گفتم غم عشق یار دارم چه کنم

گفتم غم عشق یار دارم چه کنم
دردل غم بی شمار دارم چه کنم

گفتا که چو لاله باش وخاموش بسوز
گفتم دل داغدار دارم چه کنم

گفتا که دل از زلف درازش برگیر
گفتم شب انتظار دارم چه کنم

گفتا که بسوز وبا غم عشق بساز
گفتم دل بیقرار دارم چه کنم

گفتا که زجام باده همّت مطلب
گفتم سر پر خمار دارم چه کنم

گفتا نظر از من جفا کار ببند
گفتم به رهت گذار دارم چه کنم

گفتا که زعمر بی امان دیده بپوش
گفتم به زمانه کار دارم چه کنم

گفتا که مکن شکوه چو "از چرخ
گفتم غم روزگار دارم چه کنم
دیدگاه ها (۲)

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

گفتم غم عشق يار دارم چه كنمدردل غم بى شمار دارم چه كنمگفتا ك...

گفتم ز غم عشق یار دارم چکنم در دل غم بیشمار دارم چکنمگفتا که...

گفت،چرا با لب های خاموش بسوزگفتمغم هجر یار دارم چه کنم در دل...

#پست_آخر۹۸ بیا که بار دگر گل به بار می‌آیدبیار باده که بوی ب...

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟تو بیقراری دلهای بیقرار، چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط