ادامه پارت ۱۱۸
ادامه پارت ۱۱۸
تا چند ساعت گذشته ولی بازم خبری از جونکوکش نبود دیگر داشتن نگران بیشتر بهشون قلبه میکرد تنها کاری که از دستش برمیآمد غصه خوردن بود اون حالا تنها آدمی در دنیا با این احساس بود ؟ یا فقد داشت گندش میکرد احساس بدی در قلبیش در حال چرخیدن بود
دیگر آفتاب طلوع کرده بود ... ناکاعنی صدا قدم های کسی توجه هر سه افراد آن مکان را جلوی کرد ... خانم کیم با نفس زدن گفتذ
خانم کیم: ارباب برگشتن ... تنها آن کلمه و گفتن کافی بود تا دخترک عصبی و با بغض از روی مبل بلند بشه و با قدم های سریع خودش را به در رساند با دید تار از اشک و صدا عصبی داد زد و گفت
ات: کجا بودی ؟
تا چند ساعت گذشته ولی بازم خبری از جونکوکش نبود دیگر داشتن نگران بیشتر بهشون قلبه میکرد تنها کاری که از دستش برمیآمد غصه خوردن بود اون حالا تنها آدمی در دنیا با این احساس بود ؟ یا فقد داشت گندش میکرد احساس بدی در قلبیش در حال چرخیدن بود
دیگر آفتاب طلوع کرده بود ... ناکاعنی صدا قدم های کسی توجه هر سه افراد آن مکان را جلوی کرد ... خانم کیم با نفس زدن گفتذ
خانم کیم: ارباب برگشتن ... تنها آن کلمه و گفتن کافی بود تا دخترک عصبی و با بغض از روی مبل بلند بشه و با قدم های سریع خودش را به در رساند با دید تار از اشک و صدا عصبی داد زد و گفت
ات: کجا بودی ؟
- ۲۰.۰k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط