{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهو شانه ای بالا انداخت سپس مهربان گفت : صادقی باشم؟.. م

جیهو شانه ای بالا انداخت سپس مهربان گفت : صادقی باشم؟.. من جای خوشحال و خوشبخت هستم که مادرم باشه میدونی عمو کیم من مادرمو خیلی دوست دارم زندگیم رو پاش میزارم
چی‌هیونگ محکم گفت : ناز زبونی شو ترو خدا
جیهو عصبی خطاب به چی‌هیونگ گفت: باز شروع نکن
چی‌هیونگ دهان باز کرد و بعدش لبش را کج کرد : باز شروع نکن
جیهو حرص مانند نفس کشید تهیونگ همچنین تند و شوخ حالت گفت: هی پسرا آروم دعوا نداریم اینم اتاقت شما آقای عصبی
چی‌هیونگ گفت : با منی ؟..
تهیونگ پوزخند زد و با چشمکی گفت. : نه پیس با خودمم
رویه جهیو چرخید و با لحن جدی گفت : جیهو جان اتاقت اینجاست تو قبلاً اتاق نداشتی چون با منو مادرت می‌خوابیدی گهوارت هنوزم اونجاست ولی خوب دیگه بزرگ شدی این اتاقت رو برات آماده کردم ببین خوشت میاد ؟
جیهو لبخند زد و مهربان گفت: معلومه خوشم میاد شما هم استراحت کنید حتما امروز خیلی خسته شدین .. پسرک تا کمر خم شد و سمت در روبه رو اتاق چی‌هیونگ هجوم برد ماند تهیونگ و پسرک شیطون اش
مرد کت شلوار پوش سمت پسرکش چرخید و اول وارد اتاق شد کنار در ایستاد گفت: بیا این اتاق رو وقتی ۷ ماله تو شکم مادرت بودی درست کردیم - نفس عمیقی کشید - ولی قسمت نشد که تو این اتاق بزرگ بشی برای همین وسایل بچگی که برات خریدیم بردیم تو زیر زمین
چی‌هیونگ وقتی وارد اتاق شد به کله اتاق نگاه کرد حاظر بود قسم بخوره که اتاق مثل اتاق تو فیلم ها بود
تخت بزرگ ای با رنگ مشکی و نقره ای یک اتاق تو تیکه ای قسمتی از پایین اتاق میر بود با دو صندلی که روش کتاب های درسی گذاشته شده بود کنارش هم یک در کپچیک به اسم سرویس بهداشتی بود کمی دور تر کمد شیشه ای که پر از لباس نو بود قسمتی از لباس ها از دید شیشه بیرون آمده بودند یک میز ارایش پسرانه هم کنار تخت بود
چی‌هیونگ سمت عطر های قرمز و مشکی رفت یکی را برداشت و بو کشید با لبخند دهنی گفت : وای ..
تهیونگ پرسید : بوش چطوره ؟.
چی‌هیونگ در جواب با لبخند گفت : عالیه
دستش را روی ملاف تخت کشید و حیرت زده به کله اتاق تم نقره ای خیره شد در نهایت چشمش به تهیونگ افتاد بدون هیچگونه معطلی در یک صدم ثانیه سمتش دوید تهیونگ سریع زانو زد و درست چی‌هیونگ خودش را در آغوش پدرش انداخت دست های کویچکش دور گردن تعیونگ حلقه شد و با تمام توانش بو کشید زیر لب گفت : بوی مادرم رو میدی
تهیونگ تو گلو محکم خندید و رو موهای پسرکش را بوسید : اینو من نباید بگم ؟..
در این صحنه زیبا آت بود کنار در ایستاد قلبش یک آب سرازیر شد در میان لبش دندان خورده شد دستش را روی دهانش گذاشت تا هق‌هق هایش بالا نرود ولی چی‌هیونگ از آغوش پدرش جدا شد و تند گفت : مادر؟..
ات با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد سپس وارد اتاق شد لبخند غمیگنی رو لب خودش داشت و با لحن آرامی گفت: جانم
تهیونگ از روی زمین بلند شد انکار با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد ولی با لحن شادی گفت : عزیزم اتاق پسرمون چطوره ؟..
دخترک تند و با لبخند گفت : عالیه من که دوستش دارم تو چی پسرم
چی‌هیونگ پاهای مادرش را به آغوش گرفت و یا لبخند گفت : خیلی دوستش دارم مخصوصا اون کت شلوار های کوچیک و مشکی
تهیونگ خندید و رو موهای پسرش دست کشید : من میدونستم پسر کیم تهیونگ عاشق کت شلوار میشه
ات دستش رو موهای پسرکش کشید که دستش بی رقم خورد به دست تهیونگ برای یک لحظه چشم های هم به هم دیگر گره خورد
چی‌هیونگ از مادرش فاصله گرفت و رو تخت نشست : مادر بوسم نمیکنی ؟
افکار هر دو خراب شدند و باعث نگاه کردن به چی‌هیونگ شد دخترک دستپاچه گفت : معلومه که بوست میکنم ترو نکنم کیو.. بوس کنم
موهای مشکی شلخته چی‌هیونگ را بوسید تهیونگ دست تو جیب روبه رو پسرکش ایستاد : شب خوبی تو اتاقت داشته باشی
چی‌هیونگ ابرو بالا داد و دست به سینه شد : شما هم همین طور
تهیونگ تو گلو با پوزخند خندید و همین طور هم شد رو موهای پسرکش را بوسید : آفرین
چی‌هیونگ اخم کرد و محکم گفت : از این کلمه خوشم نماید
دخترک چشم غره نامحسوسی رفت سپس سمت پتو خم شد و بازش کرد چی‌هیونگ شیطون تند توی تخت دراز کشید و مادرش رویش ملافه را کشید تهیونگ همچنین ادامه داد : اگه چیزی لازم داشتس اتاق ما تو همین تبقه هست ولی پنچ در اون ور تر
چی‌هیونگ سری تکون داد وقتی مادر و پدرش سمت در رفتن قلبش مثل نمک شده بود که میخواست همه جا رو شور کنه چه خوب که همچین روز های را هم دید
دیدگاه ها (۰)

امشب چی میخواست بگه چی‌کار باید میکرد ؟.. دخترک نفسی کشید و ...

و لحظه را از دست نداد هرچی هم میشد اون تهیونگ عاشق بود بازوش...

دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو .. تهیونگ دکمه کتش را بست...

دنیا و زندگی ادامه داشت یه جای خوندم عشق زیباست یه جای خوندم...

چی‌هیونگ بزونش را دراز کرد.. اخم کرد و لپاش را بیشتر باد کرد...

جیهو مثل یک گربه کوچولو می‌لرزید زیر پتو با خودش می‌گفت آروم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط