《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ⁴
سومیاو با تعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ تو... تو همون پسری نیستی که امروز بهش خوردم؟
کان با خونسردی جواب داد:
ـ بله، خودمم.
سومیاو:
ـ اهان! کاری با من داشتین؟ اسمتون کان بود، درسته؟
کان:
ـ بله، کان هستم. خب... میخواستم شما رو به یک رستوران دعوت کنم.
با تعجب نگاهش کردم.
سومیاو:
ـ منو به رستوران دعوت کردین؟
کان:
ـ خب، اگه دوست داری، بیا.
کمی به لباسهام نگاه کردم.
سومیاو:
ـ لباسم خوبه؟
کان نگاهی کوتاه به سر تا پایم انداخت و گفت:
ـ آره، خوبه.
سومیاو:
ـ باشه، میام.
کان لبخند کوچکی زد.
ویو سومیاو
لبخندش عجیب بود... واقعاً جذاب به نظر میرسید.
چند دقیقه بعد، یک ماشین فراری جلوی خانه توقف کرد. کان پیاده شد و درِ ماشین رو برایم باز کرد.
کان:
ـ بفرمایید، بانو.
لبخند کوچکی زدم و سوار ماشین شدم. کان در رو بست، خودش هم سوار شد و حرکت کردیم.
حدود یک ساعت بعد، جلوی یک رستوران لوکس و گرانقیمت رسیدیم.
وارد رستوران شدیم. چند نفر با دیدن کان با احترام سر خم کردند. کان بدون توجه به آنها به سمت یکی از میزها رفت و من هم دنبالش رفتم.
روی صندلی نشستم و بعد از کمی صحبت، غذا سفارش دادیم.
مشغول غذا خوردن بودم که کان صدایم زد.
کان:
ـ سومیاو؟
سومیاو:
ـ بله؟
کان:
ـ چند سالته؟
سومیاو:
ـ هفده.
کان:
ـ آها... فامیلیت چی بود؟ یادم نمیاد.
سومیاو:
ـ من لی سومیاو هستم.
کان:
ـ خوشبختم.
سومیاو:
ـ همچنین.
دوباره مشغول غذا خوردن شدم که ناگهان...
تق!
صدای گلوله فضای رستوران رو پر کرد.
رنگ از صورتم پرید. همهچیز برای چند لحظه به هم ریخت.
کان فوراً از جایش بلند شد و با عجله به سمت دیگری دوید.
من هم که ترسیده بودم، از جا بلند شدم و به سمت خروجی رفتم.
اما قبل از اینکه به در برسم، ناگهان کسی دستمالی جلوی صورتم گرفت...
چند لحظه بعد، همهچیز دور سرم چرخید و دنیا در تاریکی فرو رفت.
ویو سومیاو
ـ واییی... سرم درد میکنه... من کجام؟ اینجا کجاست؟!
چشمهام رو به سختی باز کردم و با گیجی اطرافم رو نگاه کردم.
هیچچیز برام آشنا نبود.
ـ کان منو آورده اینجا؟ یا نه؟!
همینطور که سعی میکردم بفهمم چه اتفاقی افتاده، صدای دو نفر رو از پشت در شنیدم.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در اومد و ناگهان...
کان وارد اتاق شد.
با تعجب نگاهش کردم.
سومیاو:
ـ من اینجا چیکار میکنم؟! کان، دستم رو باز کن! چرا من اینجام؟!
کان:
ـ اووو... آروم باش، سومیاو...
چند لحظه مکث کرد و بعد با لحنی عجیب گفت:
ـ یا شاید بهتره بگم... جئون سومیاو، هااا؟
خشکم زد.
ویو سومیاو
یعنی چی؟!
من جئون نیستم... من لی سومیاو هستم!
با عصبانیت گفتم:
سومیاو:
ـ چرااا داری چرت و پرت میگی؟!
کان با خونسردی نگاهم کرد.
کان:
ـ اووو... پس نمیدونی؟
کمی مکث کرد و ادامه داد:
ـ پس واقعاً یه دختر سادهای هستی... مگه نه؟ از هیچی خبر نداری.
سومیاو:
ـ یعنی چی؟! از چی خبر ندارم؟!
کان:
ـ از کجا شروع کنم؟ آهااا... از پدرت. خوبه؟
سومیاو با عصبانیت گفت:
ـ اسم پدر منو نیارررر!
کان:
ـ نه... نمیشه. من باید بگم.
کان یک صندلی برداشت و درست روبهروی من نشست.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
کان:
ـ تو بچهی آقای جونگ وون نیستی... میدونستی؟
ویو سومیاو
با شنیدن این حرف، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
یعنی چی؟!
من... بچهی جونگ وون نیستم؟!
هنوز از شوک حرف کان بیرون نیومده بودم که ناگهان...
توپ!
صدای گلوله دوباره بلند شد.
از ترس رنگم پرید.
کان با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت:
ـ دوباره این عوضی اومد...
بعد با عجله از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه گذشت.
سکوت همهجا رو گرفته بود.
تا اینکه ناگهان...
دستگیرهی در تکون خورد.
در آرامآرام باز شد و یک نفر وارد اتاق شد...
اونننن...!
ادامه دارد... 💗🌺
خماری😂
شرط ندارم ولی حمایت بکنید🎀
بوس بهتون💋🍓
پارت ⁴
سومیاو با تعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ تو... تو همون پسری نیستی که امروز بهش خوردم؟
کان با خونسردی جواب داد:
ـ بله، خودمم.
سومیاو:
ـ اهان! کاری با من داشتین؟ اسمتون کان بود، درسته؟
کان:
ـ بله، کان هستم. خب... میخواستم شما رو به یک رستوران دعوت کنم.
با تعجب نگاهش کردم.
سومیاو:
ـ منو به رستوران دعوت کردین؟
کان:
ـ خب، اگه دوست داری، بیا.
کمی به لباسهام نگاه کردم.
سومیاو:
ـ لباسم خوبه؟
کان نگاهی کوتاه به سر تا پایم انداخت و گفت:
ـ آره، خوبه.
سومیاو:
ـ باشه، میام.
کان لبخند کوچکی زد.
ویو سومیاو
لبخندش عجیب بود... واقعاً جذاب به نظر میرسید.
چند دقیقه بعد، یک ماشین فراری جلوی خانه توقف کرد. کان پیاده شد و درِ ماشین رو برایم باز کرد.
کان:
ـ بفرمایید، بانو.
لبخند کوچکی زدم و سوار ماشین شدم. کان در رو بست، خودش هم سوار شد و حرکت کردیم.
حدود یک ساعت بعد، جلوی یک رستوران لوکس و گرانقیمت رسیدیم.
وارد رستوران شدیم. چند نفر با دیدن کان با احترام سر خم کردند. کان بدون توجه به آنها به سمت یکی از میزها رفت و من هم دنبالش رفتم.
روی صندلی نشستم و بعد از کمی صحبت، غذا سفارش دادیم.
مشغول غذا خوردن بودم که کان صدایم زد.
کان:
ـ سومیاو؟
سومیاو:
ـ بله؟
کان:
ـ چند سالته؟
سومیاو:
ـ هفده.
کان:
ـ آها... فامیلیت چی بود؟ یادم نمیاد.
سومیاو:
ـ من لی سومیاو هستم.
کان:
ـ خوشبختم.
سومیاو:
ـ همچنین.
دوباره مشغول غذا خوردن شدم که ناگهان...
تق!
صدای گلوله فضای رستوران رو پر کرد.
رنگ از صورتم پرید. همهچیز برای چند لحظه به هم ریخت.
کان فوراً از جایش بلند شد و با عجله به سمت دیگری دوید.
من هم که ترسیده بودم، از جا بلند شدم و به سمت خروجی رفتم.
اما قبل از اینکه به در برسم، ناگهان کسی دستمالی جلوی صورتم گرفت...
چند لحظه بعد، همهچیز دور سرم چرخید و دنیا در تاریکی فرو رفت.
ویو سومیاو
ـ واییی... سرم درد میکنه... من کجام؟ اینجا کجاست؟!
چشمهام رو به سختی باز کردم و با گیجی اطرافم رو نگاه کردم.
هیچچیز برام آشنا نبود.
ـ کان منو آورده اینجا؟ یا نه؟!
همینطور که سعی میکردم بفهمم چه اتفاقی افتاده، صدای دو نفر رو از پشت در شنیدم.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در اومد و ناگهان...
کان وارد اتاق شد.
با تعجب نگاهش کردم.
سومیاو:
ـ من اینجا چیکار میکنم؟! کان، دستم رو باز کن! چرا من اینجام؟!
کان:
ـ اووو... آروم باش، سومیاو...
چند لحظه مکث کرد و بعد با لحنی عجیب گفت:
ـ یا شاید بهتره بگم... جئون سومیاو، هااا؟
خشکم زد.
ویو سومیاو
یعنی چی؟!
من جئون نیستم... من لی سومیاو هستم!
با عصبانیت گفتم:
سومیاو:
ـ چرااا داری چرت و پرت میگی؟!
کان با خونسردی نگاهم کرد.
کان:
ـ اووو... پس نمیدونی؟
کمی مکث کرد و ادامه داد:
ـ پس واقعاً یه دختر سادهای هستی... مگه نه؟ از هیچی خبر نداری.
سومیاو:
ـ یعنی چی؟! از چی خبر ندارم؟!
کان:
ـ از کجا شروع کنم؟ آهااا... از پدرت. خوبه؟
سومیاو با عصبانیت گفت:
ـ اسم پدر منو نیارررر!
کان:
ـ نه... نمیشه. من باید بگم.
کان یک صندلی برداشت و درست روبهروی من نشست.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
کان:
ـ تو بچهی آقای جونگ وون نیستی... میدونستی؟
ویو سومیاو
با شنیدن این حرف، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
یعنی چی؟!
من... بچهی جونگ وون نیستم؟!
هنوز از شوک حرف کان بیرون نیومده بودم که ناگهان...
توپ!
صدای گلوله دوباره بلند شد.
از ترس رنگم پرید.
کان با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت:
ـ دوباره این عوضی اومد...
بعد با عجله از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه گذشت.
سکوت همهجا رو گرفته بود.
تا اینکه ناگهان...
دستگیرهی در تکون خورد.
در آرامآرام باز شد و یک نفر وارد اتاق شد...
اونننن...!
ادامه دارد... 💗🌺
خماری😂
شرط ندارم ولی حمایت بکنید🎀
بوس بهتون💋🍓
- ۳۳
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط