؟
کوک: مگه اینکه...
کمیل: آفرین...چوب درخت بلوط سفید رو داشته باشید
کوک: چرا به ذهن خودم نرسیددد
کمیل: من از کجا بدونم
کوک: یک قهوه بهت بدهکارم..
کمیل: قهوه؟
کوک: یا هرچی دلت بخواد
کمیل: قبول
کوک: امشب ساعت هشت میام جلوی خونتون *زنگ زدم به ربکا و همچی رو براش تعریف کردم و بهش گفتم برای شب اون چوب رو اماده کنه*
*ساعت هشت شب*
کوک: وقتی در رو باز کرد واقعا زیبا شدع بود
لباسی که پوشیده بودا واقعا برازنده اش بود
اول براش بستنی خریدم بعد حین قدم زدن به یک بنر برخوردیم
یک گالری هنر باز کرده
کمیل اصرار که بریم
اولش گفت که تاحالا نرفته و میخواد با من بره
منم از خدا خواسته قبول کردم
*گالری*
کوک
به کمیل نگاه میکردم که با علاقه به تابلو ها رو نگاه میکرد
انگار که احساسات نقاش یا طراح یا تابلو رو میفهمه
برخلاف کسایی که فقط ادای متفکر ها رو در میارن و میخواستن جلب توجه کنن
از بوفه اش دوتا قهوه گرفتم و یکیشو به کمیل دادم اونم با قهوه اش برگشت سر تابلو ها
خوشحال بودم که شاده
یهو کسی به سمتش رفت که برام آشنا بود
و گرم صحبت با کمیل شد
دیدم کمیل با جواب های کوتاه و دوری از ارتباط چشمی میخواد ازش دوری کنه ولی اون اهمیتی نمیده
کوک: هی آقا داری...*تا برگشت سمتم شناختمش وایی بدبخت شدم* ویلی؟ *با پوزخندی زهرآلود جواب داد*
ویلی:سلام دوست به دوست قدیمی..و تقریبا نیمه راه
کوک: فوری بغلش کردم* تو اینجا چیکلر میکنی؟ *پسم زد*
ویلی: از من دور شو و ادای دوست های واقعی رو درنیار تو هزار سال پیش منو تنها گذاشتی
بهم قول داده بودی که میمونی ولی رفتی!
کوک: اون بابام دنبالم بود
ویلی: هرچی که هست..از من دوری کن فهمیدی..وگرنه خانواده تو به اتیش میزنم *رفتن*
کمیل: این دیگه کی بود
کوک: یک دوست قدیمی
S2
Part 15
کوک
تصمیم گرفتم برای اینکه مغزمو مرتب کنم برم و کمی قدم بزنم
همونطور که ذهنم خالی بود و داشتم از تنهایی ام لذت میبردم دیدم کسی داره بهم زنگ میزنه
کمیل بود
کوک: چی میخوای
کمیل: سلام!
کوک: سلام، خب؟
کمیل: اگه سرت شلوغه قطع کنم
کوک: حرفتو بزن
کمیل: فکر کنم راهی برای گشتن دالیا پیدا کردم
کوک:..میشنوم
کمیل: شما اصیل ها هیچ جوره کشته نمیشید مگه نه؟
کوک: مگه اینکه...
کمیل: آفرین...چوب درخت بلوط سفید رو داشته باشید
کوک: چرا به ذهن خودم نرسیددد
کمیل: من از کجا بدونم
کوک: یک قهوه بهت بدهکارم..
کمیل: قهوه؟
کوک: یا هرچی دلت بخواد
کمیل: قبول
کوک: امشب ساعت هشت میام جلوی خونتون *زنگ زدم به ربکا و همچی رو براش تعریف کردم و بهش گفتم برای شب اون چوب رو اماده کنه*
*ساعت هشت شب*
کوک: وقتی در رو باز کرد واقعا زیبا شدع بود
لباسی که پوشیده بودا واقعا برازنده اش بود
اول براش بستنی خریدم بعد حین قدم زدن به یک بنر برخوردیم
یک گالری هنر باز کرده
کمیل اصرار که بریم
اولش گفت که تاحالا نرفته و میخواد با من بره
منم از خدا خواسته قبول کردم
*گالری*
کوک
به کمیل نگاه میکردم که با علاقه به تابلو ها رو نگاه میکرد
انگار که احساسات نقاش یا طراح یا تابلو رو میفهمه
برخلاف کسایی که فقط ادای متفکر ها رو در میارن و میخواستن جلب توجه کنن
از بوفه اش دوتا قهوه گرفتم و یکیشو به کمیل دادم اونم با قهوه اش برگشت سر تابلو ها
خوشحال بودم که شاده
یهو کسی به سمتش رفت که برام آشنا بود
و گرم صحبت با کمیل شد
دیدم کمیل با جواب های کوتاه و دوری از ارتباط چشمی میخواد ازش دوری کنه ولی اون اهمیتی نمیده
کوک: هی آقا داری...*تا برگشت سمتم شناختمش وایی بدبخت شدم* ویلی؟ *با پوزخندی زهرآلود جواب داد*
ویلی:سلام دوست به دوست قدیمی..و تقریبا نیمه راه
کوک: فوری بغلش کردم* تو اینجا چیکلر میکنی؟ *پسم زد*
ویلی: از من دور شو و ادای دوست های واقعی رو درنیار تو هزار سال پیش منو تنها گذاشتی
بهم قول داده بودی که میمونی ولی رفتی!
کوک: اون بابام دنبالم بود
ویلی: هرچی که هست..از من دوری کن فهمیدی..وگرنه خانواده تو به اتیش میزنم *رفتن*
کمیل: این دیگه کی بود
کوک: یک دوست قدیمی
- ۶۰۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط