{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

loveingorhateing

#loveing_or_hateing
#Part9




گفتم
+داداشمه چطور؟
گفت
_عاو باشه
گفتم
+یه کاسه ای زیر نیم کاسه‌ست بگو ببینم چه شایعه ای درباره داداشم شنیدی؟؟
گفت
_داداشت رتبه دوم خطرناک ترین مافیا رو آورده
با خنده گفتم
+داداشم که مافیا نیست!چطور خطرناک مافیا باشه؟
گوشیش رو در آورد و یه عکسی بهم نشون داد
واقعا داداشم مافیا بود!
باند کیم!
واقعا که باید حقیقت رو از یه نفر رندوم بشنوم؟
گفتم
+عاو یادم رفته بود میدونی من آلزایمر دارم
گفت
_تو از‌ هر‌ نظر شبیه داداشتی
گفتم
+ناموسا؟؟
گفت
_اره ولی من هیچوقت نمیتونم مث داداشم عالی باشم
گفتم
+ر/یدم تو اعتماد به نفست
گفت
_حرفم رو پس میگیرم تو اصلا شبیه داداشت نیستی
هر دو زدیم زیر خنده
وقتی‌ غذامون تموم شد به سمت حیاط پشتی خوابگاه حرکت کردیم،از جیهون پرسیدم
+چن سالته؟؟بهت میخوره خیلی جوون(جوان) باشی
گفت
_۲۳ سالمه تو چن سالته؟؟
گفتم
+۲۴ سالمه یه سال ازت بزرگترم کوچولو!
گفت
_کوچولو؟
گفتم
+اره خب مگه چشه؟؟
گفت
_هیچی
همه به ترتیب وایسادیم و همین که دونگ جو سوت کشید پلانگ وایسادیم
فلش‌بک به یه ساعت بعد*
دونگ جو دوباره سوت کشید و بقیه مثل یه جنازه افتادن زمین و داشتن نفس نفس میزدن ولی من پاشدم و ایستادم که جیهون گفت
_واقعا که از یه دختر کمترم!
گفتم
+این بار نداشته هام تو اعتماد به نفست.خودم کاری میکنم عاشق خودت بشی!الانم پاشو خر شرک
همه باهم به سمت بارفیکس ها حرکت کردیم همین که صدای سوت رو شنیدیم از بارفیکس آویزون شدیم همه تو دور سی و پنجم خسته میشدن و استراحت میکردن ولی جونم براتون بگه که من دور صدم هم رفتم
همین که زمین نشستم جیهون گفت
_تو دختر کیم هستی یا دختر هادی چوپان؟؟
خندیدم گفتم
+تو هم اگه مث من بزرگ میشدی خودت الان هادی چوپان بودی
(عجیبه کره ای ها هم هادی چوپان رو میشناسن؟؟)
دونگ جو عربده کشید
_واقعا خاک تو سرتون که از یه دختر کمترید!پاشید میریم سالن تیراندازی(نمیدونم درست نوشتم یا نه)
همه یک صدا چشمی گفتیم و به سمت سالن تیر اندازی رفتیم
فلش‌ بک به بعد از‌ تمرین تیر اندازی*(واقعا دیگه گشادیم گل کرد)
جیهون رو به من گفت
_مطمئنی خودت مافیا نیستی؟؟
خندیدم گفتم
+اره شک داری؟؟
گفت
_داداش خود جیمین نمیتونست اینطوری تیر‌ اندازی کنه که تو کردی
هر دو خندیدیم و بازم به سمت رستوران خوابگاه رفتیم تا یه چیزی کوفت کنیم و بعد از کوفت کردن رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم و کپه مرگم رو زدم






منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا



خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

#loveing_or_hateing #Part10ویو جونگکوک حقیقتش از‌ اون وقتی ک...

#loveing_or_hateing #Part11صبح از خواب پاشدم ساعت شش بود رفت...

#loveing_or_hateing #Part8دونگ جو بهم نگاهی انداخت و بهم گفت...

#loveing_or_hateing #Part7_کیم یه لحظه بهم توجه کن بهش نگا ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط