+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.56⭐
(از زبون نویسنده)
برق دوباره روشن شد و سایههای بلند تو خونه افتاد. جونگ کوک ا.ت رو روی تخت اتاق بزرگ خوابانده بود و بالای سرش ایستاده بود. دستاش هنوز میلرزید. ا.ت تازه به هوش اومده بود ولی صورتش مثل کاغذ سفید بود.
جونگ کوک زانو زد کنار تخت و آروم دستشو دراز کرد تا موهای خیس عرق ا.ت رو کنار بزنه، ولی ا.ت با ترس شدید عقب کشید و بدنش جمع شد.
(صدای لرزان و ضعیف)
+ نزدیک نشو... لطفاً... دیگه نمیتونم...
جونگ کوک دستشو عقب کشید و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت:
- من فقط... فقط میخوام ببینم حالت خوبه. قول میدم کاری نمیکنم.
در همین لحظه آسا با قدمهای سریع وارد اتاق شد. صورتش جدی و نگران بود.
آسا: کوک، بیرون بیا. یونگی زنگ زده. پارک داره آدماشو جمع میکنه. گفته تا ۴۸ ساعت آینده یا ا.ت رو تحویل بدی یا خودش میاد و خونه رو با خاک یکسان میکنه.
جونگ کوک سریع بلند شد. رگهای گردنش بیرون زده بود.
(با صدای خشن و خطرناک)
- بگو به پارک اگه یه قدم به سمت این خونه برداره، کل سازمانشو آتیش میزنم. ا.ت مال منه!
آسا با عصبانیت گفت:
آسا: مال توئه؟! تو داری به خاطر یه دختر همهمونو میکشی! فکر کردی عشقت بهش باعث میشه دشمنات ترسشون بریزه؟ نه بابا! الان دارن مسخرهت میکنن. "جونگ کوک عاشق شد و ضعیف شد!"
ا.ت که این حرفها رو شنید، بیشتر تو خودش جمع شد و هقهق گریه کرد:
(شکسته)
+ من... من نمیخوام باعث بشم کسی بمیره... لطفاً ولِم کنید برم... من برمیگردم کانادا...
جونگ کوک یهو چرخید و با صدای بلند و پر از احساس فریاد زد:
-(وحشی)
- هیچجا نمیری!!! تو مال منی ا.ت! حالا بیشتر از همیشه!
یهو صدای تیراندازی از بیرون خونه اومد. همه خشکشون زد.
جیمین با عجله از راهرو دوید داخل و فریاد زد:
🐥 حمله کردن! محافظا گفتن حداقل ده تا ماشین سیاه اومدن جلو در!
جونگ کوک سریع اسلحهشو از کمرش کشید بیرون. چشماش پر از خشم و جنون شد.
(با صدای غرشمانند)
- هیچکس به ا.ت دست نمیزنه! آسا، جیمین، ا.ت رو ببرید اتاق امن! من میرم بیرون.
آسا سریع رفت کنار ا.ت و بازوشو گرفت:
آسا: بیا با من. الان وقت جنگیدن نیست.
ا.ت هنوز از ترس نمیتونست درست راه بره. جونگ کوک یه لحظه آخر ایستاد، به ا.ت نگاه کرد و با صدای بم و پر از احساس گفت:
- ا.ت... اگه چیزی شد... بدون که من... واقعاً عاشقتم.
بعد سریع رفت بیرون. صدای تیراندازی شدیدتر شد.
خونه تبدیل به میدان جنگ شده بود و ا.ت دقیقاً وسط طوفان بود...........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.56⭐
(از زبون نویسنده)
برق دوباره روشن شد و سایههای بلند تو خونه افتاد. جونگ کوک ا.ت رو روی تخت اتاق بزرگ خوابانده بود و بالای سرش ایستاده بود. دستاش هنوز میلرزید. ا.ت تازه به هوش اومده بود ولی صورتش مثل کاغذ سفید بود.
جونگ کوک زانو زد کنار تخت و آروم دستشو دراز کرد تا موهای خیس عرق ا.ت رو کنار بزنه، ولی ا.ت با ترس شدید عقب کشید و بدنش جمع شد.
(صدای لرزان و ضعیف)
+ نزدیک نشو... لطفاً... دیگه نمیتونم...
جونگ کوک دستشو عقب کشید و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت:
- من فقط... فقط میخوام ببینم حالت خوبه. قول میدم کاری نمیکنم.
در همین لحظه آسا با قدمهای سریع وارد اتاق شد. صورتش جدی و نگران بود.
آسا: کوک، بیرون بیا. یونگی زنگ زده. پارک داره آدماشو جمع میکنه. گفته تا ۴۸ ساعت آینده یا ا.ت رو تحویل بدی یا خودش میاد و خونه رو با خاک یکسان میکنه.
جونگ کوک سریع بلند شد. رگهای گردنش بیرون زده بود.
(با صدای خشن و خطرناک)
- بگو به پارک اگه یه قدم به سمت این خونه برداره، کل سازمانشو آتیش میزنم. ا.ت مال منه!
آسا با عصبانیت گفت:
آسا: مال توئه؟! تو داری به خاطر یه دختر همهمونو میکشی! فکر کردی عشقت بهش باعث میشه دشمنات ترسشون بریزه؟ نه بابا! الان دارن مسخرهت میکنن. "جونگ کوک عاشق شد و ضعیف شد!"
ا.ت که این حرفها رو شنید، بیشتر تو خودش جمع شد و هقهق گریه کرد:
(شکسته)
+ من... من نمیخوام باعث بشم کسی بمیره... لطفاً ولِم کنید برم... من برمیگردم کانادا...
جونگ کوک یهو چرخید و با صدای بلند و پر از احساس فریاد زد:
-(وحشی)
- هیچجا نمیری!!! تو مال منی ا.ت! حالا بیشتر از همیشه!
یهو صدای تیراندازی از بیرون خونه اومد. همه خشکشون زد.
جیمین با عجله از راهرو دوید داخل و فریاد زد:
🐥 حمله کردن! محافظا گفتن حداقل ده تا ماشین سیاه اومدن جلو در!
جونگ کوک سریع اسلحهشو از کمرش کشید بیرون. چشماش پر از خشم و جنون شد.
(با صدای غرشمانند)
- هیچکس به ا.ت دست نمیزنه! آسا، جیمین، ا.ت رو ببرید اتاق امن! من میرم بیرون.
آسا سریع رفت کنار ا.ت و بازوشو گرفت:
آسا: بیا با من. الان وقت جنگیدن نیست.
ا.ت هنوز از ترس نمیتونست درست راه بره. جونگ کوک یه لحظه آخر ایستاد، به ا.ت نگاه کرد و با صدای بم و پر از احساس گفت:
- ا.ت... اگه چیزی شد... بدون که من... واقعاً عاشقتم.
بعد سریع رفت بیرون. صدای تیراندازی شدیدتر شد.
خونه تبدیل به میدان جنگ شده بود و ا.ت دقیقاً وسط طوفان بود...........
ادامه دارد..........
- ۱.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط