من که می مردم به پایت پس چرا کشتی مرا
من که می مُردم به پایت پس چرا کُشتی مرا؟
جان به راهت بر کف و، خود آتشی گَشتی مرا؟
بر زمین افتاده و خاکت به دامان می کشم
شُعله گشتی بر تن و جان بذرِ غم کِشتی مرا
چون بهاران می رسید باران باغت می شدم
پس چرا ای جان به غیبت وقت گُلگَشتی مرا؟
کوچه ی بی تو شُده زندان سرای جان و تن
جان به قربان تو ایجان غم به غم رشتی مرا
من به پایت مهربانی کرده ام نامهربان
کی جواب مهربانی بوده با زشتی مرا؟
جان به راهت بر کف و، خود آتشی گَشتی مرا؟
بر زمین افتاده و خاکت به دامان می کشم
شُعله گشتی بر تن و جان بذرِ غم کِشتی مرا
چون بهاران می رسید باران باغت می شدم
پس چرا ای جان به غیبت وقت گُلگَشتی مرا؟
کوچه ی بی تو شُده زندان سرای جان و تن
جان به قربان تو ایجان غم به غم رشتی مرا
من به پایت مهربانی کرده ام نامهربان
کی جواب مهربانی بوده با زشتی مرا؟
- ۵.۶k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط