THE NAME
THE NAME...
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕🔟
(THE END)
🖤💋...
با شنیدن جمله کامل از یونگی همه توجهشون رو دادن به اونا.
یونگی به خودش اومد هدفون رو از روی گوشاش برداشت و دوباره جمله رو تکرار کرد:
_داری بابا میشی؟
یونگی چشماش برقی زد و سریعا از جاش بلند شد و سمت هه سو رفت و گفت:
_گل رز سفیدم! حقیقت داره؟ من دارم بابا میشم؟
هه سو که اشک شوق میریخت نگاهی به چشمای یونگی کرد و گفت:
_آره عزیزم.
یونگی تو یه چشم به هم زدن شروع به بوسیدن هه سو کرد.
هوسوک چشمای هیون سوک رو گرفت و گفت:
_مستر مين بچه اینجاست!
5 ماه بعد 6:55a.m:
هه سو از درد داشت جون می داد یونگی هیون سوک و وسایل هه سو رو داد به تهیونگ و هه سو رو رسوند به ماشین و به سمت بیمارستان رفتن.
9a.m:
در اتاق زایمان باز شد و پرستار با یه دختر تو بغلش بیرون اومد و به یونگی گفت :
_ آقای مين تبریک میگم. مادر و فرزند هر دو سالمند.
و بعد بچه رو به اتاق مخصوص برد.
وقتی هه سو به هوش اومد همه تو اتاق بودن.
یونگی دستای عشقش رو گرفته بود و نوازش میکرد.
جونگ کوک که هیون سوک بغلش بود سمتشون اومد و گفت:
_اسم دختر کوچولو رو چی میزارین؟
هه سو و یونگی به هم نگاه کردن و هه سو نشست و هیون سوک رو گرفت تو بغلش و گفت :
_هرچی برادرش بگه!
هیون سوک یه نگاهی به همه که داشتن منتظر نگاهش میکردن گفت:
_ من میخوام اسم خواهر کوچولوم رو بذارم...
همینکه داشت فکر میکرد یک دفعه گفت:
_ اهان فهمیدم!
یونگی با انگشتاش ضربه آرومی به پیشونیش زد و با تنده گفت:
_ اسکلمون کردی بچه ؟ زود باش!
هیون سوک خنده ای کرد و گفت:
_ یئونهوا! میخوام این باشه!
هه سو و نامجون و تهیونگ و سوکجین گفتن:
_ این اسم مادر بزرگته!
_میدونم!...
و بعد همه یه لبخند زدن و زندگی هاشون رو به خوبی ادامه دادن.
البته که 7 سال بعد از این ماجرا تو اوج خوشبختی هه سو سرطان میگیره.
وقتی که میمیره.
یونگی روی سنگ قبرش مینویسه:
گل رز سفیدم چیده شد.
در آرامش بخوابی دلبرکم.
تا ابد دوستت خواهم داشت.
و این بود رسم روزگار!
🖤💋...
لطفا اگه خوشتون اومد بگین و اگه سناریو درخواستی داشتین تو سنجاق اول بگین!
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕🔟
(THE END)
🖤💋...
با شنیدن جمله کامل از یونگی همه توجهشون رو دادن به اونا.
یونگی به خودش اومد هدفون رو از روی گوشاش برداشت و دوباره جمله رو تکرار کرد:
_داری بابا میشی؟
یونگی چشماش برقی زد و سریعا از جاش بلند شد و سمت هه سو رفت و گفت:
_گل رز سفیدم! حقیقت داره؟ من دارم بابا میشم؟
هه سو که اشک شوق میریخت نگاهی به چشمای یونگی کرد و گفت:
_آره عزیزم.
یونگی تو یه چشم به هم زدن شروع به بوسیدن هه سو کرد.
هوسوک چشمای هیون سوک رو گرفت و گفت:
_مستر مين بچه اینجاست!
5 ماه بعد 6:55a.m:
هه سو از درد داشت جون می داد یونگی هیون سوک و وسایل هه سو رو داد به تهیونگ و هه سو رو رسوند به ماشین و به سمت بیمارستان رفتن.
9a.m:
در اتاق زایمان باز شد و پرستار با یه دختر تو بغلش بیرون اومد و به یونگی گفت :
_ آقای مين تبریک میگم. مادر و فرزند هر دو سالمند.
و بعد بچه رو به اتاق مخصوص برد.
وقتی هه سو به هوش اومد همه تو اتاق بودن.
یونگی دستای عشقش رو گرفته بود و نوازش میکرد.
جونگ کوک که هیون سوک بغلش بود سمتشون اومد و گفت:
_اسم دختر کوچولو رو چی میزارین؟
هه سو و یونگی به هم نگاه کردن و هه سو نشست و هیون سوک رو گرفت تو بغلش و گفت :
_هرچی برادرش بگه!
هیون سوک یه نگاهی به همه که داشتن منتظر نگاهش میکردن گفت:
_ من میخوام اسم خواهر کوچولوم رو بذارم...
همینکه داشت فکر میکرد یک دفعه گفت:
_ اهان فهمیدم!
یونگی با انگشتاش ضربه آرومی به پیشونیش زد و با تنده گفت:
_ اسکلمون کردی بچه ؟ زود باش!
هیون سوک خنده ای کرد و گفت:
_ یئونهوا! میخوام این باشه!
هه سو و نامجون و تهیونگ و سوکجین گفتن:
_ این اسم مادر بزرگته!
_میدونم!...
و بعد همه یه لبخند زدن و زندگی هاشون رو به خوبی ادامه دادن.
البته که 7 سال بعد از این ماجرا تو اوج خوشبختی هه سو سرطان میگیره.
وقتی که میمیره.
یونگی روی سنگ قبرش مینویسه:
گل رز سفیدم چیده شد.
در آرامش بخوابی دلبرکم.
تا ابد دوستت خواهم داشت.
و این بود رسم روزگار!
🖤💋...
لطفا اگه خوشتون اومد بگین و اگه سناریو درخواستی داشتین تو سنجاق اول بگین!
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
- ۲.۳k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط