Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
بعد از تحدید خیالی خودش سمته در قدم برداشت و از اتاق خارج شد آن همان خاکستری حالا که شب شده بود به شدت زیبا و میدرخشید دخترک با چشم های گشاد به عطراف نگاه کرد و زمزمه کنان گفت ( این خیلی خوشگله ) با ذوق در چشم هایش و برق خواستی با قدم های آروم از پله ها مارپیچ پایین رفت ... اینکه اتاق جوهیوک کجاست داشت دیوانه اش میکرد عمارت به این بزرگی کلافه و کمی از جونکوک عصبی زمزمه کنان گفت ( جونکوکم میکشمت ) به حرهال باید کله عمارت رو میکشمت .... تقی به در اتاق خانم کیم زد و به صدا آروم گفت
ات: خاله کیم.... خاله کیم .. !
خراش در باعث عقب رفتن از در شد و با چشم های نگران به خانم کیم که جلو ایستاده خیره شد و گفت ...
ات: خاله کیم میشه بگی اتاقت جوهبوک کجاست
خانم کیم خمیازه ای کشید و گفت : بیا بریم بهت میگم ...
راهی سمته پله های مارپیچ شدن ... خانم کیم: دخترم چی شده اتاق جو رو میخواهی چیکار ...
ات: خاله کیم جونکوکم نیست ... خیلی میترسم
خانم کیم: این اتاق جوهیوکه اونم اتاق جین وو ... نوازشی بر رو موهای دهاربا دستش انجام میداد ... خانم کیم: چیزی نیست حتما کار براش پیش اومده ... دخترک همچنان بغضش را قورت داد و با دل شسکته سری تکون داد خانم کیم زود تر اضافه کرد
خانم کیم: دخترم رنگت پریده برم برات آب بیارم
دخترک تنها سری تکون داد و تقی به در زد خانم کبم هم از دیدی اش محو شد و سخته آشپز خانه رفت ... باز هم تقی به در زد
ات: جو ... جو بیداری ...
هیچ.گونه صدا ای نشیند بازم هم بعد از تق دختر با ترس و استرس نگرانی در صدا اش موج میزد گفت ... ات: جوهیوک .. !
نگران تر از قدم قدمی عقب تر برداشت جوهیوک آدم خوابالو ای بود حتما بخاطر فیلم ای که تا دیر وقت اون ها را سرگرم کرده بودن حالا با غش کردن هیچ فرقی نداشت ... بار ها به خودش قول داده بود که گریه را کنار بزاره ولی از ترس اینکه شاید جونکوکش آسیب ببینه من کم ام حاملگی باعث گریه های آرامش شد گرم های دست فردی رو شانه برهنه اش افکارش را کنار گذاشت و زود سمتش چرخید ولی فردی که او میخواست نبود ....
جین وو : چیشده اینجا چیکار میکنی .. ببینم گریه کردی
به آرامی تو صورت دخترک خم شد و با چشم های منتظریه دخترک خیره بود او همچنان اشک هایش را پاک کرد و به آرامی به زمین خیره شد و گفت
ات: جونکوکم نیست ...
جین وو : یعنی چی که نیست
ات: نمی..دونم نیست کله عمارت رو گشتم... جواب تماس هامم رو نمیده
جین وو دشتی بر شانه دخترک گذاشت و آروم گفت
جین وو: نگران نباش پیداش میشه مگه خنجر طلا معروف رو نمیشناسی مثل روح میمونه
دخترک باز هم با نگرانی گفت
ات: نه نیست ... ترو خدا یه کاری بکن
جین وو کلافه آه ای کشید و گفت ..... جین وو: باشه تو .. اول آروم باش بریم سالن
..
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
بعد از تحدید خیالی خودش سمته در قدم برداشت و از اتاق خارج شد آن همان خاکستری حالا که شب شده بود به شدت زیبا و میدرخشید دخترک با چشم های گشاد به عطراف نگاه کرد و زمزمه کنان گفت ( این خیلی خوشگله ) با ذوق در چشم هایش و برق خواستی با قدم های آروم از پله ها مارپیچ پایین رفت ... اینکه اتاق جوهیوک کجاست داشت دیوانه اش میکرد عمارت به این بزرگی کلافه و کمی از جونکوک عصبی زمزمه کنان گفت ( جونکوکم میکشمت ) به حرهال باید کله عمارت رو میکشمت .... تقی به در اتاق خانم کیم زد و به صدا آروم گفت
ات: خاله کیم.... خاله کیم .. !
خراش در باعث عقب رفتن از در شد و با چشم های نگران به خانم کیم که جلو ایستاده خیره شد و گفت ...
ات: خاله کیم میشه بگی اتاقت جوهبوک کجاست
خانم کیم خمیازه ای کشید و گفت : بیا بریم بهت میگم ...
راهی سمته پله های مارپیچ شدن ... خانم کیم: دخترم چی شده اتاق جو رو میخواهی چیکار ...
ات: خاله کیم جونکوکم نیست ... خیلی میترسم
خانم کیم: این اتاق جوهیوکه اونم اتاق جین وو ... نوازشی بر رو موهای دهاربا دستش انجام میداد ... خانم کیم: چیزی نیست حتما کار براش پیش اومده ... دخترک همچنان بغضش را قورت داد و با دل شسکته سری تکون داد خانم کیم زود تر اضافه کرد
خانم کیم: دخترم رنگت پریده برم برات آب بیارم
دخترک تنها سری تکون داد و تقی به در زد خانم کبم هم از دیدی اش محو شد و سخته آشپز خانه رفت ... باز هم تقی به در زد
ات: جو ... جو بیداری ...
هیچ.گونه صدا ای نشیند بازم هم بعد از تق دختر با ترس و استرس نگرانی در صدا اش موج میزد گفت ... ات: جوهیوک .. !
نگران تر از قدم قدمی عقب تر برداشت جوهیوک آدم خوابالو ای بود حتما بخاطر فیلم ای که تا دیر وقت اون ها را سرگرم کرده بودن حالا با غش کردن هیچ فرقی نداشت ... بار ها به خودش قول داده بود که گریه را کنار بزاره ولی از ترس اینکه شاید جونکوکش آسیب ببینه من کم ام حاملگی باعث گریه های آرامش شد گرم های دست فردی رو شانه برهنه اش افکارش را کنار گذاشت و زود سمتش چرخید ولی فردی که او میخواست نبود ....
جین وو : چیشده اینجا چیکار میکنی .. ببینم گریه کردی
به آرامی تو صورت دخترک خم شد و با چشم های منتظریه دخترک خیره بود او همچنان اشک هایش را پاک کرد و به آرامی به زمین خیره شد و گفت
ات: جونکوکم نیست ...
جین وو : یعنی چی که نیست
ات: نمی..دونم نیست کله عمارت رو گشتم... جواب تماس هامم رو نمیده
جین وو دشتی بر شانه دخترک گذاشت و آروم گفت
جین وو: نگران نباش پیداش میشه مگه خنجر طلا معروف رو نمیشناسی مثل روح میمونه
دخترک باز هم با نگرانی گفت
ات: نه نیست ... ترو خدا یه کاری بکن
جین وو کلافه آه ای کشید و گفت ..... جین وو: باشه تو .. اول آروم باش بریم سالن
..
- ۲۰.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط