{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من که می مردم به پایت پس چرا کشتی مرا

من که می مُردم به پایت پس چرا کُشتی مرا؟
جان به راهت بر کف و، خود آتشی گَشتی مرا؟
بر زمین  افتاده  و خاکت به دامان می کشم
شُعله گشتی بر تن و جان بذرِ غم  کِشتی مرا  
چون بهاران می رسید باران باغت می شدم
پس چرا ای جان به غیبت وقت گُلگَشتی مرا؟
کوچه ی  بی تو شُده  زندان  سرای جان و تن
جان به  قربان تو ایجان غم به غم رشتی مرا
من  به   پایت   مهربانی   کرده ام  نامهربان
کی  جواب   مهربانی   بوده  با  زشتی  مرا؟
دیدگاه ها (۳)

نمی‌دانم چرا ؟ اما تو را هر جا که می بینمکسی انگار می‌خواهد ...

شبیه عطر تن او که بر لباسش هستخودش كه نيست ولى دائما هراسش ه...

در شنبه‌ترین روزِ جهان از تو سرودمتا جُمعه‌ترین ثانیه همراه ...

نگاهم   با نگاهت  خو  گرفتهتنم   از غُنچه هایت بو گرفتهکشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط