و لحظه را از دست نداد هرچی هم میشد اون تهیونگ عاشق بود با
و لحظه را از دست نداد هرچی هم میشد اون تهیونگ عاشق بود بازوش را زیر سر همسرش برد و خیلی عاشقانه بهش نزدیک شد با دست دیگرش عینک های همسرش را برداشت و رو عسلی گذاشت وسط پیشانیش را گرم و نرم بوسید دخترک قلبش اب شد مثل یک دختر ۱۸ ساله بود که تازه با دوست پسرش آشنا شده بود
لبخند نرمی زد و پیشانیش را به سینه مردش تکیه داد
چه شب زیبایی چیهیونگ تو خونه خودش توی عمارت پدربزرگش خواب بود زیر ملافه پدرش.. و تهیونگ همسر زیبایش را در آغوش داشت محکم و یا نرم پیشانی همسرش را میبوسید و یا شاید گره پر از مو همسرش را بو میکشید دلتنگی بلاخره رفع شد چه با دردسر چه با غم چه با دلتنگی بلاخره تموم شد تموم شد تهیونگ آرام و با عشق زیر جوش همسرش گفت : خوابیدی؟.
خواب هم نبود ولی دلش خواست سکوت کند نمیفهمید یه چیزی مشکل داشت یه چیزی خوب پیش نمیرفت و این ات را بیش از حد نگران میکرد
......
صبح نور خورشید به اتاق نور میداد ولی پرده ها باز هم مانع نور میشدند ات همچنین پلک اش را فشار داد و پتو روی سینه اش را کنار زد منگ و گیج به اطراف نگاه کرد بالا رفتن ویندوز اش نشان میداد که فکر میکرد همه خواب بود .
به راحتی رو تخت نشست و به جای خالی خیره شد سپس با خود گفت ٫ ساعت چنده ؟.. ٫ وقتی کلافه را کلا کنار زد و از تخت به سمت پنجره هجوم برد نرم پرده را کنار زد و با چشم های گشاد زل زد به تهیونگ ای که زیر درختان میز صبحانه باشکوه ای چیده بود حدود ۲۰ صندلی دور میز بزرگ بود و تمام کار کنان تهیونگ در آن مکان بودند
خود تهیونگ مثل یک مرد جنتلمن آستین هایش را بالا زده بود و موهایش زیر نور میدرخشید گاه گاهی لبخند مصنوعی رو لبش داشت که خود نشان میداد یک حرکت بازی با چشم های مردم بود ..
در نهایت ات نفس کشید و بعد از شستن صورتش با همان لباس ساده از اتاق خارج شد ..
سکوت مرگبار در راه رو وجود داشت .. درست موقع ای که مادر چیهیونگ وارد حیاط شد پسرکش سمتش دوید لبخند با دیدن پسرش رو لبش نشست و دستش را روی موهای پسرکش کشید شیرین گفت : صبح بخیر
چیهیونگ پاهای مادرش را بغل کرد و با لحن آرامی گفت: صبح شما هم بخیر مادر خوب خوابیدی ؟.
دخترک در جواب سر تکون داد جیهو هم به جمعیت آن ها وارد شد با لحن مقاله ای از آدب گفت : صبح بخیر مامان
دخترک باز هم موهای خرمایی جیهو را لمس کرد : صبح پسر بزرگم بخیر
ولی وقتی تهیونگ ای که در حال چیدن میز بود همسرش را دید یک دستمال کاغذی را برداشت و دست هایش را تمیز کرد در همین حالت به سمت ات رفت ...
مثل هر مرد عاشق دستش را دور کمر زنش کشید سپس لپش را نرم بوسید و با لحن محکمی گفت : صبح بخیر خوب خوابیدی ؟.. بیا صبحونه حاضر منتظر تو بودیم
دخترک حتی جواب هیچ کدام را نداد چون فرصتی برایش نماند چون تهیونگ همسرش را سمت میز کشاند چیهیونگ همچنین اخم کرد و دست به سینه شد جیهو کنارش ایستاد و آرام گفت : چرا اینجوری رفتار میکنند ؟
چیهیونگ اخم رو پیشانی نشست و جدی گفت : یه رینگی تو کفش ایناست .. جیهو پوزخند زد و دستش را روی دهانش گذاشت : واقعا ؟. این حرفها رو از کجا یاد گرفتی ..
چیهیونگ مشت کوچک اش را به بازو برادرش زد سپس با لحن جدی گفت : همه که مثل تو انیمه نگاه نمیکنند .. بدون توجه به سمت میز دوید جیهو هم خندید و به دنبالش رفت..
لبخند نرمی زد و پیشانیش را به سینه مردش تکیه داد
چه شب زیبایی چیهیونگ تو خونه خودش توی عمارت پدربزرگش خواب بود زیر ملافه پدرش.. و تهیونگ همسر زیبایش را در آغوش داشت محکم و یا نرم پیشانی همسرش را میبوسید و یا شاید گره پر از مو همسرش را بو میکشید دلتنگی بلاخره رفع شد چه با دردسر چه با غم چه با دلتنگی بلاخره تموم شد تموم شد تهیونگ آرام و با عشق زیر جوش همسرش گفت : خوابیدی؟.
خواب هم نبود ولی دلش خواست سکوت کند نمیفهمید یه چیزی مشکل داشت یه چیزی خوب پیش نمیرفت و این ات را بیش از حد نگران میکرد
......
صبح نور خورشید به اتاق نور میداد ولی پرده ها باز هم مانع نور میشدند ات همچنین پلک اش را فشار داد و پتو روی سینه اش را کنار زد منگ و گیج به اطراف نگاه کرد بالا رفتن ویندوز اش نشان میداد که فکر میکرد همه خواب بود .
به راحتی رو تخت نشست و به جای خالی خیره شد سپس با خود گفت ٫ ساعت چنده ؟.. ٫ وقتی کلافه را کلا کنار زد و از تخت به سمت پنجره هجوم برد نرم پرده را کنار زد و با چشم های گشاد زل زد به تهیونگ ای که زیر درختان میز صبحانه باشکوه ای چیده بود حدود ۲۰ صندلی دور میز بزرگ بود و تمام کار کنان تهیونگ در آن مکان بودند
خود تهیونگ مثل یک مرد جنتلمن آستین هایش را بالا زده بود و موهایش زیر نور میدرخشید گاه گاهی لبخند مصنوعی رو لبش داشت که خود نشان میداد یک حرکت بازی با چشم های مردم بود ..
در نهایت ات نفس کشید و بعد از شستن صورتش با همان لباس ساده از اتاق خارج شد ..
سکوت مرگبار در راه رو وجود داشت .. درست موقع ای که مادر چیهیونگ وارد حیاط شد پسرکش سمتش دوید لبخند با دیدن پسرش رو لبش نشست و دستش را روی موهای پسرکش کشید شیرین گفت : صبح بخیر
چیهیونگ پاهای مادرش را بغل کرد و با لحن آرامی گفت: صبح شما هم بخیر مادر خوب خوابیدی ؟.
دخترک در جواب سر تکون داد جیهو هم به جمعیت آن ها وارد شد با لحن مقاله ای از آدب گفت : صبح بخیر مامان
دخترک باز هم موهای خرمایی جیهو را لمس کرد : صبح پسر بزرگم بخیر
ولی وقتی تهیونگ ای که در حال چیدن میز بود همسرش را دید یک دستمال کاغذی را برداشت و دست هایش را تمیز کرد در همین حالت به سمت ات رفت ...
مثل هر مرد عاشق دستش را دور کمر زنش کشید سپس لپش را نرم بوسید و با لحن محکمی گفت : صبح بخیر خوب خوابیدی ؟.. بیا صبحونه حاضر منتظر تو بودیم
دخترک حتی جواب هیچ کدام را نداد چون فرصتی برایش نماند چون تهیونگ همسرش را سمت میز کشاند چیهیونگ همچنین اخم کرد و دست به سینه شد جیهو کنارش ایستاد و آرام گفت : چرا اینجوری رفتار میکنند ؟
چیهیونگ اخم رو پیشانی نشست و جدی گفت : یه رینگی تو کفش ایناست .. جیهو پوزخند زد و دستش را روی دهانش گذاشت : واقعا ؟. این حرفها رو از کجا یاد گرفتی ..
چیهیونگ مشت کوچک اش را به بازو برادرش زد سپس با لحن جدی گفت : همه که مثل تو انیمه نگاه نمیکنند .. بدون توجه به سمت میز دوید جیهو هم خندید و به دنبالش رفت..
- ۴۲
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط