رامینا درحالی که خاکستر سیگار را در زیرسیگاری می ریخت و ا
رامینا درحالی که خاکستر سیگار را در زیرسیگاری می ریخت و ان موهای پر پشت و بلندخود را به پشت گوشش هدایت میکرد شعر مولانا را خواند
چ دانستن های بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم ازدهان بندی از آن دریا کفی افیون
رژیناجان چرا تا حالا چیزی نگفتی؟
نماینده های مجلس
اتاق خواب رستوران.پیش کشی شرکت جالب شد
ادامه بده
رژینا لبخندی از سراعتماد به نفس زد و در حالی که گونه هایش به سرخی و شرم زد گفت
کسی نپرسید که بگویم باورم نمیشد که برایتان جالب باشد
رامینا گفت
اگراستاد بود جالب نبودچون هر کدام از ما با استاد بودیم و فکر میکردیم که او را می شناسیم ولی الان با رفتنش می فهمم که نه اصلا او را نمیشناختم
فرناز گفت
استاد این شعر عرفی شیرازی را زندگی میکرد
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
شب عروسی ژینوس جان و دلارها را یادتان هست
ژینوس گفت آن شب فقط تو دعوت بودی فرنازجان
کسی نبود من هنوز فیلمش را دارم دلم برای استاد که تنگ میشد ان فیلم را میدیدم .
دکتر والا گفت پس حرف بسیار است و زمان کم رژینا جان ادامه بده تا به صحبت بقیه دوستان برسیم
.رژینا گفت
بله میگفتم در رستوران استاد گفت که چگونه تهدید تنهایی را به فرصت تبدیل کنم از مدیریت زمان گفت و جمله ای از پیامبرتان که با برنامه ربزی و زمان بندی
وقت مفید و بازده ای بیشتر میشود و در مورد سکوت در مورد اهداف گفت
یادم نمیرود گفت
پیامبرجمله ای دارد با این مفهوم که اگر از اهدافت با دیگران گفتی و شکست خوردی خودت را ملامت کن خودت مقصری ازخدا و کائنات گلایه نکن و از بد بیاری و بدشانسی نگو . انکه اهدافش را برای دیگران میگوید به شکست می رسد
دیر شده بود و باید می رفتیم استاد ماشین نیاورده بود گفتم ماشین کجاست
گفت
دوست داشتم جلوی خانه عشقم
بایستم و سیگار بکشم و این اهنگ را گوش دهم
چشمانم برق زد.غافلگیری پشت سر هم
اچمز شدم خیره نگاهش کردم با شیطنت و نازی تمام گفتم خانه عشقتان
دستی به صورتش کشید و گفت چند کوچه بالاتر است و ادرس منزل ما را داد
این ترانه عاصف را خواند...
خونه اونحاست هنوز
کعبه عشق منو ما همه اونجاست هنوز دلم اونجاست هنوز
آشونه اونجاست هنوز
از شادی بغض کردم به چشمانش خیره شدم تا اشک شوقم را ببیند
انقدر هیجان دااشتم که موقع کنار زدن صندلی پایم گیرکرد و پاشنه گفشم شکست
تازه فهمیدم که چقدرعجله کردم و کفش کهنه پوشیده ام
استاد نگران شد
گفت بشین
رفت جلوی درب و چند دقیقه بعد امد گفت ماشین منتظر است
کفشم را درآوردم
جوراب هم نداشتم
نخندید یک پایم نداشت به من حق بدید من خیلی ذوق کرده بودم
استاد بارانی اش را روی زمین پهن کرد و گفت پایت را زمین نگذار
پایان۱۴
چ دانستن های بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم ازدهان بندی از آن دریا کفی افیون
رژیناجان چرا تا حالا چیزی نگفتی؟
نماینده های مجلس
اتاق خواب رستوران.پیش کشی شرکت جالب شد
ادامه بده
رژینا لبخندی از سراعتماد به نفس زد و در حالی که گونه هایش به سرخی و شرم زد گفت
کسی نپرسید که بگویم باورم نمیشد که برایتان جالب باشد
رامینا گفت
اگراستاد بود جالب نبودچون هر کدام از ما با استاد بودیم و فکر میکردیم که او را می شناسیم ولی الان با رفتنش می فهمم که نه اصلا او را نمیشناختم
فرناز گفت
استاد این شعر عرفی شیرازی را زندگی میکرد
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
شب عروسی ژینوس جان و دلارها را یادتان هست
ژینوس گفت آن شب فقط تو دعوت بودی فرنازجان
کسی نبود من هنوز فیلمش را دارم دلم برای استاد که تنگ میشد ان فیلم را میدیدم .
دکتر والا گفت پس حرف بسیار است و زمان کم رژینا جان ادامه بده تا به صحبت بقیه دوستان برسیم
.رژینا گفت
بله میگفتم در رستوران استاد گفت که چگونه تهدید تنهایی را به فرصت تبدیل کنم از مدیریت زمان گفت و جمله ای از پیامبرتان که با برنامه ربزی و زمان بندی
وقت مفید و بازده ای بیشتر میشود و در مورد سکوت در مورد اهداف گفت
یادم نمیرود گفت
پیامبرجمله ای دارد با این مفهوم که اگر از اهدافت با دیگران گفتی و شکست خوردی خودت را ملامت کن خودت مقصری ازخدا و کائنات گلایه نکن و از بد بیاری و بدشانسی نگو . انکه اهدافش را برای دیگران میگوید به شکست می رسد
دیر شده بود و باید می رفتیم استاد ماشین نیاورده بود گفتم ماشین کجاست
گفت
دوست داشتم جلوی خانه عشقم
بایستم و سیگار بکشم و این اهنگ را گوش دهم
چشمانم برق زد.غافلگیری پشت سر هم
اچمز شدم خیره نگاهش کردم با شیطنت و نازی تمام گفتم خانه عشقتان
دستی به صورتش کشید و گفت چند کوچه بالاتر است و ادرس منزل ما را داد
این ترانه عاصف را خواند...
خونه اونحاست هنوز
کعبه عشق منو ما همه اونجاست هنوز دلم اونجاست هنوز
آشونه اونجاست هنوز
از شادی بغض کردم به چشمانش خیره شدم تا اشک شوقم را ببیند
انقدر هیجان دااشتم که موقع کنار زدن صندلی پایم گیرکرد و پاشنه گفشم شکست
تازه فهمیدم که چقدرعجله کردم و کفش کهنه پوشیده ام
استاد نگران شد
گفت بشین
رفت جلوی درب و چند دقیقه بعد امد گفت ماشین منتظر است
کفشم را درآوردم
جوراب هم نداشتم
نخندید یک پایم نداشت به من حق بدید من خیلی ذوق کرده بودم
استاد بارانی اش را روی زمین پهن کرد و گفت پایت را زمین نگذار
پایان۱۴
- ۱۰.۴k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط