THE NAME
THE NAME...
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕8️⃣
🖤💋...
و داشت روی تخت بالا و پایین می پرید.
هه سو لبخندی زد و یهو هیون سوک رو در آغوش کشید و قلقلکش داد.
بعد پرسید:
بابایی کوش؟
هیون سوک از بغل مامانش در اومد و گفت:
_داره با دایی سوکجین باهم صبحونه درست میکنن!
که در باز شد و یونگی و سوکجین وارد اتاق شدن.
سوکجین هیون سوک رو بغل کرد و یونگی هه سو رو برآید استایل و به سمت پذیرایی رفتن.
همه دور میز نشسته بودن.
هه سو که از خجالت قرمز شده بود.
سرش پایین بود.
یونگی در گوشش گفت:
_باید به این حرکت عادت کنی رز سفیدم!
هه سو خنده ای کرد.
نشستن و شروع به صبحانه خوردن کردن.
بعد از صبحانه هه سو از جاش بلند شد و نگاهی به جمع کرد و لبخندی رضایت بخش زد.
صداشو صاف کرد و گفت :
_خبر خوبی که قرار بود بگم رو میخوام بگم.
همه به غیر از یونگی سرشون رو بالا آوردن و متعجب بهش نگاه کردن.
هه سو با یاد آوردن مکالمه دیشب خودش و یونگی تو بار چشماش رو بست و لبخندش بیشتر خودشو نشون داد.
نگاهی به یونگی انداخت و گفت:
_من و یونگی تصمیم گرفتیم خانوادمون رو دوباره یکی کنیم. یعنی اینکه ازدواج کنیم.
سوکجین بلند شد و سرع خواهرش رو در آغوش گرفت و گفت :
_خوشبخت بشین!
سرش رو بوسید.
4ماه بعد 5p.m:
3 ماه از عروسی هه سو و یونگی میگذشت.
هه سو این چندوقت حالش خیلی بد بود یکسره حالت تهوع داشت.
دیگه دلش رو به دریا زد و اجوما رو فرستاد تا براش بی.بی چک بگیره.
7:30p.m:
داشت از نگرانی میمرد و منتظر جواب بود.
با جوابی که دید...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
گل رز سفیدم
PART...
🔟➕8️⃣
🖤💋...
و داشت روی تخت بالا و پایین می پرید.
هه سو لبخندی زد و یهو هیون سوک رو در آغوش کشید و قلقلکش داد.
بعد پرسید:
بابایی کوش؟
هیون سوک از بغل مامانش در اومد و گفت:
_داره با دایی سوکجین باهم صبحونه درست میکنن!
که در باز شد و یونگی و سوکجین وارد اتاق شدن.
سوکجین هیون سوک رو بغل کرد و یونگی هه سو رو برآید استایل و به سمت پذیرایی رفتن.
همه دور میز نشسته بودن.
هه سو که از خجالت قرمز شده بود.
سرش پایین بود.
یونگی در گوشش گفت:
_باید به این حرکت عادت کنی رز سفیدم!
هه سو خنده ای کرد.
نشستن و شروع به صبحانه خوردن کردن.
بعد از صبحانه هه سو از جاش بلند شد و نگاهی به جمع کرد و لبخندی رضایت بخش زد.
صداشو صاف کرد و گفت :
_خبر خوبی که قرار بود بگم رو میخوام بگم.
همه به غیر از یونگی سرشون رو بالا آوردن و متعجب بهش نگاه کردن.
هه سو با یاد آوردن مکالمه دیشب خودش و یونگی تو بار چشماش رو بست و لبخندش بیشتر خودشو نشون داد.
نگاهی به یونگی انداخت و گفت:
_من و یونگی تصمیم گرفتیم خانوادمون رو دوباره یکی کنیم. یعنی اینکه ازدواج کنیم.
سوکجین بلند شد و سرع خواهرش رو در آغوش گرفت و گفت :
_خوشبخت بشین!
سرش رو بوسید.
4ماه بعد 5p.m:
3 ماه از عروسی هه سو و یونگی میگذشت.
هه سو این چندوقت حالش خیلی بد بود یکسره حالت تهوع داشت.
دیگه دلش رو به دریا زد و اجوما رو فرستاد تا براش بی.بی چک بگیره.
7:30p.m:
داشت از نگرانی میمرد و منتظر جواب بود.
با جوابی که دید...
🖤💋...
#گل_رز_سفیدم
@wang.hea.soo.2025
- ۱.۴k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط