سناریو:زخم التیامی/پارت ۳
سناریو:زخم التیامی/پارت ۳
(موقعیت:۹۰۰متر تا ua) (زمان:۵:۴۷)
**میدوریا**
بالاخره این یکی تبهکار رو هم گرفتم. این یکی یه سر و گردن از بقیه بالاتر بود. مردم به سمتم اومدن و شروع کردن تشکر کردن.
_ممنونیم!
_نجاتنجاتمون دادی!
_اگه تو نبودی خیلیا آسیب میدیدن!
گفتم" کاری نکردم. حالا دیگه باید برم"
و روی هوا معلق شدم و راه افتادم سمت خوابگاه. بالاخره بعد ده دقیقه رسیدم. آخيش کسی نفهمید رفتم قهرمان بازی. خیالم راحت بود. تو حیاط فرود اومدم و رفتم سمت پنجره اتاقم که یه صدا متوقفم کرد.
_هوی دکو ی نفله! اول صبحی کجا غیبت زد؟!
یه لبخند الکی زدم. بعد چرخیدم و گفتم"اوه!کاچان...سلام" سعی کردم خونسرد باشم.
_هیچی هیچی رفتم پیش آلمایت
_با لباس قهرمانی؟!
_همینجوری پوشیدمش
_و انتظار داری با اون زخم رو گونه ات باور کنم؟
خشکم زد. به گونه ام دست زدم. داشت خون میومد. خونش رو پاک کردم و گفتم"خوردم زمین"
کاچان آهی کشید و گفت"دروغگوی وحشتناکی هستی. میدونی؟" و اومد سمتم بعد جلوم وایساد. قدش ازم بلند تر بود. آب دهنمو قورت دادم. تو دلم گفتم"میخوام منفجرم کنه؟سرم داد بزنه؟با مشت بزنه تو کله ام؟" ولی صدایی از کاچان در نیومد. کاچان نفس عمیقی کشید و گفت"دکو. این دلسوزی نیست. نصیحت هم نیست. این دستوره. به خودت سخت نگیر. من احمق نیستم. میدونم چند وقته نمیتونی درست بخوابی. بخاطر یکی برای همه است. آره؟"
رومو برگردوندم و گفتم"نمیدونم راجب چی حرف میزنی" اخم کرد و داد زد"دروغ نگو!" بعد یقه ام رو گرفت و بلندم کرد. دوباره داد زد"اگه اینقدر به خودت سخت بگیری از پا می افتی! اینو بفهم!!" یهو یقه ام رو ول کرد و با حرص رفت داخل. پشت سرش رفتم داخل. رفت طرف کابینت ها و جعبه کمک های اولیه رو روی میز گذاشت.
گفت"زخمت رو ببند. قبل از اینکه عفونت کنه. به آلمایت هم یه زنگ بزن" و رفت. همونجوری مات مونده بودم. چرا کاچان اینوری شده بود؟ یهویی عوض شده بود؟! در هر حال. فعلا باید زخمم رو ببندم.
***
(موقعیت:۹۰۰متر تا ua) (زمان:۵:۴۷)
**میدوریا**
بالاخره این یکی تبهکار رو هم گرفتم. این یکی یه سر و گردن از بقیه بالاتر بود. مردم به سمتم اومدن و شروع کردن تشکر کردن.
_ممنونیم!
_نجاتنجاتمون دادی!
_اگه تو نبودی خیلیا آسیب میدیدن!
گفتم" کاری نکردم. حالا دیگه باید برم"
و روی هوا معلق شدم و راه افتادم سمت خوابگاه. بالاخره بعد ده دقیقه رسیدم. آخيش کسی نفهمید رفتم قهرمان بازی. خیالم راحت بود. تو حیاط فرود اومدم و رفتم سمت پنجره اتاقم که یه صدا متوقفم کرد.
_هوی دکو ی نفله! اول صبحی کجا غیبت زد؟!
یه لبخند الکی زدم. بعد چرخیدم و گفتم"اوه!کاچان...سلام" سعی کردم خونسرد باشم.
_هیچی هیچی رفتم پیش آلمایت
_با لباس قهرمانی؟!
_همینجوری پوشیدمش
_و انتظار داری با اون زخم رو گونه ات باور کنم؟
خشکم زد. به گونه ام دست زدم. داشت خون میومد. خونش رو پاک کردم و گفتم"خوردم زمین"
کاچان آهی کشید و گفت"دروغگوی وحشتناکی هستی. میدونی؟" و اومد سمتم بعد جلوم وایساد. قدش ازم بلند تر بود. آب دهنمو قورت دادم. تو دلم گفتم"میخوام منفجرم کنه؟سرم داد بزنه؟با مشت بزنه تو کله ام؟" ولی صدایی از کاچان در نیومد. کاچان نفس عمیقی کشید و گفت"دکو. این دلسوزی نیست. نصیحت هم نیست. این دستوره. به خودت سخت نگیر. من احمق نیستم. میدونم چند وقته نمیتونی درست بخوابی. بخاطر یکی برای همه است. آره؟"
رومو برگردوندم و گفتم"نمیدونم راجب چی حرف میزنی" اخم کرد و داد زد"دروغ نگو!" بعد یقه ام رو گرفت و بلندم کرد. دوباره داد زد"اگه اینقدر به خودت سخت بگیری از پا می افتی! اینو بفهم!!" یهو یقه ام رو ول کرد و با حرص رفت داخل. پشت سرش رفتم داخل. رفت طرف کابینت ها و جعبه کمک های اولیه رو روی میز گذاشت.
گفت"زخمت رو ببند. قبل از اینکه عفونت کنه. به آلمایت هم یه زنگ بزن" و رفت. همونجوری مات مونده بودم. چرا کاچان اینوری شده بود؟ یهویی عوض شده بود؟! در هر حال. فعلا باید زخمم رو ببندم.
***
- ۸۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط