+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.55 ⭐
(از زبون نویسنده)
هوا تو خونه مثل قبل از انفجار بود. بارون شدید به پنجرهها میکوبید و رعد و برق هر لحظه خونه رو مثل روز روشن میکرد.
جونگ کوک هنوز ایستاده بود، مشتش خونآلود و چشماش قرمز از خشم. گوشی شکسته روی زمین بود و صدای پارک هنوز تو ذهن همه میپیچید.
آسا با عصبانیت موهاشو عقب زد و با صدای بلند گفت:
آسا: کوک، الان وقت احساسات نیست! پارک جدی گفته. اگه تا فردا شب ا.ت رو نکشی، خودشون میان و همهمونو میکشن. تو داری کل خانواده و سازمان رو به خاطر یه دختر به خطر میندازی!
جونگ کوک مثل یه حیوان زخمی غرید:
(با صدای وحشی)
- هیچکس به ا.ت دست نمیزنه! اگه لازم باشه خود پارک و همه لاشخوراشو میکشم!
ا.ت تو گوشه اتاق، بدنش از شدت ترس میلرزید. رنگش پریده بود و نفسش بند آمده بود. ناگهان سرش گیج رفت، دنیا دورش چرخید و دوباره غش کرد. بدنش بیحرکت افتاد روی زمین.
جونگ کوک فریاد زد:
- ا.ت!!!
سریع دوید و زانو زد کنارش. ا.ت رو بغل کرد، دستش زیر گردنش بود و با وحشت صورت رنگپریدهش رو نگاه میکرد.
(صدایش کامل شکسته و پر از ترس)
- ا.ت... بیدار شو... لعنتی بیدار شو! من اینجام... من دیگه بهت آسیبی نمیرسونم...
جیمین سریع اومد و نبض ا.ت رو چک کرد:
🐥 دوباره از شدت ترس غش کرده! کوک، فشار نیار! ببرش اتاق، باید آروم بشه.
آسا با اخم عمیق ایستاده بود و سرشو تکون میداد:
آسا: این دقیقاً همون چیزیه که دشمنات میخوان. تو الان کاملاً ضعیف شدی کوک. اگه ا.ت بمیره یا آسیب ببینه، تو هم تمومی.
جونگ کوک ا.ت رو محکم بغل کرد و بلندش کرد. وقتی میبردش سمت اتاق، آروم تو گوشش زمزمه کرد، صدایی که هیچوقت ازش نشنیده بودیم:
(شکسته و عاشقانه)
- بیدار شو پرنسس... قول میدم این بار همه چیز فرق کنه. فقط... نرو ازم...
بارون شدیدتر شد و برق دوباره قطع شد. خونه تو تاریکی کامل فرو رفت. فقط صدای بارون، هقهق ضعیف ا.ت که داشت به هوش میاومد، و ضربان قلب جونگ کوک که مثل طبل جنگ میزد، تو تاریکی میپیچید.
جنگ واقعی تازه داشت شروع میشد... و ا.ت دقیقاً وسط طوفان بود.........
ادامه داد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.55 ⭐
(از زبون نویسنده)
هوا تو خونه مثل قبل از انفجار بود. بارون شدید به پنجرهها میکوبید و رعد و برق هر لحظه خونه رو مثل روز روشن میکرد.
جونگ کوک هنوز ایستاده بود، مشتش خونآلود و چشماش قرمز از خشم. گوشی شکسته روی زمین بود و صدای پارک هنوز تو ذهن همه میپیچید.
آسا با عصبانیت موهاشو عقب زد و با صدای بلند گفت:
آسا: کوک، الان وقت احساسات نیست! پارک جدی گفته. اگه تا فردا شب ا.ت رو نکشی، خودشون میان و همهمونو میکشن. تو داری کل خانواده و سازمان رو به خاطر یه دختر به خطر میندازی!
جونگ کوک مثل یه حیوان زخمی غرید:
(با صدای وحشی)
- هیچکس به ا.ت دست نمیزنه! اگه لازم باشه خود پارک و همه لاشخوراشو میکشم!
ا.ت تو گوشه اتاق، بدنش از شدت ترس میلرزید. رنگش پریده بود و نفسش بند آمده بود. ناگهان سرش گیج رفت، دنیا دورش چرخید و دوباره غش کرد. بدنش بیحرکت افتاد روی زمین.
جونگ کوک فریاد زد:
- ا.ت!!!
سریع دوید و زانو زد کنارش. ا.ت رو بغل کرد، دستش زیر گردنش بود و با وحشت صورت رنگپریدهش رو نگاه میکرد.
(صدایش کامل شکسته و پر از ترس)
- ا.ت... بیدار شو... لعنتی بیدار شو! من اینجام... من دیگه بهت آسیبی نمیرسونم...
جیمین سریع اومد و نبض ا.ت رو چک کرد:
🐥 دوباره از شدت ترس غش کرده! کوک، فشار نیار! ببرش اتاق، باید آروم بشه.
آسا با اخم عمیق ایستاده بود و سرشو تکون میداد:
آسا: این دقیقاً همون چیزیه که دشمنات میخوان. تو الان کاملاً ضعیف شدی کوک. اگه ا.ت بمیره یا آسیب ببینه، تو هم تمومی.
جونگ کوک ا.ت رو محکم بغل کرد و بلندش کرد. وقتی میبردش سمت اتاق، آروم تو گوشش زمزمه کرد، صدایی که هیچوقت ازش نشنیده بودیم:
(شکسته و عاشقانه)
- بیدار شو پرنسس... قول میدم این بار همه چیز فرق کنه. فقط... نرو ازم...
بارون شدیدتر شد و برق دوباره قطع شد. خونه تو تاریکی کامل فرو رفت. فقط صدای بارون، هقهق ضعیف ا.ت که داشت به هوش میاومد، و ضربان قلب جونگ کوک که مثل طبل جنگ میزد، تو تاریکی میپیچید.
جنگ واقعی تازه داشت شروع میشد... و ا.ت دقیقاً وسط طوفان بود.........
ادامه داد...........
- ۹۱۶
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط