𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸
ویو: جونگکوک
بعد از اینکه جملهم رو گفتم...
ات چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار اصلاً حرفم رو باور نکرده بود.
آروم چند قدم عقب رفت و روی تخت نشست.
دستهاش میلرزید.
+ نه...
+ نه، نه، نه...
نگاهم ازش برداشته نشد.
_ ات...
سرش رو تکون داد.
+ یعنی چی باید با تو ازدواج کنم؟
_ یعنی دقیقاً همون چیزی که شنیدی.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
+ هیچ راه دیگهای وجود نداره؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام جواب دادم:
_ نه.
+ چرا؟
نگاهم روی عکسهایی افتاد که روی میز بود.
_ چون اونا مدتهاست تورو زیر نظر دارن
_ میدونن کی هستی، کجا زندگی میکنی و چه زمانی از عمارت خارج میشی.
+ اما چرا ازدواج؟
چند قدم به سمتش رفتم.
_ چون وقتی اسمت کنار اسم من قرار بگیره...
مکث کردم.
_ دیگه فقط دختر ویکتور نیستی.
_ همسر جونگکوکی.
چشمهاش پر از اشک شد.
_ و کسی که به همسر من نزدیک بشه، میدونه مستقیماً وارد جنگ با من شده.
ات لبش رو گاز گرفت.
+ اما بابام...
نگاهم رو بهش دوختم.
_ ویکتور تو رو به من سپرد تا ازت محافظت کنم.
+ ولی شاید نمیدونسته قرار نیست فقط محافظت کنی...
برای چند لحظه سکوت کردم.
من به ویکتور قول داده بودم نذارم اتفاقی براش بیفته.
و حالا...
این مسئولیت روی دوش من بود.
_ ویکتور خودش تصمیمش رو گرفته.
_ پس نباید اعتراضی داشته باشه.
ات سرش رو پایین انداخت.
اشکهاش روی گونههاش افتاد.
+ من هنوز حتی نمیدونم تو رو میشناسم یا نه...
صدایم پایینتر اومد.
_ لازم نیست منو بشناسی.
+ پس چرا باید باهات ازدواج کنم؟
آرام گفتم:
_ چون الان مهمترین چیز اینه که زنده و سالم بمونی.
ات چیزی نگفت.
فقط گریه میکرد.
من هم برای اولین بار...
هیچ جوابی برای اشکهاش نداشتم.
چند ثانیه سکوت بینمون موند.
بعد به سمت در برگشتم.
_ امشب استراحت کن.
دستم روی دستگیره نشست.
_ فردا دربارهی بقیهی ماجرا حرف میزنیم.
+ جونگکوک...
ایستادم.
صدای لرزونش پشت سرم اومد.
+ اگه قبول نکنم چی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بدون اینکه برگردم گفتم:
_ امیدوارم مجبور نشم جواب این سؤال رو بهت بدم.
در رو باز کردم...
و از اتاق بیرون رفتم.
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁸
ویو: جونگکوک
بعد از اینکه جملهم رو گفتم...
ات چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار اصلاً حرفم رو باور نکرده بود.
آروم چند قدم عقب رفت و روی تخت نشست.
دستهاش میلرزید.
+ نه...
+ نه، نه، نه...
نگاهم ازش برداشته نشد.
_ ات...
سرش رو تکون داد.
+ یعنی چی باید با تو ازدواج کنم؟
_ یعنی دقیقاً همون چیزی که شنیدی.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
+ هیچ راه دیگهای وجود نداره؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام جواب دادم:
_ نه.
+ چرا؟
نگاهم روی عکسهایی افتاد که روی میز بود.
_ چون اونا مدتهاست تورو زیر نظر دارن
_ میدونن کی هستی، کجا زندگی میکنی و چه زمانی از عمارت خارج میشی.
+ اما چرا ازدواج؟
چند قدم به سمتش رفتم.
_ چون وقتی اسمت کنار اسم من قرار بگیره...
مکث کردم.
_ دیگه فقط دختر ویکتور نیستی.
_ همسر جونگکوکی.
چشمهاش پر از اشک شد.
_ و کسی که به همسر من نزدیک بشه، میدونه مستقیماً وارد جنگ با من شده.
ات لبش رو گاز گرفت.
+ اما بابام...
نگاهم رو بهش دوختم.
_ ویکتور تو رو به من سپرد تا ازت محافظت کنم.
+ ولی شاید نمیدونسته قرار نیست فقط محافظت کنی...
برای چند لحظه سکوت کردم.
من به ویکتور قول داده بودم نذارم اتفاقی براش بیفته.
و حالا...
این مسئولیت روی دوش من بود.
_ ویکتور خودش تصمیمش رو گرفته.
_ پس نباید اعتراضی داشته باشه.
ات سرش رو پایین انداخت.
اشکهاش روی گونههاش افتاد.
+ من هنوز حتی نمیدونم تو رو میشناسم یا نه...
صدایم پایینتر اومد.
_ لازم نیست منو بشناسی.
+ پس چرا باید باهات ازدواج کنم؟
آرام گفتم:
_ چون الان مهمترین چیز اینه که زنده و سالم بمونی.
ات چیزی نگفت.
فقط گریه میکرد.
من هم برای اولین بار...
هیچ جوابی برای اشکهاش نداشتم.
چند ثانیه سکوت بینمون موند.
بعد به سمت در برگشتم.
_ امشب استراحت کن.
دستم روی دستگیره نشست.
_ فردا دربارهی بقیهی ماجرا حرف میزنیم.
+ جونگکوک...
ایستادم.
صدای لرزونش پشت سرم اومد.
+ اگه قبول نکنم چی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بدون اینکه برگردم گفتم:
_ امیدوارم مجبور نشم جواب این سؤال رو بهت بدم.
در رو باز کردم...
و از اتاق بیرون رفتم.
- ۹۰
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط