{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوختم از تشنگی ای کاش باران می گرفت

سوختم از تشنگی ای کاش باران می گرفت

در من این احساس بارآور شدن جان می گرفت

می وزید از سمت گیسوی پریشانت نسیم

بی سر و سامانیم آنگاه سامان می گرفت

دست من چنگ توسل می شد و با زلف تو

درد خود را مو به مو می گفت و درمان می گرفت

کاش می آمد دلم از مکتب چشمان تو

درس حکمت،‌   درس عفت، درس عرفان می گرفت

کاشکی این دست های خالی از احساس من

از بهشتت بوی گندم، ‌بوی عصیان می گرفت

کاش نوحی،‌ ناخدایی ناگهان سر می رسید

جان مغروق مرا از دست طوفان می گرفت

گر نبود این عشق، این انگیزه ی دلبستگی

زندگانی از همان آغاز پایان می گرفت !!

 
# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشدصدای گریه ی تنهایی اش شنی...

چند روزی است که تنها به تو می اندیشماز خودم غافلم اما به تو ...

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنتچه قدر مانده که دستم ر...

عشق چیزی شبیه در زدن استمثل دیدار ، مثل سر زدن است هجرت خویش...

#عید_قربان_مبارکما چه داریم برایت ای عشق! که بریزیم به پایت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط