Knife Dea
Knife Dea
ادامه پارت ۱۱۸
جین وو با قدم های سریع از پله پایین رفت دخترک هم پشت اش راهی بود روی مبل رو سالن نشست خانم کیم هیم کله چراغ های عمارت را روشن کردن و آن عمارت به اسم خاکستری روشن شده بود
جین وو عصبی بالشت زیر سر جوهیوک را کشید و همان حرکتش باعث بردن سرش از روی تخت شد .. و با چشم های نیم باز گفت ...
جوهیوک: بخدا من خیانت نکردم ..
جین وو: مارمولک اگه رویا هات تموم شد پاشو ...
جوهیوک کلافه روی تخت نشست و موهای بلندی را خاروند و کلافه گفت
جوهیوک: باز چی شده
جین وو پست به سینه قدم از تخت فاصله گرفت و گفت
جین وو: جون نیست .. هرچی گشتم نبود اون فراریش هم خودش رو با گریه گشت ..
جوهیوک: فراری چرا گریه میکنه ؟ خوببره بخوابه شب برای چیه
جین وو عصبی تر با صدا بلند گفت
جین وو: مارمولک .. پاشو از خواب شیرینت بیدار شو ... باید گروه پوتین پوش رو خبر کنیم
جوهیوک: مطمئنا کارن درسته ؟
جین وو به گوشه نامعلوم خیره شد و زمزمه کنان گفت
جین وو: نمیدونم ولی باید یه کاری بکنیم
.
از پله به سمته مبل ها به قدم شدن و با جسم گریون و نگران رو مبل نشسته بود با صدا قدم های آن ها سرش را بلند کرد و با هجوم سمتش رفت
ات: کجاست ... پیداش کردین ..
جوهیک قدم اول را سمت دخترک برداشت و با لحن مهربان و خندون گفت
جوهیوک: هی تو خواهر سوجوهیوک هستی آروم باش ...
ات: نمیتونم ... اگه بلاسرش بیاد چی
جین وو : آروم بگی ما گروه ای به اسم پایم پوش داریم تو کارشون هرفیه هستین اونا رو خبر میکنیم ... ولی تا صبح نمیشه ... با اونا در ارطبات نیستیم چون اون ها تو کوه اینچهاون زندگی میکنند
دخترک با کلافگی دستش را تو موهایش برد و به شدت بغضش گرفت نگاهی به کله سالن انداخت و کلافه آه ای کشید روی زمین نشست و کم کم اشک هایش جاری شدن ..
ات: جونکوکم .. نیست .. چیکار کنم ... دیگه نیست
جین وو زود وری پاهایش نشست و هر دو شانه های دخترک را گرفت و سمته خودش نزدیک اش کرد
جین وو: هی گانگ ات .. آروم بگی جون خوبه .. باور کن میاد ...
جوهیوک کمی عصبی از رفتار جین وو داشت چیکار اون معشوق خنجر طلا بود ... یا باید از اخلاق گفت معشوق آتش بود ... نباید بهش نزدیک ای میکرد .. جوهیوک به آرامی گفت
جوهیوک: پاشو خواهر من
به حرف بعضیا برگشتم بعد از قرن ها
ادامه پارت ۱۱۸
جین وو با قدم های سریع از پله پایین رفت دخترک هم پشت اش راهی بود روی مبل رو سالن نشست خانم کیم هیم کله چراغ های عمارت را روشن کردن و آن عمارت به اسم خاکستری روشن شده بود
جین وو عصبی بالشت زیر سر جوهیوک را کشید و همان حرکتش باعث بردن سرش از روی تخت شد .. و با چشم های نیم باز گفت ...
جوهیوک: بخدا من خیانت نکردم ..
جین وو: مارمولک اگه رویا هات تموم شد پاشو ...
جوهیوک کلافه روی تخت نشست و موهای بلندی را خاروند و کلافه گفت
جوهیوک: باز چی شده
جین وو پست به سینه قدم از تخت فاصله گرفت و گفت
جین وو: جون نیست .. هرچی گشتم نبود اون فراریش هم خودش رو با گریه گشت ..
جوهیوک: فراری چرا گریه میکنه ؟ خوببره بخوابه شب برای چیه
جین وو عصبی تر با صدا بلند گفت
جین وو: مارمولک .. پاشو از خواب شیرینت بیدار شو ... باید گروه پوتین پوش رو خبر کنیم
جوهیوک: مطمئنا کارن درسته ؟
جین وو به گوشه نامعلوم خیره شد و زمزمه کنان گفت
جین وو: نمیدونم ولی باید یه کاری بکنیم
.
از پله به سمته مبل ها به قدم شدن و با جسم گریون و نگران رو مبل نشسته بود با صدا قدم های آن ها سرش را بلند کرد و با هجوم سمتش رفت
ات: کجاست ... پیداش کردین ..
جوهیک قدم اول را سمت دخترک برداشت و با لحن مهربان و خندون گفت
جوهیوک: هی تو خواهر سوجوهیوک هستی آروم باش ...
ات: نمیتونم ... اگه بلاسرش بیاد چی
جین وو : آروم بگی ما گروه ای به اسم پایم پوش داریم تو کارشون هرفیه هستین اونا رو خبر میکنیم ... ولی تا صبح نمیشه ... با اونا در ارطبات نیستیم چون اون ها تو کوه اینچهاون زندگی میکنند
دخترک با کلافگی دستش را تو موهایش برد و به شدت بغضش گرفت نگاهی به کله سالن انداخت و کلافه آه ای کشید روی زمین نشست و کم کم اشک هایش جاری شدن ..
ات: جونکوکم .. نیست .. چیکار کنم ... دیگه نیست
جین وو زود وری پاهایش نشست و هر دو شانه های دخترک را گرفت و سمته خودش نزدیک اش کرد
جین وو: هی گانگ ات .. آروم بگی جون خوبه .. باور کن میاد ...
جوهیوک کمی عصبی از رفتار جین وو داشت چیکار اون معشوق خنجر طلا بود ... یا باید از اخلاق گفت معشوق آتش بود ... نباید بهش نزدیک ای میکرد .. جوهیوک به آرامی گفت
جوهیوک: پاشو خواهر من
به حرف بعضیا برگشتم بعد از قرن ها
- ۲۰.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط