🥀دلم می سوزد🥀
🥀دلم می سوزد🥀
🥀برای خودم🥀
🥀برای تنهایی عمیقم🥀
🥀 وقتی هیچکسی🥀
🥀 دردم را نمی فهمد🥀
🥀 وقتی دلشکستگی🥀
🥀 به هیچ هم نمی ارزد🥀
قدرت
دستش را در جیب فرو برد و با همان هزاران افکار منفی و مثبت چشم دوخته بود به دخترکی روی برانکارد صورتش مثل کج سفید و لب هایش مثل زمین ای که ترکیده .. ، سو آه در کنارش ایستاد و در کنار سو آه جیهوپ ..
سو آه : آخه دلم خیلی روش سوخت .. دختره بیچاره
جونگکوک: مراقب حرف زدنت باش بیچاره دیگه چیه ..
چیهوپ: راست میگه سو آه وضیفه ما خوب کردن حالشه .
جونگکوک: دستشو پانسمان کردی .. جیهوپ به آرامی سر تکون داد
پلک های دخترک لرزید سپس بیدار شد جونگکوک نفس عمیقی کشید سپس با لبخند تند گفت : سلام دختر خانم ..
دخترک پلک زد تا اتفاق های امروز را در سرش بگذرد .. همچنین دهانش به شدت خشک شده لوپ نیاز به یک آبی خنک داشت .. آروم روی تخت نشست جونگکوک ، سو آه ، جیهوپ هر سه کنار هم ایستادن .. این جونگکوک بود که اول قدمی شد سپس کنار تختش روی صندلی نشست ..
جونگکوک: چیزی نیاز داری ؟ مثلاً آب یا نوشیدنی ؟
دخترک تنها زل زد به دکتر جوان چطور میتونست ذهن دخترک را بخواند .. با مردد سری به آره تکون داد جونگکوک به سمت سو آه نگاه کرد : پرستار چوی میشه از یخچالم بدتری نوشیدنی رو بیاری .. ؟
سو آه تند با لبخند سر خم کرد و رفت چیهوپ با لحن دکتر مانندش گفت : خب خانم کیم حالتون چطوره ؟
دخترک به سختی گفت: خوبم ..
چیهوپ : خوب میشی وقتی به حرف دکترا گوش بدی به داداشت زنگ زدیم گفت میاد .. و نسخه شما رو بهش میدم تا ویتامین های مفید ای تغذیه های سالمی برات فراهم کنه .. دخترک سری تکون داد سپس جیهوپ از اتاق خارج شد جونگکوک منتظر در تنهایی بود سپس آرنج هایش را روی زانو گذاشت ... ولی لب باز نکرد چون در اتاق با تقی باز شد ..
سو آه وسایل دستش را روی تخت گذاشت و تند گفت. : دکتر جئون باید برم زود ..
جونگکوک: باشه تو برو ..
سو آه لبخندی به آوا زد سپس تند از اتاق خارج شد .. جونگکوک آب میوه را به دست گرفت سپس سرش را باز نمود و سمت آوا گرفت ..
جونگکوک: بیا بخور... دخترک بی صدا آب میوه را به دست گرفت سپس جرعی را ازض در دهانش برد ... طعم خوب .. در دهانش چرخید این سخت بود ولی طعم شیرینی آب میوه در دهانش بخش شد و پلک روی هم گذاشت و از سبک گلو اش پایین رفت
جونگکوک زود تر میخواست سر بحث را باز کند چون هر دقیقه ای نشان میداد که سئوجون بیاد .. .
سپس با چشم های مشکی زل زد بهش با لحن بسیار آرامی گفت : آوا .. چی شده چرا تو آسانسور اونجوری شدی .. ها ؟ بهم بگو آوا جان .. من اینجام ..
دختر روی برانکارد سرد و فلزی اتاق معاینه نشسته بود، پاهایش آویزان بودند و به آرامی تاب میخوردند. پیراهن سفید بیمارستانی تنش چروک شده بود. او سرش را پایین انداخته بود و با گوشه آستینش سعی میکرد اشکهایی را که بیوقفه از چشمان قرمزش سرازیر میشدند، پاک کند. هقهقهای خفیفش تنها صدایی بود که سکوت اتاق را میشکست.
کنارش، دکتر روانشناس روی یک صندلی چرخدار نشسته بود. او با آرامش و صبر به دختر نگاه میکرد، نه با ترحم، بلکه با نوعی همدلی عمیق و سکوت تأییدآمیز. دکتر چیزی نمیگفت، فقط حضور داشت و منتظر بود تا دختر خودش آماده صحبت شود. جعبه دستمال کاغذی را که روی کمد کنارشان بود، کمی به سمت دخترک هل داد، بدون هیچ اصراری. فضا سنگین بود، اما حضور آرام دکتر کمی از بار غم دختر کم میکرد.
دکتر همانند آرام و با صدا محکم گفت : بیا .. لطف کن و دیگه اشک نریز این ضعیف ات میکنه
دختر روی برانکارد سرد نشسته بود و شانههایش از شدت گریهی بیصدا میلرزید. صورتش از اشک و ناراحتی قرمز شده بود و سرش را پایین انداخته بود.
حتی آن شانه های زریف ای که افکار مردم را به سن دخترک میکشند باعث کیوت و کوچیک بودنش میشد .. دکتر جونگکوک این بار با لبخند ای زمزمه کرد : آب میوه ات رو بخور ..
دخترک باز هم آستین اش را بالا برد و این بار آب دماغش را پاک کرد ..
جونگکوک خندید و آروم گفت : راجبه دیرور میدونید که ... نقشه من و سئوجون بود تا ترو از اون زندان بیرون بکشیم .. از خواهش میکنم تو هم با ما همکاری کن باشه ..
🥀برای خودم🥀
🥀برای تنهایی عمیقم🥀
🥀 وقتی هیچکسی🥀
🥀 دردم را نمی فهمد🥀
🥀 وقتی دلشکستگی🥀
🥀 به هیچ هم نمی ارزد🥀
قدرت
دستش را در جیب فرو برد و با همان هزاران افکار منفی و مثبت چشم دوخته بود به دخترکی روی برانکارد صورتش مثل کج سفید و لب هایش مثل زمین ای که ترکیده .. ، سو آه در کنارش ایستاد و در کنار سو آه جیهوپ ..
سو آه : آخه دلم خیلی روش سوخت .. دختره بیچاره
جونگکوک: مراقب حرف زدنت باش بیچاره دیگه چیه ..
چیهوپ: راست میگه سو آه وضیفه ما خوب کردن حالشه .
جونگکوک: دستشو پانسمان کردی .. جیهوپ به آرامی سر تکون داد
پلک های دخترک لرزید سپس بیدار شد جونگکوک نفس عمیقی کشید سپس با لبخند تند گفت : سلام دختر خانم ..
دخترک پلک زد تا اتفاق های امروز را در سرش بگذرد .. همچنین دهانش به شدت خشک شده لوپ نیاز به یک آبی خنک داشت .. آروم روی تخت نشست جونگکوک ، سو آه ، جیهوپ هر سه کنار هم ایستادن .. این جونگکوک بود که اول قدمی شد سپس کنار تختش روی صندلی نشست ..
جونگکوک: چیزی نیاز داری ؟ مثلاً آب یا نوشیدنی ؟
دخترک تنها زل زد به دکتر جوان چطور میتونست ذهن دخترک را بخواند .. با مردد سری به آره تکون داد جونگکوک به سمت سو آه نگاه کرد : پرستار چوی میشه از یخچالم بدتری نوشیدنی رو بیاری .. ؟
سو آه تند با لبخند سر خم کرد و رفت چیهوپ با لحن دکتر مانندش گفت : خب خانم کیم حالتون چطوره ؟
دخترک به سختی گفت: خوبم ..
چیهوپ : خوب میشی وقتی به حرف دکترا گوش بدی به داداشت زنگ زدیم گفت میاد .. و نسخه شما رو بهش میدم تا ویتامین های مفید ای تغذیه های سالمی برات فراهم کنه .. دخترک سری تکون داد سپس جیهوپ از اتاق خارج شد جونگکوک منتظر در تنهایی بود سپس آرنج هایش را روی زانو گذاشت ... ولی لب باز نکرد چون در اتاق با تقی باز شد ..
سو آه وسایل دستش را روی تخت گذاشت و تند گفت. : دکتر جئون باید برم زود ..
جونگکوک: باشه تو برو ..
سو آه لبخندی به آوا زد سپس تند از اتاق خارج شد .. جونگکوک آب میوه را به دست گرفت سپس سرش را باز نمود و سمت آوا گرفت ..
جونگکوک: بیا بخور... دخترک بی صدا آب میوه را به دست گرفت سپس جرعی را ازض در دهانش برد ... طعم خوب .. در دهانش چرخید این سخت بود ولی طعم شیرینی آب میوه در دهانش بخش شد و پلک روی هم گذاشت و از سبک گلو اش پایین رفت
جونگکوک زود تر میخواست سر بحث را باز کند چون هر دقیقه ای نشان میداد که سئوجون بیاد .. .
سپس با چشم های مشکی زل زد بهش با لحن بسیار آرامی گفت : آوا .. چی شده چرا تو آسانسور اونجوری شدی .. ها ؟ بهم بگو آوا جان .. من اینجام ..
دختر روی برانکارد سرد و فلزی اتاق معاینه نشسته بود، پاهایش آویزان بودند و به آرامی تاب میخوردند. پیراهن سفید بیمارستانی تنش چروک شده بود. او سرش را پایین انداخته بود و با گوشه آستینش سعی میکرد اشکهایی را که بیوقفه از چشمان قرمزش سرازیر میشدند، پاک کند. هقهقهای خفیفش تنها صدایی بود که سکوت اتاق را میشکست.
کنارش، دکتر روانشناس روی یک صندلی چرخدار نشسته بود. او با آرامش و صبر به دختر نگاه میکرد، نه با ترحم، بلکه با نوعی همدلی عمیق و سکوت تأییدآمیز. دکتر چیزی نمیگفت، فقط حضور داشت و منتظر بود تا دختر خودش آماده صحبت شود. جعبه دستمال کاغذی را که روی کمد کنارشان بود، کمی به سمت دخترک هل داد، بدون هیچ اصراری. فضا سنگین بود، اما حضور آرام دکتر کمی از بار غم دختر کم میکرد.
دکتر همانند آرام و با صدا محکم گفت : بیا .. لطف کن و دیگه اشک نریز این ضعیف ات میکنه
دختر روی برانکارد سرد نشسته بود و شانههایش از شدت گریهی بیصدا میلرزید. صورتش از اشک و ناراحتی قرمز شده بود و سرش را پایین انداخته بود.
حتی آن شانه های زریف ای که افکار مردم را به سن دخترک میکشند باعث کیوت و کوچیک بودنش میشد .. دکتر جونگکوک این بار با لبخند ای زمزمه کرد : آب میوه ات رو بخور ..
دخترک باز هم آستین اش را بالا برد و این بار آب دماغش را پاک کرد ..
جونگکوک خندید و آروم گفت : راجبه دیرور میدونید که ... نقشه من و سئوجون بود تا ترو از اون زندان بیرون بکشیم .. از خواهش میکنم تو هم با ما همکاری کن باشه ..
- ۸۰۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط