{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدانم

میدانم
حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال
آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سر صبح آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نای تازه نعنای نو رسیده می آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و... من نمی دانستم!
دردت به جان ٬ بی قرار پُرگریه ام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا كه آمدی
حرف ما بسیار٬
وقت ما اندک٬
آسمان هم که بارانی ست...!
دیدگاه ها (۱)

سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم می‌پاشد، ب...

از ترس تا اعتمادpart: 1 ...

فاصله یک لبخند تا جنون

نمیبخشمت p.22

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

🟠 #پاییز آرام #آرام از #راه می رسد🟢 با #عطر باران و #رقص برگ...

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط