THE NAME
THE NAME...
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕9️⃣
🖤💋...
با جوابی که دید شوکه شد.
اون باردار بود.
از شدت هیجان نمیدونست باید چیکار کنه و لبش رو گاز می گرفت.
اما حس عجیبی داشت.
وارد سالن شد و وسط جمعیت نشست.
هیون سوک از بغل پدرش سمت مادرش رفت و خودش رو تو بغلش جا کرد.
هه سو جوری که توجه همه رو جلب کنه گفت:
_هیون سوک دوست داری خواهر برادر کوچیکتر داشته باشی.
هیون سوک کمی فکر کرد و گفت:
_آره اینجوری دیگه مجبور نیستم وایسم تا دایی تهیونگ برگرده.
هه سو لبخندی زد.
نامجون که فهمیده بود هه سو چیزی میخواد بگه برگشت رو به هه سو و گفت:
_هه سو چی میخوای به ما بفهمونی!؟
هه سو تصمیم گرفته بود تا همین الان به همه اعلام کنه پس با هیجان رو به یونگی کرد و گفت:
_بیاین یه بازی، موافقی یونگی.
همه تائید کردن و هه سو ادامه داد:
_بازی لب خونی دو به دو با هم مسابقه میدیم.
و بعد خیلی جدی گفت:
_من و شوهریم با همیم!
یونگی یه نگاه غرور آمیز کرد و گفت:
_ باعث افتخاره بانو.
8p.m:
بازی شروع شده بود. الان نوبت هه سو و یونگی بود.
هه سو به جمله ای که میخواست بگه رو روی کاغذ نوشت و داد دست جیمین که پشت یونگی وایستاده بود.
وقتی امه نوشته رو دیدن با تعجب هیجان هه سو که خیلی ریلکس بود نگاه میکردن.
هه سو با حرکت دستش بازی رو شروع کرد.
و شروع کرد به لب زدن.
کلمه به کلمه.
جوری که مطمئن بشه یونگی متوجه میشه.
هیون سوک با هم تو بغل نامجون نشسته بود و هوسوک داشت توضیح میداد بهش مادرش رو کاغذ چی نوشته!
که با شنیدن...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕9️⃣
🖤💋...
با جوابی که دید شوکه شد.
اون باردار بود.
از شدت هیجان نمیدونست باید چیکار کنه و لبش رو گاز می گرفت.
اما حس عجیبی داشت.
وارد سالن شد و وسط جمعیت نشست.
هیون سوک از بغل پدرش سمت مادرش رفت و خودش رو تو بغلش جا کرد.
هه سو جوری که توجه همه رو جلب کنه گفت:
_هیون سوک دوست داری خواهر برادر کوچیکتر داشته باشی.
هیون سوک کمی فکر کرد و گفت:
_آره اینجوری دیگه مجبور نیستم وایسم تا دایی تهیونگ برگرده.
هه سو لبخندی زد.
نامجون که فهمیده بود هه سو چیزی میخواد بگه برگشت رو به هه سو و گفت:
_هه سو چی میخوای به ما بفهمونی!؟
هه سو تصمیم گرفته بود تا همین الان به همه اعلام کنه پس با هیجان رو به یونگی کرد و گفت:
_بیاین یه بازی، موافقی یونگی.
همه تائید کردن و هه سو ادامه داد:
_بازی لب خونی دو به دو با هم مسابقه میدیم.
و بعد خیلی جدی گفت:
_من و شوهریم با همیم!
یونگی یه نگاه غرور آمیز کرد و گفت:
_ باعث افتخاره بانو.
8p.m:
بازی شروع شده بود. الان نوبت هه سو و یونگی بود.
هه سو به جمله ای که میخواست بگه رو روی کاغذ نوشت و داد دست جیمین که پشت یونگی وایستاده بود.
وقتی امه نوشته رو دیدن با تعجب هیجان هه سو که خیلی ریلکس بود نگاه میکردن.
هه سو با حرکت دستش بازی رو شروع کرد.
و شروع کرد به لب زدن.
کلمه به کلمه.
جوری که مطمئن بشه یونگی متوجه میشه.
هیون سوک با هم تو بغل نامجون نشسته بود و هوسوک داشت توضیح میداد بهش مادرش رو کاغذ چی نوشته!
که با شنیدن...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
- ۱.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط