در انتهای کوچه ای کاشانه دارد یار من

در انتهای کوچه ای کاشانه دارد یار من
روی نگاهش یک بغل پروانه دارد یار من

از بس که من با دیدنش مستِ نگاهش میشوم
انگار در چشمان خود میخانه دارد یار من

یک دسته گل وقتی که میخندد نشیند بر لبش
گویی که در لبخند خود گلخانه دارد یار من

شبها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
از جام چشمش باده در پیمانه دارد یار من

گر مِی پرستی میکنم ، با یار مستی میکنم
در عاشقی ، چون شیوه ای مستانه دارد یار من

پنداشتم در کیش او جایی ندارد دلبری
دیدم که در هر شهر و دِه ، بتخانه دارد یار من

من عاشقم، دیوانه ام، گویند من مستم ولی
چون من کجا یک عاشقی دیوانه دارد یار من

مشهور شد در دلبری با طلعت چشمان خود
در تار مژگانش هزار افسانه دارد یار من.
از کانال من در تلگرام بازدید بفرمائید*
https://t.me/monlightyy/AAAAADwlabGn5JpFx5ds8A
دیدگاه ها (۷)

ڪمی عطر یاس و ڪمی التماستوی مهربان … و… من ناسپاستوسلطان نور...

ترا باریده ام هرشب چگونه چشم بردارمبه شدت عاشقم بانو به شدت ...

می نویسم عشق و می لرزد دلم مینویسم عشق و اشکم میچکد مینویسم ...

ای زلیخا یوسف چاهت منمکشتهٔ آن صورت ماهت منمای زلیخا لحظه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط