{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم : عشقی در تاریکی جنگل

اسم : عشقی در تاریکی جنگل
پارت ۴

(از زبان راوی )

صدای سوختن چوب توی فضا پر شده بود هم زمان صدای خش خش رادیو یی که آهنگ جاز و قدیمی را پخش میکرد با صدای آتش همخوانی میکرد ، بوی ناخوشایند آهن و کاغذ های کهنه به مشام می‌رسید ... صدای پای فردی می‌آمد که بویی خاص را منعکس میکرد
بوی سیگار زوانه کشید و لوسیفر را به لرزه انداخت ... لوسیفر دست هاش پشتش صندلی بستن شده بود ... هنوز به هوش نیومده بود ولی بو و صدا رو حس میکرد ... پلک های لوسیفر کم کم می‌پرید
و کم کم چشماشو باز کرد
فشار تناسب ها را تازه دور دستش حس میکرد و متوجه شده بود ...
سرش را به دور ور چرخاند اون نیو یه کلبه توی همون جنگل به هوش اومده بود
لوسیفر چشمش خورد به صندلی که روبروی بود فردی برعکس روی آن نشته بود «یعنی این همون قریبه ایه که توی جنگل بود »
نگاه اون فرد مشکون به لوسیفر عادی نبود
سرشار از سرگرمی و کنجکاوی بود ...
اون فرد شروع به صحبت کردن کرد « بلاخره به هوش اومدی ...‌ خیلی وقت بود کسی پاشو اینجا نداشته بود ... »
اون فرد عینک دو چشمی داشت و پوست تیره اش با مو های قهوه سوخته اش اورا یه فرد عادی جلوه میداد ولی ... آن لبخند دندون نما هیچ شباهتی با لبخند یه انسان معمولی نداشت ... چشمانش برق میزد ... مثل شکارچی که تازه شکار خودش رو پیدا کرده .
لوسیفر با ترس و کمی لکنت پرسید « تو کی هستی؟ ... من کجام ؟... با من چیکار داری ؟»
فرد کمی با لبخند به لوسیفر نگاه کرد دست هایش رو زیر چانه اش گذاشت و با لبخند گفت « یکی یکی ... اول اینکه من الستور هستم ... و خوب تو الان تور کلبه چندان محقر من هستی و اینکه با تو چیکار دارم ؟ این کمی خنده دار است ... اینو باید از خودت بپرسی ... انگار یادت رفته چه چیزی رو امزا کردی »
لوسیفر شوکه شد « چی ؟! من ویو امزا کردم ؟ داری در مورد چی حرف میزنی ؟؟»
الستور با صدای نرم و راسا تر گفت « انگار یادت رفته ... فکر کنم باید یادآوری کنم که تو یه قرار با من گذاشتی ... در عوض نجات دادن جونت ... »
لوسیفر الان متوجه شده بود ... اون حرف های نامفهوم توی قبار و فشار ریشه ها اون قرار دادی که اون فرد قریبه به زبان آورد
لوسیفر « م..من.. »
آلستور خنده دهن بسته می‌کند « انگاری یادت اومد ... من الان اینجام تا جذئیاتش رو بگم ... نه یادآور کاری باشم که خودت کردی »
لوسیفر شوکه شده بود « تو ... تو انسان نیستی ..»
الستور که انگار جوکی بامزه شنیده باشد زد زیر خنده « هاها ... انسان نیستم ... خوب عزیزم تو پاتو جای اشتباهی گذاشتی ... اومدی توی جنگلی که هیچ بی عرضه ای وارد آن نمیشه ... و خوب آره طرف حساب تو یک انسان نیست ... یه اهریمنه که به وجود تو نیاز داره تا به اهدافش برسه »
لوسیفر « اهداف داری در مورد چی حرف میزنی ؟»
آلستور « دیگه داری زیاد سوال می‌پرسی »
آلستور وشکنی می‌زند و یه تیکه سایه سیاه که رنگ سبز در آن آمیخته شده بود دور دهان لوسیفر می‌پیچد
الستور « تو ۵ ماه به من خدمت می‌کنی ... اگر من به چیزی که خواستم برسم میتونی با خیال راحت اینجارو ترک کنی ولی اگر من توی این راه شکن بخورم تو میشی پیش غذای دلنشین برای من ... »
الستور جلو رفت و چانه لوسیفر رو گرفت و با صدایی که خش خش رادیو در آن آمیخته شده بود گفت « ۵ ماه ...»

ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۱)

نقاشی جدید از لوسیفرررررر خیلی خوشگل شدهههههه😍😍😍

اسم : الهه یخ پارت هفتم صدای پرنده ها به گوش می‌رسید ...‌ ب...

خیابون ها پوشیده از بوی نم بارون و خاک خیس بود،لوسیفر جلوی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط